تبليغات X

مناظره شیعه وسنی

بسم الله الرحمن الرحیم

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ وَ لَا يُحْصِي نَعْمَاءَهُ الْعَادُّونَ وَ لَا يُؤَدِّي حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ الَّذِي لَا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ الَّذِي لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ وَ لَا نَعْتٌ مَوْجُودٌ وَ لَا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لَا أَجَلٌ مَمْدُودٌ فَطَرَ الْخَلَائِقَ بِقُدْرَتِهِ وَ نَشَرَ الرِّيَاحَ بِرَحْمَتِهِ وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَيَدَانَ أَرْضِهِ

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي بَطَنَ خَفِيَّاتِ الْأَمُوُرِ وَ دَلَّتْ عَلَيْهِ أَعْلَامُ الظُّهُورِ وَ امْتَنَعَ عَلَى عَيْنِ الْبَصِيرِ فَلَا عَيْنُ مَنْ لَمْ يَرَهُ تُنْكِرُهُ وَ لَا قَلْبُ مَنْ أَثْبَتَهُ يُبْصِرُهُ سَبَقَ فِي الْعُلُوِّ فَلَا شَيْ‏ءَ أَعْلَى مِنْهُ وَ قَرُبَ فِي الدُّنُوِّ فَلَا شَيْ‏ءَ أَقْرَبُ مِنْهُ فَلَا اسْتِعْلَاؤُهُ بَاعَدَهُ عَنْ شَيْ‏ءٍ مِنْ خَلْقِهِ وَ لَا قُرْبُهُ سَاوَاهُمْ فِي الْمَكَانِ بِهِ لَمْ يُطْلِعِ الْعُقُولَ عَلَى تَحْدِيدِ صِفَتِهِ وَ لَمْ يَحْجُبْهَا عَنْ وَاجِبِ مَعْرِفَتِهِ فَهُوَ الَّذِي تَشْهَدُ لَهُ أَعْلَامُ الْوُجُودِ عَلَى إِقْرَارِ قَلْبِ ذِي الْجُحُودِ تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَقُولُهُ الْمُشَبِّهُونَ بِهِ وَ الْجَاحِدُونَ لَهُ عُلُوّاً كَبِيراً .

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ تَسْبِقْ لَهُ حَالٌ حَالًا فَيَكُونَ أَوَّلًا قَبْلَ أَنْ يَكُونَ آخِراً وَ يَكُونَ ظَاهِراً قَبْلَ أَنْ يَكُونَ بَاطِناً كُلُّ مُسَمًّى بِالْوَحْدَةِ غَيْرَهُ قَلِيلٌ وَ كُلُّ عَزِيزٍ غَيْرَهُ ذَلِيلٌ وَ كُلُّ قَوِيٍّ غَيْرَهُ ضَعِيفٌ وَ كُلُّ مَالِكٍ غَيْرَهُ مَمْلُوكٌ وَ كُلُّ عَالِمٍ غَيْرَهُ مُتَعَلِّمٌ وَ كُلُّ قَادِرٍ غَيْرَهُ يَقْدِرُ وَ يَعْجَزُ وَ كُلُّ سَمِيعٍ غَيْرَهُ يَصَمُّ عَنْ لَطِيفِ الْأَصْوَاتِ وَ يُصِمُّهُ كَبِيرُهَا وَ يَذْهَبُ عَنْهُ مَا بَعُدَ مِنْهَا وَ كُلُّ بَصِيرٍ غَيْرَهُ يَعْمَى عَنْ خَفِيِّ الْأَلْوَانِ وَ لَطِيفِ الْأَجْسَامِ وَ كُلُّ ظَاهِرٍ غَيْرَهُ بَاطِنٌ وَ كُلُّ بَاطِنٍ غَيْرَهُ غَيْرُ ظَاهِرٍ

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي عَلَا بِحَوْلِهِ وَ دَنَا بِطَوْلِهِ مَانِحِ كُلِّ غَنِيمَةٍ وَ فَضْلٍ وَ كَاشِفِ كُلِّ عَظِيمَةٍ وَ أَزْلٍ أَحْمَدُهُ عَلَى عَوَاطِفِ كَرَمِهِ وَ سَوَابِغِ نِعَمِهِ وَ أُومِنُ بِهِ أَوَّلًا بَادِياً وَ أَسْتَهْدِيهِ قَرِيباً هَادِياً وَ أَسْتَعِينُهُ قَاهِراً قَادِراً وَ أَتَوَكَّلُ عَلَيْهِ كَافِياً نَاصِراً وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً ( صلى الله عليه وآله ) عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ أَرْسَلَهُ لِإِنْفَاذِ أَمْرِهِ وَ إِنْهَاءِ عُذْرِهِ وَ تَقْدِيمِ نُذُرِهِ

اما بعد ؛

به حول و قوه ی خداوند منان این بنده ی حقیر توفیق پیدا کردم که در ماه های مبارک شعبان و رجب به زیارت خانه ی خدا و رسول خدا و حضرت فاطمه ی زهرا و ائمه ی بقیع و صحابه ی مکرم رسول خدا مشرف شوم . از خداوند متعال می خواهم که توفیق زیارت این مشاهد مشرفه و نورانی را به تمام علاقمندان عنایت فرماید.

در طول این سفر با مسائل گوناگون و مختلفی روبرو شدم و خاطرات و تجربیات زیادی را بدست آوردم که قصد دارم آن قسمتی از آنها را که به بحث شیعه و سنی و وبلاگ ما مربوط می شود را در اینجا بیاورم.امیدوارم این خاطرت و نکته هایی که از سفر ذکر می کنم باعث تامل دوستان و تذکار آنها شود.

1- از زشتترین صحنه هایی که غالبا زوار با آن مواجه می شوند ، برخورد بسیار بد و خلاف ادب و وحشیانه و خشن وهابی ها است . این آقایان گویا حرمین شریفین را که متعلق به تمام مسلمین است را ملک طلق خودشان می دانند و بسیار بد با زوار بخصوص زوار شیعی برخورد می کنند .

2- در این سفر دو بار بنده از طرف روحانیون وهابی که در بقیع هستند تهدید شدم  و ضمنا روحانی کاروان را هم به جرم اینکه مشغول توضیح وضعیت مسجد النبی بود و اجتماع تشکیل داده بود بازداشت کردند . در ضمن یکی از افراد کاروان را هم یک شب بازداشت کردند.

3- در یک جلسه که با روحانی کاروان داشتیم ایشان به ما تذکر دادند که یکی از شگرد های وهابی ها این است که خصوصا شیعیانی را که در حال طواف هستند را بهانه ی اینکه به زنان مردم نظر بد می کنند بازداشت می کنند و از ما خواستند که از این جهت مراقب باشیم. جالب است که ظاهرا یک روز بعد از آن بود که یکی از اعضای کاروان در کنار خانه ی کعبه بوسیله ی مامورین وهابی بازداشت شد. جرم او هم انطوری که شنیدم این بوده که به زنان مردم نگاه بد می کرده است. خیلی جالب است. یک فرد صدها کیلومتر را تا مکه طی کند و چند صد هزار تومان هزینه کند و 15 روز به خودش زحمت بدهد و بیاید مکه و در کنار کعبه و خانه ی خدا نگاه شهوت آلود به مردم کند؟ کدام عاقلی چنین چیزی را باور می کند؟ این نوع برخورد ها هدفی جز ایجاد فضای رعب و وحشت برای شیعیان نیست.

4- کفار وهابی از تبرک جستن به خود خانه ی کعبه و پرده های آن و مقام ابراهیم و ضریح رسول خدا و قبور ائمه ی بقیع و در و دیوار مسجد جلوگیری می کردند و افرادی را که مبادرت به انجام این عمل می کردند را با القابی مانند مشرک و خرافاتی و ... می خواندند. اما نکته ی جالب این بود که من از دو نفر شنیدم که می گفتند ما به چشم خودمان دیدیم که خود وهابی ها بعد از نماز به بدن و لباس امام جماعت مسجد الحرام تبرک می جستند و بر سر و روی او می کشیدند !!!

5- بار ها از وهابیان و آخوندهای آنها در بقیع شنیدیم که می گفتند مرده ها دیگر چیزی نمی شوند و مرده اند و شما که آنها را می خوانید مشرک هستید . اما جالب این بود که بالای مزار رسول خدا این آیه را نوشته بودند :
( لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبی ) به خاطر همین اگر شیعیان گاهی صدای خودشان را بلند کنند و یا بخواهند صلواتی را بفرستند آنها ممانعت می کنند و دلیلشان هم این است که انسان نباید صدایش را نزد پیامبر بالا ببرد . ای کاش یکی از این نادانان و جهال می پرسید که مگر شما نبودید که می گفتید که پیامبر مرده ای بیش نیست و نمی شنود و صدا زدن مرده ها شرک است ؟!! عجب روزگاری شده ! در کنار قبر پیامبر که می رویم ایشان می شنوند و زنده هستند اما چند صد متر آنطرف تر ایشان را می کشند و کر می کنند. معاذ الله

6- از یکی از مبلغان وهابی در کنار بقیع پرسیدم که مگر شما نمی گویید که مشرکان نجس هستند ؟ گفت که بله همینطور است. گفتم مگر نه اینکه اعمالی نظیر توسل و سجده بر مهر و استشفاع و تبرک و زیارت قبور و .... از نظر شما شرک است و مگر نه اینکه ما شیعیان تمام این کارها را انجام می دهید. گفت : آری . گفتم : با این حساب شیعیان ایران و لبنان و عراق همگی از نظر شما مشرک و نیز نجس هستند . حالا سوال من این است که با وجود اینکه قران ورود مشرکان و و نجس کردن مسجد الحرام را حرام اعلام کرده است پس شما چرا شعیان نجس را در مسجد الحرام راه می دهید؟
این سوال را که از وی پرسیدم چنان مبهوت شد که آیه ی شریفه ی (فبهت الذی کفر) را تداعی می کرد. ضمنا بعد از این سوال ، این مبلغ وهابی به من هشدار داد  که مواظب باش زیرا عاقبت این سوالات زندان است!!!!

7- به یکی از مبلغان وهابی گفتم که چه فرقی هست بین توسل به دعای زنده و توسل به دعای مرده ؟ مگر نه اینکه پسران حضرت یعقوب متوسل به دعای پدرانشان شدند؟ اگر این توسل شرکنباشد پس توسل به دعای مرده هم شرک نیست . زیرا اصل اساسی در توسل این است که برای خدا شریک قرار داده شود. حالا فرقی نمی کند که این شریک پیامبر باشد یا امام و زنده باشد یا مرده . به هر حال (ما سوی الله) است . چرا شما توسل پسران یعقوب به پدرانشان و توسل عمر به دعای عموی پیغمبر را شرک نمی دانید اما توسل به دعای مرده را شرک می دانید؟ فوقش می توانید بگویید که توسل به مرده نفعی ندارد اما به هیچ وجه نمی توانید ادعا کنید که شرک است.
اما ذدر مقابل این سوال من ، مبلغ وهابی گفت که من دیگر با تو صحبت نمی کنم و به گوشه ی دیگری رفت و اصلا دیگر هرچقدر او را صدا زدم نمی آمد. حتی با صدای بلند هم به عربی و هم به فارسی به او گفتم که چرا فرار می کنی ؟ اما باز هم برای جواب دادن نیامد !!!

8- مسئله ی مهم دیگری که مورد توجهم قرار گرفت سهل انگاری خدام وهابی مسجد الحرام در تطهیر مسجد بود. در حالیکه قسمتی از مسجدالحرام به علت خونریزی یکی از حاجی ها به شدت خون آلود شده بود اما این مدعیان توید ، اصلا در صدد تطهیر آن بر نمی آمدند و خود ان حاجی مجبور شد با دستمال آن را پاک کند !!!
9- در حالیکه پیامبر اکرم سفارش فرموده اند که نماز را نباید زیاد طول داد و باید مراعات اضعف مردم را کرد اما مشاهده می کنیم که امام جماعت مسجد الحرام که گویا خیلی از صوت خودش لذت می برد و کیف می کرد شاید حدود نیم ساعت نماز دو رکعتی صبح را طول می داد و سوره های بلند و بعضا آیه های سجده دار  می خواند .

10- در کنار خانه ی حضرت زهرا با یک سنی مشغول صحبت شدم که اهل جده بود . وقتی از او سوال کردم که توسل و زیارت و ... چه اشکالی دارد که شما اینقدر ما را به شرک متهم می کنید جواب داد : بنده سنی هستم نه وهابی و کار این وهابی را هم قبول ندارم و گفت که در عربستان همه ی مردم عقاید وهابیت را قبول ندارند و حتی می گفت که بنده خودم هم توسلات انجام می دهم و هم به زیارت می روم و ضمنا گفت که دوست دارم به زیارت عتبات عالیات در عراق بروم. (قابل توجه خانم امه الله که اصرار دارند که وهابی ها از سنی ها جدا نیستند)

  

خداوندا به حق پیامبر و اولیائت حرمین شرفین را از رجس و نجاست وهابیت پاک و تطهیر بفرما و خذلان و خواری و لعنت خودت را بر مغرضانشان فرود بیاور و انتقام اهل بیت را از ظالمین به آنها و در این زمان از وهابیت و آل سعود بگیر .

(از آقای عبدالله می خواهم که اگر اماده ی ادامه ی بحث هستند اعلام کنند)

+ نوشته شده توسط اقای شیعه در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 20:42 |

+ نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 11:27 |

به نام الله

 

بیان مختصر منهج قران  در باب علم غیب

بیان منهج شیعه در باب علم غیب

بیان موضع اهل بیت در باب علم غیب

 

جواب به گفته های ققنوس

گفته های ققنوس رنگ قرمز

مطالب مهم رنگ ابی

 

(* ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيهِ إِلَيْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ (44) ]ل عمران

در آیه بالا خداوند می فرماید آن علم غیبی را که جز خودمان ندارد به تو وحی کردیم*)

 

عجب ترجمه ای کردی

ترجمه این می شود :

اين [جمله] از اخبار غيب است كه به تو وحى مى‏كنيم و [گرنه] وقتى كه آنان قلمهاى خود را [براى قرعه‏كشى به آب] مى‏افكندند تا كدام يك سرپرستى مريم را به عهده گيرد نزد آنان نبودى و [نيز] وقتى با يكديگر كشمكش مى‏كردند نزدشان نبودى

(* نکته مهم اینجاست که خداوند در آیاتی که می فرماید هیچ کس جز من علم غیب را نمی داند به این معنی است که هیچ معبودی در عالم و هیچ دانای غیبی در کنار خدا و به استقلال از او وجود ندارد و همه چیز از او منشا می گیرد. و این اوست که به بقیه می دهد اگر بخواهد

همانطور که می فرماید (( لا حول و لا قوه الا بالله )) هیچ حول و قوه ای نیست مگر به خدا.

پس اشتباه فاحش شما در این زمینه خیلی واضح آشکار شد. خداوند نفی هر داننده غیبی به غیر از خودش را در عالم کرده نه این که اعطای علم غیب را به دیگران نفی کند!!!!!!!!   *)

 

شما به اشتباه رفته اید خداوند به هیچ کس علم غیب نداده بلکه از طریق وحی و فقط وحی ان هم فقط پیامبران ان هم فقط در بعضی امور و خیلی کم خبر دار کرده که لازمه نبوت و رساندن تبلیغ به مردم بوده نه چیز دیگری (مثلا در مورد سمی که در غذایشان ریختند)

 

(* عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى‏ غَيْبِهِ أَحَداً (26)اِلاَّ مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً (27) جن

دراین آیه هم تفصیل آیاتی که شما ذکر کرده اید آمده است که می فرماید ما علم غیب را به هرکسی که رسول از او راضی باشد خواهیم داد.
لااقل شما معتقد هستید که پیامبر از علی راضی است

خدا در آیاتی از قرآن نفی داننده غیبی جز خود می کند نه نفی اعطای علم غیب به هرکس که بخواهد.
به راستی چرا دست خدا را در اعطای کمالات می بندید؟؟ *)


عجب تحریفی نمودید خداوند به هر که پیامبر از او راضی است علم غیب می دهد !!!!!!!!!

 

ترجمه اینه:

قُلْ إِنْ أَدْرِي أَقَرِيبٌ مَّا تُوعَدُونَ أَمْ يَجْعَلُ لَهُ رَبِّي أَمَدًا ﴿25﴾

بگو نمى‏دانم آنچه را كه وعده داده شده‏ايد نزديك است‏يا پروردگارم براى آن زمانى نهاده است (25)

عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا ﴿26﴾

داناى نهان است و كسى را بر غيب خود آگاه نمى‏كند (26)           

 إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا ﴿27﴾

جز پيامبرى را كه از او خشنود باشد كه [در اين صورت] براى او از پيش رو و از پشت‏سرش نگاهبانانى بر خواهد گماشت (27)

اولا : دادن علم غیب نیست بلکه اگاه کردن از اخبار غیبی است

دوما : علم نیست

سوما: خشنودی پیامبر مورد نظر نیست

چهارما : فقط شامل پیامبران است نه کس دیگری

پنجما:  از طریق جبرئیل است نه عطای علم

ششما : ایات دیگربیشتر توضیح می دهند

 

 (* اما اگر منظورتان حضرت علی است باید بدانید که او جان و نفس پیامبر خاتم است و پیامبر خاتم از عیسی مسیح برتر و بالاتر است. که این هم ارتباطی به غلو ندارد چون اثبات این قدرت برای علی و ائمه بسیار راحت است *)

اول اثبات کن بعد استناد لطفا ...........

 

(* در سوال دوم ذوالقرنین نمونه بسیار خوب قرآنی می تواند برایتان باشد. چون نبی نبود درعین حال قدرت الهی ماوراء بشری داشت. حال از هر جا این قدرت به او می رسید تو همان را برای ائمه شیعه می توانی فرض کنی!*)

 

این هم از اون حرف هاست که شما در مورد امامانتان در کتاب هایتان دارید

انچه که خوبان دارند همه یکجا دارند

از معجزه در گهواره صجبت کردن حضرت عیسی گرفته تا عمر هزاران ساله نوح

به اضافه معجزاتی مانند رشد سریع  و... که نمونه اش بی نظیره

اهل سنت معجزه را فقط مربوط به پیامبران میدانند

شما در جواب ما که مثلا می گیم حضرت علی مرده زنده نمی کرد می گویید چطور مگه عیسی مرده زنده نمی کرد این شد جواب نه

شما باید ثابت کنید که حضرت علی مرده زنده می کرد نه حضرت عیسی

 ( از قران و سنت در حالی که ما از قران و سنت خلاف حرف شما را ثابت می کنیم)

 

مثل اینه که من بگم پیامبر در گهواره صحب می کرد و شما بگی دلیل بیاور بگم چون عیسی در گهواره صجبت می کرد و...  (با توجه به اینکه حضرت محمد پیامبر بوده )

 

 

 

 

منهج اهل سنت

 

دانستن غیب در وحی بوده نه در دانستن فل بداهه و انی یعنی علم غیب نبوده بلکه ابلاغ بوده

 

(( لا حول و لا قوه الا بالله )) هیچ حول و قوه ای نیست مگر به خدا.

هیچ قدرتی غیر از قدرت خدا نیست اشاره به منبع اصلی قدرت می کند و خداوند این را در اختیار همگان قرار داده و علم غیب را در اختیار هیچ کس

 

شما باید ثابت کنید که به ایشان وحی میشود نه به دیگران وحی میشده

 

تا حال هیچکس ادعای علم غیب نکرده حتی موس هم که به دستور خدا کارهای خضر را می دید تعجب میکرد چون علم غیب نداشت و خضر هم فقط ماموری بود از طرف خدا نه عالم الغیب

 

قُل لاَّ أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلاَ ضَرًّا إِلاَّ مَا شَاء اللّهُ وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَاْ إِلاَّ نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ ﴿188﴾

بگو جز آنچه خدا بخواهد براى خودم اختيار سود و زيانى ندارم و اگر غيب مى‏دانستم قطعا خير بيشترى مى‏اندوختم و هرگز به من آسيبى نمى‏رسيد من جز بيم‏دهنده و بشارتگر براى گروهى كه ايمان مى‏آورند نيستم (188)

 

يَوْمَ يَجْمَعُ اللّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ مَاذَا أُجِبْتُمْ قَالُواْ لاَ عِلْمَ لَنَا إِنَّكَ أَنتَ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ

 ”روزی كه خدا پيغمبران را جمع می كند و از آنان ميپرسد چه مقدار مورد اجابت قرار گرفتيد؟ می گويند نمی دانيم ، خدايا تنها تو هستی دانای غيبها (109 مائده)

 

قُل لَّا يَعْلَمُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ وَمَا يَشْعُرُونَ أَيَّانَ يُبْعَثُونَ ﴿65﴾

بگو هر كه در آسمانها و زمين است جز خدا غيب را نمى‏شناسند و نمى‏دانند كى برانگيخته خواهند شد (65)

 

حضرت علی در مورد مرگ پیامبر این چنین می گوید

" بابی انت و امی یا رسول الله لقد انقطع بموتک ما لم ینقطع بموت غیرک من النبوه و الانباء و اخبار السماء  " و...            

یعنی پدر و مادرم فدایت باد ای پیامبر خدا اخبار اسمانی که با مرگ دیگر پیامبران قطع نگردید با مرگ تو قطع گردید

 

پس ثابت شد

- که هیچ کس علم غیب ندارد

- ابلاغ اخبار غیبی به پیامبران از طریق وحی بوده  و با حضرت محمد خاتم یافته

 -------------------------------------------------------

جواب به بعضی شبهات

رسول خدا و أئمّه هدیu پیشگوئیها کرده و بسیاری از مطالب را خبر داده‌اند. ولی خودشان به پیروی قرآن فرموده‌اند ما علمی به غیب نداریم. حال باید بررسی کرد.

ما می‌دانیم که قرآن راست می‌گوید که در سورة انعام آیة 50 فرموده :

) @è% Hw ãAqè%r& óOä3s9 “ωZÏã ßûÉî!#t“yz «!$# Iwur ãNn=ôãr& |=ø‹tóø9$#  (     

                                                                    (انعام / 50)

«بگو من نمی‌گویم خزائن الهی نزد من است و غیب نمی‌دانم».

که صراحت دارد که رسول خداr غیب نمی‌داند و عالم به غیب نیست. و در آیة دیگر فرموده : «إنّما الغیب لله». یعنی علم غیب منحصر به خدا است، و مانند این آیات در قرآن بسیار است. حال اگر کسی بگوید چگونه پیغمبرr غیب نمی‌داند با این همه اخبار غیبی که از ایشان نقل شده؟ جواب این است که هر کس از آینده خبر دهد عالم الغیب نیست زیرا هر مسلمانی می‌داند و خبر می‌دهد که مرگ و قبر و برزخ و حشر و نشر و کتاب و حساب و صراط و دوزخ و جنّت حقّ است با اینکه خود را عالم غیب نمی‌داند و با این حال ما را عالم الغیب نمی‌گویند، چرا؟ برای اینکه ما از وحی قرآن و یا از سابقین خود و آنان از صادق مصدّقی مانند رسول خداr شنیده‌اند و رسول خدا از جبرئیل و او از حق تعالی شنیده، و هر کس خبر راست غیبی شنید، عالم الغیب نمی‌باشد. رسول خداr و حضرت امیرu و اصحاب با تقوای ایشان همه از متّقین بوده و ایمان به اخبار غیب الهی قرآن دارند و همه مشمول آیة {هُدىً لِلْمُتَّقِينَ_ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ} سورة بقرة(2/3)

 بوده‌اند. یعنی رسول خدا و اصحاب اخیار او به اخبار غیبی که به او وحی شده ایمان دارند، و او به حضرت امیر نیز اخبار کرده . مثلاً حضرت امیرu در خطبة 128 نهج‌البلاغه بالای منبر از ترکهای مغول و خرابی ایشان خبر می‌دهد و چون این خبر غیبی بود، یکی از اصحاب او عرض کرد یا امیرالمؤمنین «لقد أعطیت علم الغیب فضحک علیه‌السّلام و قال للرّجل یا أخاک کلب لیس هو بعلم الغیب و إنّما هو تعلّم من ذی علم». یعنی یا امیرالمؤمنین به شما علم غیب عطا شده، حضرت خندید و به او فرمود ای برادر کلبی این خبریکه از مفعول دادم علم غیب نیست و همانا این خبری است که از رسول خداr تعلّم گرفتم. پس در این خطبه حضرت صریحاً فرموده من عالم الغیب نیستم. باید دانست هر کس از دیگری خبری بگیرد و اگر چه خبر غیبی باشد او را عالم الغیب نمی‌گویند، اگر به آن خبر ایمان دارد او را مؤمن بالغیب می‌گویند عالم الغیب طبق منطق قرآن به آن خدائی می‌گویند که خودغیب می‌داند و از دیگری نگرفته است و رسول خداr و امامu مؤمن به غیب می‌باشند.

:

سورة جن آیة 25 و 26 و 27

)  ö@è% ÷bÎ) ü”Í‘÷Šr& Ò=ƒÌs%r& $¨B tbr߉tãqè? ôQr& ã@yèøgs† ¼çms9 þ’În1u‘ #´‰tBr& ÇËÎÈ ãNÎ=»tã É=ø‹tóø9$# Ÿxsù ãÎgôàム4’n?tã ÿ¾ÏmÎ7øŠxî #´‰tnr& ÇËÏÈ žwÎ) Ç`tB 4Ó|Ós?ö‘$# `ÏB 5Aqߙ§‘  (   (جن / 25 و 26 و 27)

«بگو من نمی‌دانم آیا نزدیکست آنچه وعده داده می‌شود (یعنی قیامت) یا اینکه پروردگارم برای آن مدّتی قرار می‌دهد پروردگاریکه عالم غیب است که بروز نمی‌دهد و مطّلع نمی‌گرداند بر غیب خود احدی را، مگر آن رسولی را که او بپسندد».

در این آیه واضح می‌گوید فقط خدا عالم‌الغیب است، و غیب خود را به کسی اظهار نمی‌دارد و از اخبار غیب به کسی اطلاع نمی‌دهد، مگر پیغمبر و رسولی را که پسندیده و برگزیده که به او وحی می‌کند و آن رسول به آن اخبار غیب ایمان دارد پس آن رسول مؤمن به غیب است، امّا نمی‌گوید رسول عالم‌الغیب است چنانکه در اول آیه فرماید بگو ای رسول که من نمی‌دانم و در آخر آیه می‌فرماید برای رسول خود مأموری در کمین می‌گذاریم تا معلوم شود و بداند که آیا رسول آن اخبار غیبی را بدون کم و زیاد به امّت ابلاغ کرده است یا خیر، و می‌فرماید : {فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً _لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالاتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ وَأَحْصَى كُلَّ شَيْءٍ عَدَداً } سورة جن(28/27)

یعنی می‌فرستد و می‌گمارد از جلو و عقب رسول کمینی تا بداند که آنان رسالات پروردگارشان را ابلاغ کرده‌اند و او احاطه دارد به آنچه نزد رسولانست و عدد هر چیزی را شمار کرده است. پس رسول خدا مأمور است که آن اخبار غیبی را به مردم برساند چنانکه رسول خداr آن اخبار را از جبرئیل شنیده و به آن اخبار غیبی می‌شود و رسول و مردم هیچ کدام به غیب عالم نیستند بلکه گیرندة خبر غیب و مؤمن به آن می‌باشند.

مدّعیان علم غیب برای مخلوق فرق بین عالم به غیب و مؤمن به غیب نگذاشته و برای بالا بردن امام قرآن را تکذیب کرده‌اند و می‌گویند امام فرموده من عالم‌الغیب بغیر الاستقلالم و خدا عالم غیب بلااستقلال. ما جواب می‌دهیم که امام چنین نفرموده چرا تهمت به امام میزنند بلکه امام تابع قرآن است، و قرآن فرموده عالم غیبی جز خدا نیست، و ممکن نیست امام ضدّ قرآن بگوید. خدا در سورة نمل آیة 65 فرموده :

) @è% žw ÞOn=÷ètƒ `tB ’Îû ÏNºuq»yJ¡¡9$# ÇÚö‘F{$#ur |=ø‹tóø9$# žwÎ) ª!$# (     

                                                                     (نمل / 65)

«یعنی بگو کسانیکه در آسمانها وزمین می‌باشند غیب نمی‌دانند جز خدا، حتّی ملائکه علم غیب ندارند».

 

بیان عقیده شیعه :

خداوند خطاب‌ به‌ پيامبرش‌ است‌ مي‌ فرمايد: بگو اي‌ محمد اگر من‌علم‌ غيب‌ مي‌دانستم‌ خير زيادي‌ براي‌ خود مي‌خواستم‌ و بدي‌ به‌ من‌ نمي‌رسيد. (سوره‌ اعراف‌ آيه‌ 188)

اهل‌ سنت‌ گفته‌ خميني‌ در كتابش‌ الحكومة‌ الاسلامي‌ ص‌52 را، بشدت‌ مردود مي‌دانند. آنجا كه‌ مي‌گويد: امامان‌ ما داراي‌ آنچنان‌ مقام‌ والايي‌ هستند كه‌ هيچ‌ فرشته‌ مقرب‌ و هيچ‌ رسولي‌ به‌ آن‌ نمي‌رسد. آنها پيش‌ از آفرينش‌ جهان‌ نوربوده‌اند. يا گفته‌ كليني‌ در الكافي‌، الحجه‌، ج‌1 ص‌402 بدين‌ مضمون‌ كه‌: به‌ اهل‌ بيت‌ علم‌ غيب‌ داده‌ شده‌ است‌ و امامان‌داراي‌ چنان‌ علمي‌ هستند كه‌ هيچ‌ فرشته‌ و يا رسولي‌ به‌ آن‌ دست‌ نخواهد يافت‌. حر آملي‌ در كتاب‌ الفصول‌ المهمة‌ في‌معرفة‌ الائمه‌، ص‌152 ادعا مي‌كند كه‌: دوازده‌ امام‌ كه‌ از اهل‌ بيت‌ پيامبر صلی الله علیه وسلم  هستند از انبياء و فرشتگان‌ والاترند.

عده‌اي‌ از علماي‌ شيعه‌ پيامبر اسلام‌ حضرت‌ محمد صلی الله علیه وسلم  را استثناء نموده‌اند. عده‌ ديگري‌ از ايشان‌، ديگر پيامبران‌ الوالعزم‌ (عيسي‌، موسي‌، نوح‌ و ابراهيم‌) را نيز مستثني‌ گردانده‌اند. در این مورد دلایل خود را بیان کنید

كليني‌ در الكافي‌، الاصول‌، الحجه‌، ج‌1 ص‌261 از امام‌ جعفر صادق روايت‌ مي‌كند كه‌: آنچه‌ در آسمانها و زمين‌ است‌ وآنچه‌ در بهشت‌ و جهنم‌ است‌ مي‌دانم‌ و از آنچه‌ شده‌ و خواهد شد آگاهم‌. و كليني‌ به‌ نقل‌ از ايشان‌ مي‌افزايد: اگر باموسي‌ و خضر هم‌ عصر بودم‌ به‌ آنها مي‌گفتم‌ كه‌ از ايشان‌ عالمترم‌ و به‌ آنچه‌ از آن‌ آگاه‌ نبودند آگاهشان‌ مي‌كردم‌.

اهل‌ سنت‌ تأكيد مي‌كنند كه‌ خود اهل‌ بيت‌ از چنين‌ زياده‌ رويهايي‌ خشنود نبوده‌ و علاوه‌ بر اين‌ ساير مسلمانان‌ بنابر آنچه‌از قرآن‌ كريم‌ و سنت‌ رسول‌ اكرم‌ صلی الله علیه وسلم  آموخته‌اند، چنين‌ افسانه‌ هايي‌ را نمي‌پذيرند.

تناقضهايي‌ كه‌ در كتب‌ شيعيان‌ موجود است‌ ما را از تلاش‌ براي‌ رد اين‌ مطالب‌ بي‌ نياز مي‌كند.

در كتاب‌ كافي‌ آمده‌ است‌ كه‌ امام‌ جعفر صادق علیه السلام  از كسانيكه‌ گمان‌ مي‌كرند ائمه‌ غيب‌ مي‌دانند اظهار شگفتي‌ نموده‌ وفرمودند كه‌ جز خداوند كسي‌ غيب‌ نمي‌داند، من‌ قصد تنبيه‌ فلان‌ كنيزم‌ را داشتم‌ ولي‌ او به‌ جايي‌ گريخت‌ كه‌ از آن‌اطلاعي‌ ندارم‌. (الكافي‌، الحجه‌، ج‌1 ص‌257)

براي‌ نشان‌ دادن‌ غلو و زياده‌ رويهاي‌ شيعيان‌ بجاست‌ كه‌ فقط‌ نگاهي‌ به‌ فهرست‌ موضوعات‌ و برخي‌ عناوين‌ بخشهاي‌كتاب‌ كافي‌ بيندازيم‌.

باب‌ در مورد اينكه‌: ائمه‌ از تمام‌ علومي‌ كه‌ به‌ انبياء و ملائكه‌ داده‌ شده‌ است‌ برخوردارند.

باب‌ در مورد اينكه‌: ائمه‌ هر آنچه‌ پيش‌ آمده‌ و هر آنچه‌ پيش‌ خواهد آمد را مي‌دانسته‌اند و آنچه‌ را در گذشته‌ پيش‌ نيامده‌كه‌ در صورت‌ وقوع‌ ائمه‌ كيفيت‌ آن‌ را مي‌دانند و هيچ‌ چيز بر آنها پوشيده‌ نيست‌.

باب‌ در مورد اينكه‌: ائمه‌ زمان‌ مرگ‌ خود را مي‌دانند و نمي‌ميرند مگر با اراده‌ خود.

باب‌ در مورد اينكه‌: هنگاميكه‌ حكومت‌ در اختيار ائمه‌ باشد همچون‌ داوود علیه السلام  حكم‌ خواهند راند و در اخذ تصميم‌نيازي‌ بدليل‌ نخواهند داشت‌ و مورد مؤاخذه‌ قرار نمي‌گيرند.

باب‌ درمورد اينكه‌: قرآن‌ كامل‌ قرآني‌ است‌ كه‌ توسط‌ ائمه‌ جمع‌ آوري‌ شده‌ است‌.

(خميني‌ نيز ر كتابش‌ تحت‌ عنوان‌ حكومت‌ اسلامي‌ ص‌91 مي‌گويد: تعاليم‌ ائمه‌ همانند تعاليم‌ قرآن‌ است‌.)

باب‌ (فصل‌): هر چيزي‌ كه‌ در اختيار مدم‌ است‌ به‌ حق‌ نيست‌ مگر اينكه‌ از طرف‌ ائمه‌ باشد و اگر از طرف‌ ائمه‌ نباشدباطل‌ است‌.

باب‌ در مورد اينكه‌: تمام‌ زمين‌ متعلق‌ به‌ امام‌ است‌.

اين‌ همه‌ مبين‌ و بيانگر غلو و زياده‌ روي‌هاي‌ شيعيان‌ مي‌باشد. خدايتعالي‌ در قرآن‌ كريم‌ ما را به‌ التزام‌ به‌ عقيده‌اي‌ ميانه‌دعوت‌ مي‌كند و از مبالغه‌ و زياده‌ روي‌ در عقايد بر حذر مي‌دارد. از آنجائيكه‌ خطاب‌ به‌ اهل‌ كتاب‌ مي‌فرمايد: «يا اهل‌الكتاب‌ لا تغلوا في‌ دينكم‌ و لا تقولا علي‌ الله الا الحق‌» اي‌ اهل‌ كتاب‌ در دين‌ خود غلو و زياده‌ روي‌ نكنيد و درمورد خداوند از حق‌ نگذريد. (سوره‌ نساء آيه‌ 171)

همانگونه‌ كه‌ مي‌دانيد، اهل‌ كتاب‌ (يهود و نصاري‌) نيز در دين‌ از حد گذشتند و نصاري‌ معتقد به‌ عقيده‌ باطل‌ تثليت‌شدند و يهود اعتقاد داشتند كه‌ عزيز و مسيح‌ پسران‌ و ملائكه‌ دختران‌ خداوند هستند.

-------------------------------------

فکر کنم کافی باشه

اگر بحث علم غیب تمام شد پیغام بدید تا برگردم به بحث عصمت

در غیر این صورت دلایلتان را بیان کنید تا جواب دهم

 

لا اله الا اله ( هیچ معبو بر حقی نیست مگر الله ) ( و هیچ کس شایسته انواع عبادات  نیست مگر الله )

+ نوشته شده توسط یوسف (سنی) در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 0:21 |
پسوردی برای مناظره کنندگان جدید ار سال شد.

+ نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 20:6 |
به نام الله

غلو در لغت به معنی "تجاوز از حق و حقیقت" است.

معنای غلو در قرآن ‏

در قرآن کلمه «غلو» در چندین آیه آمده است که در این جا به یکی از آن ها اشاره

می ‏کنیم:‏

یا اهل الکتاب لا تغلوا فی دینکم ولاتقولوا علی الله الا الحق

ترجمه: ای اهل کتاب در دین خود اندازه نگه دارید و غلو نکنید و ‏بر خدا جز حق نگویید.‏

( مطلب فوق کپی از از سایت دانشکده علوم حدیث است)

تعریف غلو:غلو به معنای تجاوز از حد مشروع در اعتقاد و يا رفتار است

تعریف غلو از دیدگاه آیت الله! مصباح یزدی :غلو یعنی اعتقادهای افراطی
 
 غلو از دیدگاه سایت درگاه پاسخ گویی به سوالات شرعی: اعتقاد به

عصمت آنها(ائمه) و این که واسطه فیض هستند و این که خداوند به آنها کرامت و

ولایت تکوینی عطا کرده این که به اذن خداوند از غیب و آینده باخبر هستند غلو

نیست!!!!!!!!، لذا ما معتقد به اینها می شویم. و علی(ع) در حدیث مختصر و

شیوایی این مطلب را بیان نموده و فرمود: از غلو درباره ما دوری بجویید بگویید ما

بندگانی پرورش یافته ایم و درباره فضیلت ما هر چه خواستید بگویید» ( بحارالانوار، ج

25، ص 270»!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نکته مهم درباره ائمه(ع) رعایت اصل اعتدال است. نه افراط نه تفریط نه آنها را از

مقاماتی که دارند بالاتر ببریم و به مقام خدایی برسانیم و نه این که تفریط کرده و

مقاماتی را که در آیات و روایات برای آنها بیان شده را انکار کنیم. چنانچه علی(ع)

می فرماید: «هلک فی رجلان محب غال و مبغض قال؛ درباره من دو کس هلاک

شدند یکی دوستی که از حدم گذراند و دیگر دشمنی که از مقامم فروکشاند»

(نهج البلاغه، شرح حبیب الله خویی، کلمات قصار، ش 117، ص 908)
 
غلو در شیعه: ابو محمد حسن بن موسی نوبختی در فرق الشیعه: فرق غلات شیعه را بیش از 20 فرقه می شمارد. همچنین علی بن اسماعیل اشعری (م۳۳۰ ه.ق) در مقالات الاسلامیین مجموع فرق غلات را 25 فرقه ذكر می كند زیرا وی رافضه را نیز از غلات می داند.
الف ـ عقاید مختص به غلات:
1ـ عقیده به الوهیت و خدایی ائمه(عیله السلام)
۲ـ عقیده به نبوت ائمه(عیله السلام)
3ـ حلول
۴ـ تناسخ
5ـ تشبیه خدا به مخلوق
و...

ب – عقاید مشترك بین غلات شیعه و امامیه:

1ـ عقیده وصایت و جانشینی حضرت علی(علیه السلام)!

۲ـ مهدویت فرزند امام حسن عسگری(ع)!

3ـ رجعت!

۴ ـ بداء!

۵ ـ اعتقاد به تحریف و تأویل قرآن!

6- عصمت ائمه از گناه کبیره و صغیره،مکروهات،ترک اولی!

7-اعتقاد به علم غیب و خدادادی و لدنی(مادرزادی)ائمه!

8-کتابهای آسمانی ائمه!

9-وحی الهی به ائمه!

10-برتر بودن مقام ائمه از پیامبران!

11-معجزات ائمه!

12-نصبت دادن صفات مخصوص الله به ائمه!
و...
منابع:
۱. غالیان؛ كاوشی در جریانها و برآیندها تا پایان صده سوم، نعمت الله صفری فروشانی، مشهد: آستان قدس رضوی، بنیاد پژوهشهای اسلامی چاپ اوّل ، 1378.
۲. دانشنامه امام علی ؛ غلو، تهران: پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، ج،۳ چاپ اوّل۱۳۸۰،
 
اثبات غلو شیعه1:در كتاب‌ مع‌ الخطيب‌ في‌ خطوط‌ العريضة‌ از شيخ‌ انصاري‌ ص‌18 نيز

آمده ‌است‌ كه‌ شيعيان‌ معتقدند: ولايت‌ علي‌ كفاره‌ گناهان‌ و دشمني‌ با وي‌ زايل‌

كننده‌ نيكيهاست‌.

در مقدمه‌ تفسير البرهان‌ و در جلد چهارم‌ همين‌ كتاب‌ ص‌226 چنين‌ آمده‌ است‌:

خداوند فرمود علي‌ حجت‌ من‌ بر تمام‌بندگانم‌ و نور و امين‌ من‌ بر علم‌ من‌ است‌.

خداوند آسمانها و زمين‌ را از نور پيامبر صلی الله علیه وسلم و عرش‌ و كرسي‌ را از

نور علي‌آفريد.

در كتاب‌ رجال‌ الكشي‌ ص‌184 از قول‌ حضرت‌ علي‌ رضی الله عنه آمده‌ است‌ غير

واقعي‌ وقابل‌ پذيرش‌ است‌. در آنجا به‌ ايشان‌ نسبت‌ داده‌ مي‌شود كه‌ گفته‌ است‌:

من‌ وجه‌ الله و جنب‌ الله هستم‌، من‌ اول‌ و آخر وظاهر و باطن‌ هستم‌، من‌ وارث‌ زمين‌ و

راه‌ خدا هستم‌.

اهل سنت از غلو مسيحيان‌ كه‌ در ابتدا بسيار نبود و بعدها آنرا تا بدان‌ حد رساندند

كه‌ بجاي‌ عبادت‌ خداوند پيامبرشان‌ عيسي‌مسيح‌ را عبادت‌ مي‌كردند، عبرت‌

آموخته‌اند‌. اهل‌ سنت‌ به‌ وصيت‌ پيامبرشان‌ عمل‌ مي‌كنند كه‌ فرمود: «اذكركم‌ الله

في‌اهل‌ بيتي»‌. در مورد اهل‌ بيت‌ من‌ از خدا نظر بگيريد.
________________________________________
 
اثبات غلو شیعه2:اين‌ افراط‌ را تا بدان‌ حد رسانيده‌اند كه‌ اهل‌بيت‌ را مي‌پرستند و ثواب‌

زيارت‌ قبور ائمه‌ را بيشتر از ثواب‌ زيارت‌ كعبه‌ مي‌پندارند و مي‌گويند: هر كسي‌ قبور

اهل‌ بيت‌را زيارت‌ كند خداوند جهنم‌ را بر او حرام‌ و بهشت‌ را بر او واجب‌ مي‌گرداند.

(عيون‌ الاخبار ابن‌ بابويه‌ قمي‌ ص‌255 و كتاب‌ مع‌ الخطيب‌ في‌ خطوط‌ العريضة‌ از عبدالله

انصاري‌ ص‌18)

آيا نامي‌ جز شرك‌ مي‌توان‌ بر اين‌ اعتقادات‌ نهاد؟
 
اثبات غلو شیعیان3:كليني از امام باقر روايت مي ‌كند كه گفته است: اسلام بر پنج

چيز بنا شده است: نماز، زكات، و حج، روزه، ولايت. زراره مي‌گويد: پرسيدم كداميك

برتر است؟ گفت: ولايت[1].

هاشم بحراني مي‌گويد: بر اساس اخبار وارده، ولايت يعني: اقرار به نبوت پيامبر -

صلى الله عليه وسلم- و امامت ائمه، التزام به محبت آنها و بغض ورزيدن نسبت به

دشمنان و مخالفان آنها، اين اصل ايمان به توحيد خداوند است كه دين جز با همه

اينها درست نبوده بلكه سبب به وجود آمدن دنيا، اساس تكليف و شرط قبول اعمال

اينهاست»[2].

مجلسي مي‌گويد: بي ‌ترديد ولايت و اعتقاد داشتن به امامت ائمه (عليهم السلام) و

قبول ولايت آنها از جمله اصول دين و از همه اعمال بدني برتر و بلكه كليد آنهاست

[3].

مظفر [كه از علماي معاصر آنهاست] مي‌ گويد: اعتقاد ما بر اين است كه امامت يكي

از اصول دين است، و ايمان جز با اعتقاد داشتن به آن كامل نمي ‌شود [4].

صفار در كتابش (بصائر الدرجات) در عنواني مستقل به نام (فصل: اينكه زمين بدون

امام نمي ‌ماند و اگر چنين مي بود زمين برچيده مي ‌شد). به ذكر روايات و اخباري

مي ‌پردازد. آنگاه آنها را شرح مي‌ دهد.

از جمله در ضمن اين باب مطلبي آورده و به امام باقر نسبت داده است كه مي‌گويد:

(اگر امام يك ساعت از زمين برداشته مي ‌شد ساكنانش را چنان مي ‌بلعيد كه امواج

دريا با غرق ‌شدگان مي‌كنند) [5]. و از امام صادق روايت شده است كه پرسيده

شد: آيا زمين بدون امام مي ماند؟ پاسخ داد: اگر بدون امام مي‌ ماند غرق مي ‌شد

[6].

در كتاب (بصائر الدرجات) به روايت از امام صادق آمده است كه مي‌گويد: پيامبر-صلى

الله عليه وسلم- 120 بار عروج كرده‌ و در هر بار خداوند به پيامبرش به ولايت علي و

ائمه بعد از او بيشتر از فرايض سفارش كرده‌ است»[10].

در (بصائر الدرجات) در روايتي كه به علي -رضي الله عنه- نسبت داده شده است

آمده است من چشم خدايم، من دست خدايم، من پهلوي خدايم، من دروازه الهي

هستم[11].
 
اثبات غلو شیعیان4:همچنين در روايت ديگري مي‌ گويد: «من علم خدايم، من قلب

آگاه خداوندم، زبان ناطق او هستم. و چشم بينا، پهلو، و دست خدايم»[12]. در

كتاب (علم اليقين) تأليف عبدالله شبر[13] به نقل از ابن‌عباس [كه او از آن مبراست]

آمده است: خداوند در روز قيامت حساب پيامبران را به محمد و حساب تمام بقيه

مخلوقات را به علي واگذار مي‌ كند[14].

سليم بن قيس بر رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- دروغ مي ‌بندد كه او به علي

گفته است: اي علي تو از من و من از تو هستم و گوشتم به گوشت تو و خونم به

خون تو آغشته است. ... هر كس منكر ولايت تو باشد منكر پروردگاري خداوند شده

است، اي علي تو بعد از من نشانه بزرگ خداوند در زمين هستي، تو بزرگترين ركن در

قيامت هستي، هر كس در سايه تو باشد رستگار است! زيرا كه حساب مخلوقات و

بازگشت ‌شان به سوي تو است، و ترازو و صراط از آن تو است، و جايگاه ايستادن از

آن تو است، و حساب نيز از آن توست، هر كس به تو اعتماد كند رستگار است و هر

كس مخالفت كند هلاك و بدبخت، خداوندا گواه باش، خداوندا گواه باش[15].

شيعيان رافضي ادعا مي ‌كنند كه ائمه آنها داراي علم غيب هستند و هيچ چيزي از

امور آسمان و زمين از ايشان پوشيده نيست، در كافي زير عنوان (ائمه علم گذشته و

آينده دارند و هيچ چيزي بر آنها پوشيده نيست) آمده است امام صادق گفته است:

قسم به خداي كعبه (سه بار) اگر بين موسي و خضر مي‌ بودم به آنها مي‌گفتم من

از آنها داناترم و به آنها از آنچه در دستشان نبود خبر مي‌ دادم، زيرا كه موسي و خضر

نسبت به گذشته علم داشتند. اما آنچه را كه در آينده و حال تا قيام قيامت است

نمي‌دانستند، ما از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- آن علم را ارث برده‌ ايم[16].

امام صادق مي‌گويد: خداوند بخشنده تر، دلسوزتر و مهربانتر از آن است كه اطاعت

بنده ‌اي را بر بندگانش فرض كند، سپس خبر آسمان را در صبح و شب از او مخفي

دارد![17]
 
اثبات غلو شیعیان5:شيخ مفيد در كتاب (أوائل المقالات) مي‌گويد: ائمه آل محمد-

صلى الله عليه وسلم- از درون بعضي از بندگان خبر دارند و از آنچه اتفاق مي‌ افتد

قبل از روي دادن اطلاع دارند[18].

از نشانه‌ هاي غلو شيعيان رافضي درباره ائمه و برتر دانستن آنها بر بقيه پيامبران،

رسولان و فرشتگان مقرب است.

در كتاب (علل الشرائع) صدوق در روايتي كه به پيامبر –صلى الله عليه وسلم- نسبت

داده است مي‌گويد: پيامبر به علي گفته است: خداوند پيامبران فرستاده شده ‌اش

را بر فرشتگان مقرب ترجيح داده است و مرا بر همه انبيا و رسولان برتري داده است،

اي علي بعد از من برتري از آن ائمه بعد از تو است[19].

عبدالله شبر مي‌گويد: ايمان به اين كه پيامبر ما وخاندان معصوم او، از [همه] پيامبران،

فرستادگان و فرشتگان مقرب الهي برترند، واجب است و علت آن وجود تواتر و كثرت

اخبار در اين مورد است[20].

خميني مي ‌گويد: امام داراي مقامي برتر و درجه بزرگ وخلافت تكويني است كه همه

ذرات هستي تابع ولايت و تحت سيطره اوست و از ضروريات مذهب ما اين است كه

ائمه ما داراي مقام و مرتبه‌اي هستند كه هيچ فرشته مقرب و پيامبري به آن نمي‌

رسد[21].

از انواع غلو رافضيان درباره ائمه ادعاي نازل شدن وحي بر آنهاست، در كتاب بحار

الانوار به نقل از امام صادق آمده است كه مي‌گويد: آنچه نزد ماست در شب و روز

بدان اضافه مي ‌شود و اگر چنين نمي ‌بود، آنچه در پيش ماست تمام مي ‌شد،

ابوبصير پرسيد: فدايت گردم چه كسي بر شما فرود مي‌ آيد؟ پاسخ داد، در ميان ما

افرادي هستند كه بسيار با دقت مي‌ بينند و بعضي از ما در دلهايشان چنين و چنين

گذاشته مي ‌شود، و از ما كساني هستند كه با گوشهايشان صداي يك زنجير را در

يك تشت مي ‌شنوند، گفت: فدايت شوم، چه كسي آن را براي شما مي ‌آورد؟ پاسخ

داد: مخلوقي است بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل[22].

در (بصائر الدرجات) به نقل از امام صادق آمده است كه مي‌گويد: «روح مخلوقي

است بزرگتر از جبرئيل و ميكائيل، و او با رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- بود و او را

راهنمايي و ارشاد مي ‌كرد و بعد از او همراه اوصيا( جانشینان پیامبر ) است»[23].
 
اثبات غلو شیعیان6:از جمله غلو آنها درباره ائمه ‌شان، اعتقاد آنها به عصمت امامان

از هر نوع گناه و اشتباه بزرگ و كوچك است و سهو غفلت و فراموشي بر آنها جايز

نيست.

شيخ مفيد در اين مورد اجماع اماميه را نقل مي ‌كند: «بي‌ترديد ائمه براي تنفيذ

احكام، اقامه حدود، حفظ شريعت و تأديب مردم مانند پيامبرانند و مانند پيامبران

معصوم بوده و ارتكاب هيچ گناه كوچكي برايشان جايز نيست مگر آنچه جوازش براي

آنها ذكر شده است، و هيچ سهوي در امور دين برايشان روا نيست و هيچ حكمي را

فراموش نمي ‌كنند. اين اعتقاد همه اماميه به جز كساني است كه از آنها مستثني

شده و به ظاهر روايتها چنگ زده ‌اند كه بر خلاف گمان اشتباهشان داراي تأويلهايي

است[24].

صدوق مي‌گويد: اعتقاد ما درباره انبيا، پيامبران و ائمه اين است كه آنها معصوم و از

هر عمل زشتي مبرا هستند و دچار گناهان كوچك و بزرگ نمي ‌شوند و نسبت به

خداوند نافرماني نمي‌كنند و آنچه را به بدان دستور داده مي‌ شوند به جا مي ‌آورند، و

هر كسي عصمت آنها را در هر حالتي انكار كند، آنها را نشناخته است و هر كس

آنها را نشناسد كافر است[25].

از ميان معاصران، محمد رضا مظفر مي‌گويد: ما اعتقاد داريم كه امام مانند پيامبر

است، واجب است كه از همه زشتي ‌ها و رذائل ظاهري و باطني از كودكي تا مرگ،

عمدي يا سهوي، پاك و مبرا باشد، همچنين بايد سهو، اشتباه و فراموشي نداشته

باشد»[26].

خميني مي‌گويد: ما معتقديم مقامي كه ائمه به فقها داده ‌اند، همواره برايشان

محفوظ است. زيرا كه ما درباره ائمه تصور سهو يا غفلت نمي ‌كنيم و معتقديم كه بر

همه آنچه به مصلحت مسلمانان است احاطه دارند و مي‌ دانستند كه اين منصب بعد

از وفات آنها از فقها گرفته نمي‌شود»[27]
 
اثبات غلو شیعیان7:بدين ترتيب شيعيان رافضي در گمراهي و ضلالت خود فرو رفته و

شيطان همواره آنها را از ضلالتي به ضلالتي ديگر سوق مي‌دهد كه جوانب متعددي

دارد و نشانه آن اعتقاد باطل شان درباره ائمه است كه آنها را به درجه‌اي برتر از

پيامبران و فرشتگان مقرب رسانده ‌اند بلكه با اين غلو شديدي كه برخلاف هدايت

شريعت و حكمت عقل است، آنها را از طبيعت بشري خارج كرده‌ و به مقام خدايي

رسانده‌ اند، و به همين دليل امامان اهل بيت بيش از هر كسي از عقايد و دروغهاي

شيعيان رافضي بر آنها و نسبت دادن آن همه غلو به آنها، آزرده و رنجيده اند

اثبات غلو شیعیان8:اندکی از نهج البلاغه ی امام علی (ع) که امام نزول وحی بر ائمه

را رد کرده و خود را از گناه معصوم نمی داند!در حالی که تشیع به آنها معتقد است!:

«پدر و مادرم فدايت باد، اي پيامبر خدا! اخبار آسماني که با مرگ ديگر پيامبران قطع

نگرديد با مرگ تو قطع مي‌گردد.!».

«ستايش خدايي را سزاست که شَبَم را به صبح آورد بي‌آنکه مرده يا بيمار باشم... و

مرا به کيفر بدترين کاري که از من سرزده است، مواخذه ننمود... و نه مرا از دينش

روي‌گردان ساخت و نه منکر پروردگارم گردانيد... و نه عقلم را از دست داده‌ام... .
در حالي روز را آغاز مي‌کنم که بنده‌اي بي‌اختيار و بر خود ستمکارم ... بار خدايا! به

تو پناه مي‌آورم از اينکه در سايه بي‌نيازي تو، تهي‌دست باشم. و يا در پرتو رهنمودت،

گمراه گردم ... بار خدايا به تو پناه مي‌آوريم از اينکه از فرموده تو بيرون روم و يا از دين

تو منحرف گرديم، يا از هواهاي نفساني خود پيروي کنيم و از هدايتي که از سوي تو

آمده است پيروي نکنيم».

آيا فرد معصومي که اشتباه نمي‌کند و برخورد ستم نمي‌نمايد و بيم آن نمي‌رود که

دچار لغزش شود و يا مقداري از آيين الهي منحرف شود، اينگونه دعا مي‌کند؟!

اگر پاسخ مثبت است، پس امام دعاي بيهوده مي‌کند، که هرگز چنين نيست، و اگر

پاسخ منفي است، پس او معصوم نيست. آيا معصوم از گمراهي و هواي نفس

مي‌ترسد؟! بعضي مي‌گويند: خداوند آنان را پاک نموده و به آنها ولايت تکويني

بخشيده است! اما چنين سخني با فرموده‌هاي امام -رضي الله عنه- همخواني

ندارد.وقتي معصوم از سوي خدا به راه درست راهنمايي ‌شود، نيازي به رأي و نظر

مردم ندارد. امّا علي -رضي الله عنه- مي‌گويد: «مرا با خيرخواهي و نصيحت صادقانه

ياري کنيد. سوگند به خدا که از همه مردم، به رأي و مشورت مردم سزاوارترم».

آيا معصوم از مردم مي‌خواهد که او را نصيحت کنند؟! و بالاتر از اين، از مردم مي‌خواهد

که صادقانه او را نصيحت کنند؟! و او را فريب ندهند، چون او انسان است و ممکن

است نصيحت ديگران و افرادي که با تظاهر به خيرخواهي او را پند مي‌دهند، وي را

فريب دهد، چنان که در ادامه بيان خواهد شد. او به يارانش مي‌گويد:

«از گفتن سخن حق و مشورت عادلانه دريغ نورزيد، زيرا ممکن است اشتباه کنم، »
 
________________________________________
[1]- اصول كافي 2/18.
[2]- مقدمه البرهان في تفسير القرآن ص 19.
[3]- او: محمد باقر مجلسي است كه در سال 1111 از دنيا رفته است و از علماي بزرگ متاخر آنها بوده و تاليفات فراواني داشته است. حرعاملي درباره‌ او مي‌گويد: عالمي است فاضل، ماهر، محقق، مدقق، علامه، فقيه، محدث، متكلم، ثقه ....). امل الامل 2/248.
[4]- مراه العقول 7/102.
[5]- بصائر الدرجات ص 508.
[6]- همان مصدر ص 508.
[10]- بصائر الدرجات ص99
[11]- بصائر الدرجات.
[12]- همان منبع.
[13]- از كبار متاخران است كه محمد صادق صدر درباره او مي ‌گويد: (از اعلام شيعه و از شخصيتهاي بارز و مورد توجه اهل علم ... بوده است)، مقدمه كتاب حق اليقين از محمد صادق صدر.
[14]- علم اليقين في اصول الدين 2/605
[15]- كتاب سليم بن قيس ص 244-245.
[16]- اصول كافي 1/261
[17]- همان منبع
[18]- اوائل المقالات ص 75
[19]- علل الشرائع ص 5.
[20]- حق اليقين 1/209.
[21]- الحكومة الإسلامية ص 52.
[22]- بحار الانوار مجلسي 26/53.
[23]- بصائر الدرجات ص 476.
[24]- اوائل المقالات ص 7102.
[25]- منقول از: عقائد الاثني عشريه، ابراهيم موسوي زنجاني 2/157.
[26]- عقائد الاماميه ص 104.
[27]- الحكومة الإسلامية ص 91.
 
 
نوشته جناب انصاف حفظه الله
 
+ نوشته شده توسط أمة الله ( هدايت سابقاً ) در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 و ساعت 0:15 |
 
بسم الله الرحمن الرحيم
 
می بخشید چند روزی نتونستم مطلب بنویسیم ولی امشب جواب تمام شبهات را میدهم
منتظر بودم که اجازه داده شود و در صفحه اصلی وارد کنم
اولی الامر
اگر ملا حضه بفرمائید خداوند متعال اطاعت خود و اطاعت رسولش را بر اطاعت اولی الامر مقدم داشته و علاوه بر این، فعل امر "اطیعوا" را درباره خود و پیامبرش تکرار فرموده ولی درباره "اولی الامر" به عطف آن به اطاعت از رسول اکتفا نموده است.
این کار نه از آن روست که نعوذبالله خداوند از تکرار فعال "اطیعوا" خسته شده یا فراموش کرده، بلکه بدان منظور فعل مذکور را 3 بار تکرار نفرموده تا به تفاوت مراتب اطاعت از "اولی الامر" نسبت به دو مطاع قبل اشاره نماید و الا اگر عدم تکرار فعل امر، به منظورا جتناب از تکرار لفظ "اطیعوا" می بود، می بایست بار دوم هم آن را تکرار نکند و با ذکر اولین فعل امر، بقیه را با "واو عطف" به هم پیوند دهد تا مبتلا به تکرار نشود.
پس آیه از تکرار اجتناب نداشته بلکه سبب عدم ذکر "اطیعوا" قبل از "اولی الامر" آن است که برساند اطاعت از "اولی الامر" تابعی از اطاعت خدا و رسول خدا است و خود اطاعتی مستقل و همطراز اطاعت از دو مطاع قبلی نیست و در سایه اطاعت از خدا و رسول و در محدوده آن قرار دارد.
به عبارت دیگر، چون اطاعت از رسول خدا را از حیث حرمت تنازع، عین اطاعت از خدا می داند و فرموده "هر که پیامبر را اطاعتکند به راستی خدا را اطاعت کرده است" لذا برای رسول خود فعل "اطیعوا را تکرار کرده ولی چون اطاعت "اولی الامر" را قابل تنازع می داند، از ذکر فعل"اطیعوا" اجتناب می کند و الا اگر "اولی الامر" معصوم بودند و اطاعت از ایشان مانند اطاعت از رسول می بود، تنازع با آنان معنی نداشت زیرا پیامبر در امر و نهی قایل تنازع نیست چنانکه فرمود" هیچ مرد و زن مومنی را نرسد که چون خدا و رسولش به امری فرمان دهند، برای آنان در کارشان اختیاری باشد و هرکه خدا و رسولش را نافرمانی کند به راستی که آشکارا گمراه شده است"
بدین ترتیب میتوان فهمید که اگر امری از جانب "اولی الامر" مغایر اطاعت خدا و رسول باشد، اجرایش لازم نخواهد بود، زیرا مستلزم تناقض است که خدا از یک سو از عصیان نهی فرماید و از سوی دیگر به اطاعت از فرمان مخالف امر الهی فرمان دهد و تناقض از خداوند حکیم علیم محتمل نیست.
اطاعت از "اولی الامر" تابع اطاعت خدا و رسول و در طول آن است علاوه بر این در آیات دیگر مطلقا از اطاعت کسانی که عملشان بر خلاف رضای خداست، نهی شده است طبعا اگر "اولی الامر" همچون آنان عمل کنند، اطاعت از آنها نیز مشمول نهی مطلق آیات مذکور خواهد بود.
قید دیگر اطاعت از "اولی الامر" کلمه "منکم" است.یعنی "اولی الامر" باید از مومنین که مخاطب آیه به شمار می روند، باشد زیرا آیه با "یا ایها الذین آمنوا" آغاز شده است و البته پرواضح است که مومنین، غیر از منافقین و اهل کتاب و کفارند و در بسیاری از آیات قرآن وصف ایشان آمده است و با توجه به آیات مذکور معلوم می شود نباید از هر فاسق و فاجری اطاعت کرد و یا ولایت امر را به ایشان سپرد و چنین کسانی از مقصود آیه خارج اند.
از اینها مهمتر اینکه خداوند منان معنای "منکم" را صریحا بیان نموده و فرموده: "الذین آمنوا...و هاجروا و جاهدو.ا معکم و فاولئک منکم=کسانی که ایمان آوردند...و هجرت کردند و همراه شما جهاد کردند، آنان از شما مومنان اند"(الانفاقل/75)
 
پس منافقین و اهل کتاب و کفار از مومنان نیستند بلکه کسی می تواند "ولی امر" شود که مومن و مجاهد باشد.
در ذیل آیه نیز قید "فان تنازعتم=اگر نزاع و اختلاف کردید" آمده است که اثبات می کند امکان اختلاف و تنازع با "اولی الامر" منتفی نیست و در اینمورد برای حل اختلاف و تنازع با "اولی الامر" به کتاب خدا و سنت غیر مفرقه پیامبر رجوع شود. از این رو آیه نفرموده که اختلاف را به "اولی الامر" برگردانید و یا با او تنازع نکنید در حالیکه اگر مصداق "اولی الامر" امام معصوم و محدث و منصوب من عند الله بودو تنازع با او همچن تنازع با پیامبر(ص) کفر و حرام بود.
بدین ترتیب "اولی الامر" خود مانند سایر مومنین داخل در مخاطبین "ان تنازعتم" بوده و بر خلاف خدا و رسول خدا، مرجع حل اختلاف نیستند.
کلمه "اولی الامر" یک بار دیگر در آیه 83 سوره نساء تکرار شده و فرموده: "و چون ایشان را خبری از ایمنی و یا ترس و (نا امنی) برسد، آن را نشر و پخش می کنند و حال آنکه اگر آن را به پیامبر و اولیای امر خویش بازگردانند(و آنان را اگاه سازند) کسانی از انان که توان در حقیقت (ماجرا) را دارند، آن را خواهند دانست"
 
در این آیه خداوند از کسانی که اخبار هراس انگیز یا موجب آرامش و اطمینان را قبل از مراجعه به "اولی الامر"(به صیغه جمع) پخش و نشر کرده اند، مذمت فرموده است.پس معلوم می شود که در زمان رسول خدا(ص) بیش از یک نفر مصداق "اولی الامر" بوده اند و "اولی الامر" زمان آن حضرت، همان منصوبین از جانب پیامبر(ص) به مناصب مختلف و فرمانداران کشوری و لشکری می باشند که البته معصوم نبوده، بلکه قابل عزل نیز بوده اند، در حالیکه معصوم قابل عزل نیست.
دلیل دیگری که اثبات می کند منظور از "اولی الامر" ائمه اثنی عشر نیستند، آن است که در زمان نزول آیه جز حضرت علی(ع) مصداق دیگری نداشته، در حالیکه خطاب آیه و اسم جمع "اولی" لااقل باید مومنین زمان رسول خدا را شامل گردد و ایشان در شمول آیه، نسبت به سایرین حق تقدم دارند و اگر مشمول چنین خطایی نباشند، خطاب به ایشان لغو خواهد بود.
لاجرم مخاطب لفظ "منکم" همان مومنین معاصر پیامبر بوده اند که مامور بودند از "اولی الامر"(به صیغه جمع) خودشان در صورت عدم تخطی از کتاب و سنت اطاعت کنند و طبعا "اولی الامر" یک تن و یا ائمه آینده ناموجود در زمان خطاب و یا علماء و سلاطین پس از رسول اکرم(ص)نمی تواند بود و باید در زمان نزول آیه، اولی الامری از خود مومنین، موجود باشد که آنان جز همان اولیای امور و فرمانداران کشوری و لشکری نیستند.
 
با توجه به مطالب بالا مخاطب "تنازعتم" و "فردوه" نیز در درجه اول، مومنین و اولی الامر زمان پیامبر بوده اند و اولی الامر از خطاب آیه خارج نبوده اند، به دلیل آنکه لفظ "اولی الامر" در مقطع آیه پس از رسول ذکر نشده و چنانچه ایشان مشمول خطاب "تنازعتم" و "ردوا" نبودند، آیه قطعا می فرمود: "فردوه الی الله و الرسول و اولی الامر" و آنها را نیز مرجع حل اختلاف قرار می داد و همین عدم ذکر ایشان، دلیل آن است که معصوم نیستند.
به هنگام نزول آیه نیز، هیچ یک از ائمه اثنی عشری به عنوان مرجع واجب الاطاعه در جمیع شوون دین و دنیا برای مسلمین، شناخته نبودند و بعدها نیز به گواهی تاریخ، امارت و حکومت در اختیارشان قرار نگرفت و حتی پس از پیامبر(ص) نیز مسلمانان بالاترین مقام بلاد اسلام یعنی خلیفه از جمله خلفای راشدین را مقامی مطلقا واجب الطاعه و تنازع ناپذیر و فوق مرتبه جوابگویی به مردم نمی دانستند.
مشکل دیگر آن است که چنانچه مقصود از "اولی الامر" را ائمه معصومین دوازده گانه بدانیم در نتیجه آیه شریفه قرآن پس از امام حسن عسکری(ع) صرف نظر از اینکه آن بزرگوار و اجدادش به جز حضرت علی حکومت و امارت نداشتند تا ظهور و قیام امام دوازدهم، بلاموضوع خواهد شد!!
 
در این صورت می پرسیم تا زمان ظهور امام، تکلیف ما با این آیه چیست؟؟
و به چه دلیل باید از اوامر کسی غیر از دوازده تن مذکور، اطاعت کرد؟
علاوه بر این می پرسیم آیا فرمانداران کشوری و لشکری زمان رسول خدا(ص) در صورت عدم تخطی از کتاب و سنت واجب الطاعه بودند یا خیر؟
اگر مسلمین عصر پیامبر اطاعت از فرمانداران خود را واجب نمی دانستند آيا هرج و مرج ایجاد می شد یا خیر؟
و چنانچه بگوییم اطاعت از آنها واجب بود می پرسیم به چه عنوان غیر از "ولی امر" و "والی" بودن از آنها اطاعت می شد؟
آیا مردم آنها را معصوم و قولشان را حجت و مرجع حل اختلاف می دانستند؟؟
بعضي ها هم خيال كرده اند كه اين امر منظور امر دين است!!در صورتيكه اگر چنين بود اختلاف با ولي امر حرام مي شود! همانطور كه مي بينيم خداوند فرموده وامر هم شوري...وشاورهم في الامر...اين امر امر دين نيست كه در امر دين شوراي لازم نيست بلكه اطاعت محض است! پس بنابراين امر امرغير دين بوده وهمانطور كه در ادامه آيات خداوند درباره جنگ موته فرموده فرمانداران لشگري كه از جانب پيامبر امر داشته اند را بايد اطاعت مي كردندآن هم در چارچوب كتاب الله وسنت رسول الله! چرا كه در صورت اختلاف با هم مرجع را خداوند آن دو معرفي فرموده...
 
نوشته : برادر محترم يوسف حفظه الله
+ نوشته شده توسط أمة الله ( هدايت سابقاً ) در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 23:58 |

 

الحمد لله  و الصلاة و السلام على رسول الله و خاتم الأنبياء و المرسلين و أستغفر الله ربي و أتوب اليه.

در اينجا بعضى از سخنان آقاى ققنوس را با رنگ سياه و جواب خود را با رنگ سرخ خواهم نوشت ( در صورت اعتراض و عدم موافقتتان با اين رنگها ، آماده ى تغيير آنها خواهم بود ! )

 

 

تعريف غلو از نظر آقاى ققنوس:

 

-کسی را که خدا نیست بگویی خداست.( نقل قول آقاى ققنوس )

 

ج : حالا از نظر شما خدا كيست؟

 فرق بين خدا و غير خدا را روشن مى كنيد تا ثابت شود كسى را بجاى خدا نگرفتيد!؟

صفاتى را كه خاص به الله تعالى ست را به امامان خود مى دهيد و اينرا غلو نمى خوانيد!؟

از ديدگاه شما اين امامان هميشه نداى شماها را مى شنوند يعنى السميع ( شنواى مطلق ) هستند!

 

و آنان شما را همه جا مى بينند يعنى البصير ( بيناى مطلق ) هستند!

 

و هر كارى با اراده و لطف آنان ممكن است و اين همان كن فيكون است !

 

البته كمى قصه را آرايش مى دهيد و مى گوييد : امام به خدا مى گويد و آنوقت الله همه كار را انجام مى دهد!

ولى آيا طبق اين قصه هاى خنده دار ، الله مى تواند حرف اين امامان را قبول نكند !؟

 

يعنى اگر امام حسين به خدا بگويد: خدايا ! اين آقا ققنوس خيلى شيعه ى خوبى ست، او را به آرزويش برسان و حاجتش را كه يك ماهه هر روز از من مى خواد روا كن !!

آيا خدا به امام حسين مى گويد : نه اصلاً قبول نمى كنم!؟

 

اين قصه را براى فهم شما آوردم كه از نظر شما خدا اصلاً حرف امام را رد نمى كند و بهمين خاطر امامان را باب الحوائج مى خوانيد!

 

اين را اگر شرك و غلو نخوانيم پس معنى اين كلمه چيست!؟؟


2-کسی را که پیامبر نیست بگویی رسول خداست.( نقل قول آقاى ققنوس )

 

ج : آيا اعتقاد بر اين كه امامت ادامه دهنده نبوت و مكمل نبوت است غير از اينست كه به شخصى كه آورنده ى شريعت نيست ، به او منزلت و مقام پيامبرى بخشيديد و بر سخنانش مهر وحى زده ايد؟!


3-کسی را که امام از جانب خدا نیست بگویی امام و خلیفه رسول خداست.( نقل قول آقاى ققنوس )

 

ج : امام از جانب خدا ، همان انبياء و رسولان الهى هستند و متأسفانه براى شما مفهوم امام و خليفه مبهم و باعث سر درگمى خودتان شده ايد!

 

خليفه يا حاكم در حيات مبارك رسول الله صلى الله عليه و سلم فقط خود رسول الله بود.

و بعد از ايشان شؤون مؤمنان بدست خودشان است.

 

از ديدگاه شما امام شخصى عجيب است!

از يك طرف خدا و رسول به آن مقام اجبارى نصبش مى كنند و از طرفى او اين مقام را مانند آب آلوده معرفى مى كند!! ( به سخنان امام على در رد كردن خلافت رجوع شود به نهج البلاغه  )

آيا مقام و نصب الهى آلوده است!!؟؟

 

متعجبم از تناقضات شما!

 

آیا از این می ترسید که طبق آیه مباهله او نفس پیامبر است؟ ( نقل قول آقاى ققنوس )

 

ج : كجاى آيه ى مباهله ؟!

خداوند در اين آيه به رسولش امر فرموده است تا نصاراى نجران را يا به قبول حق بخواند و يا مباهله ( يعنى دعا و نفرين براى نزول عذاب بر دروغ گويان ) .

و مباهله اى صورت نيافت و الا الله تعالى بما بقيه ى خبر را هم بيان مى فرمود كه بالأخره نصاراى نجران ايمان آوردند يا بواسطه ى مباهله ملعون و مورد عذاب واقع شدند!

 

در اين آيه انفسنا يعنى :

 

 رسول الله و مؤمنين كه بايد جمع باشند نه مفرد  

 

و انفسكم : 

 

 عده اى از نصاراى نجران كه حق را قبول نمى كردند و جدال و انكار حق مى كردند.

 

و سخن الله ورسولش دروغ و بازى نيست كه جناب رسول الله بجاى خودش ، علي را بياورد و بجاى همه ى زنانش ( همسرانش ) يك دخترش  را بياورد و بجاى فرزندانش نوه هايش را و فاطمه را از ليست فرزندى به ليست همسرانش نقل دهد!!

 

اينها از تحريفات و دروغهاى تشيع است كه با اين وسيله خدا و رسولش را نيز به استهزاء گرفته اند!

 

آيا نصارى كه به نبوت محمد صلى الله عليه و سلم منكر و كافر بودند ، اين دسته بندى مسخره ى تشيع را قبول مى كردند!؟

 

آنان خود  رسول الله را قبول نداشتند حالا به نسخه بردارى عجيب شما ايمان مى آوردند!؟

آيا شرم آور نيست كه دختر رسول الله به عنوان زنان رسول معرفى مى كنيد و آيا اگر مباهله اى به سليقه و سبك شما صورت مى يافت ، باعث خنده و استهزاء بيشتر كفار نمى شد؟

 

آنان مأمور به جمع شدن در مباهله بودند و مى بايست تمام مردان و زنان و فرزندانشان را حاضر كنند تا از آسمان بر آنها عذاب وارد شده و نابود شوند و آنوقت با كمال تعجب در مباهله ( اى ساخته به سبك شيعه ) ، متوجه مى شدند كه فقط ۵ نفر آمده اند !!

 

اين را خوب دوباره بخوانيد!

و در روايات نيزسخنى از صورت يافتن مباهله بما نرسيده است.

 

در عرف قرآن و لغت عرب هميشه دختر و فرزند نمى تواند بجاى همسر معرفى شود.

 

 

 این را که مفسرین خودتان هم گفته اند.( نقل قول آقاى ققنوس )

ج : والله ؟ شوخى نمى كنيد!؟


آیا از این می ترسید که او علم قرآن را دارد و مصداق (( من عنده علم الکتاب )) است؟( نقل قول آقاى ققنوس )

ج :

اين يكى را هم !

 

آيه را دو باره بخوان ببين ارتباطش و روى سخنش با كيست.

اگر طبق ادعاى شما اينجا رويش به علي ست كه براى رسول الله نيز وجودش كفايت مى كند ، پس سكوت ۲۵ ساله موجه نيست !

 


آیا از این می ترسید که ولایت او در غدیر خم باعث تکمیل رسالت پیامبر شد
و خدا فرمود:
(( الیوم اکملت لکم دینکم . . . ))
آیا از این می ترسید؟؟ ( نقل قول آقاى ققنوس )

 

ج : نه ما نمى ترسيم و لله الحمد!

ولى شما مى ترسيد كه متوجه شويد كه اين افسانه هايى كه به غدير چسبانده ايد ، بيشترش از جيب و خورجين كذابان آمده است!!

در اين روز فقط از امام على بخاطر بعضى از كارهايش دفاع شد تا كسى از او رنجيده به مدينه باز نرود و اگر هدف نصب خليفه بود ، در عرفات و در جمع حجاج كه از مصر و شام و يمن و بقيه ى بلاد آمده و تعدادشان بيشتر بود ، اعلام مى شد.

و در ضمن اين آيه در غدير نازل نشده است و نسبتى به آن ندارد .

و لطفاً اين آيه را هم بمانند آيه ى تطهير نيمه كاره ادا نكنيد !

و حتى ادامه ى آيه خودش معناى خودش را روشن مى كند زيرا خداوند مى فرمايد :

(( حرمت عليكم الميتة والدم ولحم الخنزير وما أهل لغير الله به والمنخنقة والموقوذة والمتردية والنطيحة وما أكل السبع إلا ما ذكيتم وما ذبح على النصب وأن تستقسموا بالأزلام ذالكم فسق اليوم ييئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم واخشون اليوم أكملت لكم دينكم وأتممت عليكم نعمتي ورضيت لك الإسلام ديناً فمن اضطر في مخمصة غير متجانف لإثم فإن الله غفور رحيم . سورة المائدة - الآية ۳))

  الله تعالى در اين آيه كارى به خلافت و انتخاب علي و غير على هم ندارد !

اگر هم بترسید این ها غلو نیست بلکه بیان فضایل است. علی در رتبه بعد از پیامبر است.

ج: اين هم غلو نيست!؟

همان گونه که اولی الامر در آیه در رتبه بعد از رسول ذکر شده اند!

ج: اين هم غلو نيست!؟

آیا هرکسی می تواند به قرآن مراجعه کند و اصول و احکام را استخراج کند؟ ( نقل قول آقاى ققنوس )

 

ج : پس فقها و مجتهدان ما و شما بايد بيكار بنشينند و بگويند : ما كارى به اين قرآن نداريم كه طلسمى ست كه بايد توسط فردى آسمانى گشوده شود!!

 

کسی که شما را به تبعیت از قرآن فرا می خواند آیا می تواند هرکسی باشد؟؟ ( نقل قول آقاى ققنوس )

 

ج : خوب بنده هم شما را به تبعيت از قرآن فرا مى خوانم ، اشكالش كجاست؟

 

آیا می تواند یک انسان عادی برایتان خط مشی تعیین کند و بگوید تو قرآن را بگیر و برو!( نقل قول آقاى ققنوس )

ج : بنده هميشه به فرزندانم حفظهم الله و هداهم الله اين تذكر را مى دهم و لله الحمد.


امیدوارم بفهمید که کسی که شما را به قرآن ارجاع می دهد و این اصل کلی را برایتان تبیین می کند که به قرآن متمسک شو خودش را هم فی نفسه در کنار قرآن قرار داده زیرا خودش باید از موضوعیت بالا و والایی برخوردار باشد و الا چگونه می تواند شما را به چنین چیزی امر کند؟ ( نقل قول آقاى ققنوس )

ج : به اين كه غلو مى گوييد ، مگه نه !؟

 

 

به آیه مباهله گریزی می زنیم:
و انفسنا و انفسکم. درسته!! جان و نفس پیامبر طبق اعتراف مفسرین خودتان علی ابن ابیطالب شمرده شده و اوست که با پیامبر جز در ختم نبوت تفاوتی ندارد.

ج : اين هم از سخنان مفسرين ما هست !!!؟؟؟


حال علی به عنوان یکی از اولی الامر بلکه جان و نفس پیامبر با رسول فرقی ندارد که در آیه اولی الامر با یک اطیعوا آمده اند.

 

پس تکرار نکردن اولی الامر در بخش انتهایی آیه از زیبایی های بلاغت و فصاحت قرآن است که از دید مومنین به قرآن مخفی نیست.
در ضمن فراموش نکن که هر قیدی بر اطاعت از اولی الامر اطاعت از رسول را هم مقید می کند و قسمت اول آیه خراب می شود چون فقط یک (( واو )) فاصله دارند.
و هر دو معطوف به یکدیگرند.
مطمئن باش هم که اطاعت از رسول اطاعت از خدا و اطاعت از اولی الامر اطاعت از رسول است. و علی به عنوان یکی از این اولی الامر اطاعتش واجب و عطف به اطاعت از خداست.

 

ج : درست است.  بعضى وقتها امام على فرمانده لشكر و يا شهر مى شد منتها تنها او به اين منصب انجام وظيفه نمى كرد و خيلى صحابه شريك او بودند ولى اطاعتش بمانند اطاعت خدا نبوده است و براى همين از اين اولى الأمر بعضى وقتها شكايت مى شد..

 

-چگونه ممکن است خدا اطاعت اولی الامر را بر ما واجب کند در عین حال او خود امکان خطا و خلاف داشته باشد و تازه ملت مراقبش باشند که مبادا خلاف کند.

این از عجایب هفت گانه بلکه چندگانه است!!!!!!!!! ( نقل قول آقاى ققنوس )

ج : هنوز مى خواهيد اولى الأمر را فقط يك نفر و آنهم امام علي معرفى كنيد!؟

آقا !

اولى الأمر جمع است!

يعنى  عده اى اولى الأمر بر سمت هاى لشكرى و شهرى بودند . امام على بعضى وقتها ( و نه هميشه )  در سمت فرماندهى قرار مى گرفت كه مسلماً اطاعتش مى كردند منتها آنهم نه كوركورانه .

تا جايى كه در حجة الوداع از او بسوى رسول الله شكايت شد و جناب رسول الله بر اين نزاع توجه كرد و حديث من كنت مولاه فعلي مولاه بر اساس آن نزاع نقل شده است.

و الا نمى شود در حيات رسول الله ، كسى را شريك ايشان در وظيفه ى رسول الله بدانيم!

ما که واضح نفهمیدیم چه جوابی داده اید. اما خوب است بدانید وقتی اطاعت از کسی واجب شد و مخصوصا اطاعت او با رسول یکی شد دیگر چه مجری باشد چه قانون گذار فرقی نمی کند.( نقل قول آقاى ققنوس )

ج : براى شما شايد فرقى نمى كند!


یعنی دیگه به ما ربطی نداره او چه دستوری می دهد چون باید فقط اطاعت کنیم.( نقل قول آقاى ققنوس )

 

ج : براى شما فرقى نمى كند ولى ما بنابه دستور خداوند برايمان بسيار فرق مى كند كه او دستورش موافق و يا مخالف با حكم خدا و رسولش است و اطاعتمان بر اساس نوع دستوراتى ست كه موافق با حكم خدا و رسولش مى باشد!



مگر این که اطاعت او را از وجوب بندازید که با این وضع اطاعت از رسول از وجوب می افتد.( نقل قول آقاى ققنوس )

 

ج : اطاعت را در چارچوب كتاب الله و سنت رسولش واجب مى دانيم و بس .

 

اولی الامر یعنی کسانی که از نظر شرع می توانند بر شما امر کنند و شما شرعا باید از آن ها اطاعت کنید.( نقل قول آقاى ققنوس )

 

 

ج : خوب همين ! مثلاً از نظر شرع يك مسلمان حق انتخاب حاكم دارد و بعد از انتخاب حاكم در حدود شرع اطاعت مى شود.

 

ولى بنابه تعريف شما رسول الله كسى را بجاى خودش معرفى مى كند تا به وظايف او عمل كند در حاليكه خود ايشان هنوز بر منصب رهبرى امت بودند!

 

 

و جالب اینجاست که قرآن داد می زند اولی الامر همتای رسول هستند این ققنوس نیست که می گه آقای با انصاف بلکه قرآنه ( نقل قول آقاى ققنوس )

 

ج : قرآن با نداى بلند مى فرمايد:

 

از الله اطاعت كنيد .

از رسولش اطاعت كنيد

و از فرماندهانى كه از خودتان هستند و در صورت اختلاف ( بين شما و آنان ) بسوى كتاب الله و رسولش ( سنت رسولش ) باز آييد.

 

در آيه ، كلمه ى اولى الأمر مشتق شده از :

اولى ، الأمر .

 

اولى يعنى صاحبان يا صاحبداران.

 

الأمر كه بصورت معرفه آمده يعنى امرى شناخته شده بر شما نه مبهم.

و همه مى دانيم اين امر از امور غيبى نيست و الا آنقدر نامفهوم مى شد كه كسى نمى دانست از كى بايد اطاعت كند!

 

مؤمنين بخوبى اولى الأمر را كه مجموعه ى افراد بودند و از خودشان بودند مى شناختند.

 

اين آيه نمى شود به ۱۲ امامى اطلاق كنيم كه هنوز بدنيا نيامده اند!

و الا ضرورتى به مخاطب قرار دادن آن مردم نبود و احتياجى به نزاع و اختلاف هم نبود زيرا بقول شيعه عدم قبول اولى الأمر باعث نقصان دين مىشود !!

 

و در ادامه اگر منظور رسول الله موافق با منظور تشيع بود ( استغفر الله ربي من هذا القول ) مى بايست بفرمايد:

 

نزاع نكنيد با اولى الأمر كه نزاع با آنان بمانند نزاع بارسول و نزاع با رسول  بمانند نزاع با الله است!

ولى قرآن صريحاً از اين نزاع بصورت طبيعى ياد كرده و آنان را مجموعاً ( مردم + اولى الأمر ) بسوى  تحكيم خداوند ( قرآن ) و رسولش ( سنت ) مى خواند.

 

 

اللهم اهدنا و اهد بنا

+ نوشته شده توسط أمة الله ( هدايت سابقاً ) در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 21:25 |
 

السلام عليكم و رحمة الله و بركاته

با تشكر از همه ى همراهان موافق و مخالف كه حسن خطاب و ادبشان اين مكان را آرام و علمى ساختند.

آقاى ققنوس تا اينجا سؤالات فراوانى را تقديم داشتند و هر چند علاقمند به مرتب و منظم بودن بحث هستم ولى عجله و شتاب ايشان باعث شد اين مطلب را ارائه دارم.

در نوشته ى قبلى ام كه بنابه يكى از سؤالات ايشان بود ، جوابى و ردفعلى از ايشان نديدم كه بتوانم بر اساس آن به سؤالاتشان بپردازم.

و لازمه ى بحث علمى اينست كه همه به قول معروف بر يك آهنگ بنوازيم!

و آهنگ ايشان قبلاً نغمه اى ديگرى بود و بر اساس منشأ اصول و احكام دين بود!

اما بعد از آن ايشان سؤالات ديگرى را ارائه داشتند كه نشاندهنده ى فراموشى يا عدم اهتمام به سؤالات قبلى خودشان بود.

در هر حال نه ما و نه ايشان متهم به كوتاه كارى هستيم زيرا موضوعات زياد و پراكنده همه مان را مشغول و سر درگم مى سازد!

همه بياد داريم كه سخن از آيه ى تطهير و عصمت بود كه آقاى شيعه و يزدانى از مناظره خارج شدند و بحث ها پراكنده شد.

حال اين سؤال آقاى ققنوس را جواب مى دهم و البته سؤالات قبلى ايشان را همانطور كه قبلاً به ايشان گفته بودم بايستى منظم باشد يعنى ايشان نظرشان را راجع به نوشته ى قبلى ام بيان دارند تا بتوانيم به ادامه ى آن سؤال و جواب بپردازيم.

((...این اولی الامر ( که هرکه باشند و در هر زمانی که باشند ) آیا موجب اکمال اطاعت از خدا و در نتیجه اکمال دین در آیه اولی الامر نیستند؟؟؟؟!

 ج : اكمال دين امرى ست كه توسط خدا و رسولش بيان مى شود و اينست كه بعد از رسول الله صلى الله عليه و سلم نقصى در دين نيست كه محتاج به كامل كننده باشد!

مگر اينكه بخواهيد نبوت را ادامه دهيد و بگوييد دين كامل نشده است و الله تعالى استغفرالله منظورش از آيه ى اليوم اكملت لكم دينكم ... تكميل شدن دين نيست ! ( همانطور كه در آيه ى تطهير ربطى به زنان مخاطَب آيه ندارد !!؟ )

 

اولی الامر در آیه مزبور اطاعتشان واجب شمرده شده و همردیف اطاعت از خدا و رسول نیز هستند. اطاعت از آن ها هم اطلاق دارد و به هیچ قید و شرطی وابسته نیست نه زمانی و نه مکانی.

 ج : نه اينطور نيست .

اطاعت از اولى الأمر در قرآن همرديف اطاعت از خدا و رسولش و بى قيد و شرط نيست.

دقت كنيد :

يا ايها الذين آمنوا أطيعو الله و أطيعوا الرسول و أولى الأمر منكم فإن تنازعتم في شيئ فردوه إلى الله و الرسول إن كنتم تؤمنون بالله و اليوم الآخر ذلك خيرٌ و أحسن تأويلا.

سورة النساء - آيه ۵۹

اطاعت از الله و اطاعت از رسول به صورت دو فعل مجزا و جدا معرفى شده است.

و اطاعت از اولى الأمر منكم معطوف به اطاعت از رسول آمده و نه جدا .

يعنى مرتبه ى اين اطاعت به سنگينى اطاعت از الله و اطاعت از رسولش نيست.

و باز قيد و شرطى در ادامه ى آيه ذكر شده است:

در وقت اختلاف و اشكال بايستى همه ى مؤمنين بنابه دستور اين آيه ( مردم و اولى الأمر ) كتاب الله و رسولش را تحكيم قرار دهند.

يعنى اولى الأمر خود تحكيم و قاضى در نزاع و اختلاف نيستند و بايستى خود نيز با بقيه ى مؤمنانى كه خود از آنان هستند ، بسوى حكم خدا ( كتاب الله ) و رسولش ( سنت ) بروند.

و در اين آيه بوضوح مؤمنان از اطاعت كوركورانه برحذر داشته و با ذكر اختلاف در حقيقت به آنان مى آموزاند كه بايستى اولى الأمر مورد مراقبت باشند تا مبادا از حكم خدا و رسولش خارج شوند.

در اين آيه اختلاف و نزاع ، نشاندهنده بسط فكرى جامعه مى باشد كه بايستى هميشه تابع دليل شرعى باشد .

 


آیا هرجا صحبت از فرمان خدا است ( مثل اطاعت از اولی الامر در آیه اولی الامر ) جزء دین نیست؟
بفرمایید جواب دهید؟

 

ج : دين را ناقص معرفى نكنيد !

همين دين است كه بما امر كرده تا مردم + اولى الأمر بسوى تحكيم شرعى قرآن و سنت روند و از خود شارع نباشند بلكه فقط مجرى شريعت باشند كه توسط خدا و رسولش آشكار شده است و نهان نيست.

پس اطاعت از کسی غیر از رسول به عنوان اولی الامر در دین خدا واجب است ( اگر چه برای زمان خاصی اطاعت از آن ها را محدود کنید ) که نشان دهنده نقش والای آن هاست.

 

ج : نقش آنان والا شناخته مى شود تا وقتى كه بر اساس شريعت ( اطاعت از الله و اطاعت از رسول ) باشد و الا صرفاً مقام اولى الأمر بدون اين قيد و شرط معنى ندارد.

زيرا اولى الأمر به فرماندهانى اطلاق مى شود كه وظيفه ى رهبرى عده اى مؤمنين را به عهده داشته باشند ، خواه فرمانده ى لشكرى يا شهرى باشند.

و اين مقام در زمان خود رسول الله هم قدسيت مجزى نداشته است و همه ملزم به اطاعت از اوامر خدا و رسولش بودند.

بهمين سبب گاهى مى شد كه مؤمنين بر بعضى از فرماندهان ( اولى الأمر ) شكايت برده و رسول الله مسئله را بازرسى مى كرده است.



آیا اگر اطاعت از اولی الامر را از قرآن برداریم داد و فریاد شما بلند نمی شود که قرآن تحریف شد و تحریف از نوع نقص؟؟؟؟؟!!!!!
جواب بدهید؟

ج : يعنى چى را برداريد!؟

آيه را !؟


واضح است که اگر اطاعت از اولی الامر از قرآن و از دین برداشته شود قرآن ناقص و دین ناقص خواهد بود. نقل قول آقاى ققنوس  ))

 

ج : اين از عجايب اعتقادات شماست كه دين خيلى آسان ناقص مى شود و بايستى عده اى بعد از رسول الله بيايند و كاملش كنند !

 

در ضمن اين آيه بمانند هر آيه اى سبب نزولش مؤمنينى بودند كه در حيات رسول الله صلى الله عليه و سلم بودند و بخوبى درك كردند كه اولى الأمر كه بصورت جمع افراد در آيه ذكر شده همان فرماندهانى هستند كه از ميان خودشان و شناخته شده بودند .

و اگر عدم اطاعت از  اولى الأمر سبب نقصان دين مى شد كه نمى بايست اصلاً نزاع صورت گيرد !

و هر نزاعى كه منجر به نقصان دين شود مردود است.

 

هدانا الله و اياكم لما يحبه و يرضاه من القول و العمل في العافية

 

 

+ نوشته شده توسط أمة الله ( هدايت سابقاً ) در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت 12:38 |
 
بسم الله الرحمن الرحيم
 
 
با سلام خوشحالم از این جهت که شاگردان اقای قزوینی وارد بحث شد ه اند
و حداقل اینه که ما با یک ادم های بی سواد سرو کار نداریم
از جهت دیگر ناراحتم که کاملا بریده و یک طرفه اراء بزرگانی چون شیخ الاسلام ابن تیمیه مورد بررسی قرار گرفت
از دو طرف می خواهم که در مباحث به هم توهین نکنند و إن شاء الله بحث با آرامی و درستی پیش برود
 
حضرت امیر در نهج‌البلاغه و از آنچه در خطبة 125 فرموده : «لمّا دعونا القوم إلی أن نحکم بیننا القرآن لم نکن الفریق المتولّی عن کتاب الله تعالی و قد قال الله سبحانه فإن تنازعتم فی شئ فردّوه إلی الله و الرّسول، فردّه إلی الله أن نحکم بکتابه و ردّه إلی الرّسول أن نأخذ بسنته فإذا حکم بالصّدق فی کتاب الله فنحن أحقّ النّاس به».
یعنی چون لشکر معاویه ما را دعوت کردند به اینکه قرآن را حاکم قرار دهیم ما گروه روگردان از کتاب خدایتعالی نبودیم، و به تحقیق خدا فرموده اگر نزاع نمودید در چیزی آنرا بسوی خدا و رسول برگردانید و برگردانیدن نزاع بسوی خدا این است که کتاب او را حاکم قرار دهیم و ردّ بسوی رسول این است که سنّت او را بگیریم پس هر گاه به حکم صدقی که در قرآن است حکم شد ما سزاوارتریم به آن حکم و پیروی آن.

و امّا رسول خدا چنانکه در کافی و کتاب وسائل‌الشّیعه ج 3 ص 381 آمده: «قال رسول الله انّ علی کلّ حقّ حقیقه و علی کل صواب نوراً، فما وافق کتاب اله فخذوه و ما خالف کتاب الله فدعوه».
یعنی رسول خدا فرمود بر هر حقّی حقیقتی و بر هر صوابی نوری است، پس آنچه موافق کتاب خدا بود بگیرید و آنچه مخالف کتاب خدا بود رها کنید.
و از امام صادق در همین دو کتاب روایت کرده که فرمود: «فمالم یوافق من الحدیث القرآن فهو زخرف». یعنی هر حدیثی که موافق قرآن نباشد باطل و مزخرف است. و نیز در آن دو کتاب روایت کرده‌اند که امام صادق می‌فرمود: «کلّ شیء مردود إلی الکتاب والسّنّة و کلّ حدیث لا یوافق کتاب الله فهو زخرف». و در همانجا روایت کرده‌اند از امام صادق که فرمود: «خطب النّبیّ بمنی فقال أیّها النّاس ما جائکم عنّی یوافق کتاب الله فأنا قلته و ما جائکم یخالف کتاب الله فلم أقله». یعنی رسول خدا فرمود ای مردم آنچه از قول من برای شما آمد که موافق کتاب خدا باشد من آنرا گفته‌ام و آنچه برای شما آمد که مخالف کتاب خدا باشد من نگفته‌ام. چنانچه آنحضرت فرموده اند: «من کذب علیّ متعّبدٌ افلیتبوّا مقعده من النّار». پس ما باید هر خبری را به قرآن عرضه بداریم نه قرآن را به خبر و قرآن را حاکم بر خبر بدانیم نه خبر را حاکم بر قرآن.
 
در نهج‌البلاغه خطبة 174 فرموده : «انتفعوا ببیان الله واعملوا انّ هذا القرآن هو النّاصح الّذی لا یغش و الهادی الّذی لا یضلّ واعملوا انّه لیس علی أحد بعد القرآن من فاقه و لا لأحد قبل القرآن من غنی استدلوه علی ربکم و استنصحوه علی أنفسکم و اتّهموا علیه ارائکم واستغشوا فیه أهوائکم. » یعنی بهره برید به بیان خدا و بدانید که این قرآن همان نصیحت کنی است که خیانت نمی‌کند و هدایت کنی است که گمراه نمی‌یابد، و بدانید که احدی پس از داشتن قرآن به چیزی احتیاج ندارد و برای احدی پیش از قرآن بی‌نیاز نیست (یعنی اگر صد هزار حدیث و کتاب بدانی تا به قرآن چنگ نزنی فقیر و گمراهی) قرآن را راهنمای بسوی پروردگارتان قرار دهید و آنرا نصیحت گوی خود بنمائید و آراء و عقائد خود را متّهم بدانید و بر قرآن عرضه بدارید و عیب عقائد خود را در قرآن اصلاح کنید.
و در خطبة 181 فرموده : «فالقرآن آمر زاجر و صامت ناطق حجّت الله علی خلقه و قد فرغ إلی الخلق من أحکام الهدی به فانّه لم یخف عنکم شیئاً من دینه و لم یترک شیئاً رضیه أو کرهه إلّا و جعل له علماً بادیاً». یعنی قرآن آمر است و ناهی، ساکتی است ناطق و گویا، حجّت خدا است بر خلق، و بواسطة آن خدا احکام هدایت را به نهایت رسانیده، بدرستیکه خدا چیزی از دین خود را مخفی نگذاشته و همه را در قرآن بیان کرده و چیزی که مورد رضایت و کراهت او باشد رها نکرده مگر آنکه برای همة ‌آنها نشانة روشنی در قرآن نهاده است. خدا در قرآن فرموده {الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ } سورة بقرة (185) ، و قرآن را هادی مردم قرار داده نه هر خبری را.

«الرّدّ إلی الله الأخذ بمحکم کتابه والرّدّ إلی الرّسول الأخذ بسنّته الجامعه غیرالمفرّقه» . یعنی ردّ کردن و بازگشت بخدا که در آیه آمده، گرفتن محکمات کتاب خدا (قرآن) است، و بازگرداندن به رسول، گرفتن سنّت متّحد‌کنندة رسول که موجب تفرقه نیست می‌باشد.
 
در کتاب بحار‌الانوارج 2 ص 175 نقل کرده است که از امام صادق سئوال می‌شود : «بأی شیء یفتی الإمام؟ قال بالکتاب». یعنی امام مطابق چه چیزی فتوی می‌دهد؟ امام می‌فرماید مطابق قرآن، سوال می‌شود : فمالم یکن فی الکتاب؟ قال بالسّنّة : یعنی دربارة چیزی که در قرآن نیست چطوری فتوی می‌دهید؟ امام در جواب می‌فرماید مطابق سنّت. سوال می‌شود «فمالم یکن فی الکتاب والسّنّة؟ قال : لیس شیء إلّا فی الکتاب والسّنّة» : یعنی اگر چیزی باشد که در کتاب و سنّت نباشد؟ امام می‌فرماید هیچ چیزی (از احکام دین) وجود ندارد مگر اینکه در کتاب و سنّت موجود است.
 و نیز در همان صفحه آمده که از امام صادق سوال می‌شود : «یکون شیء لایکون فی الکتاب والسّنّة؟ قال : لا». یعنی آیا چیزی هست که در کتاب و سنّت نباشد؟ امام در جواب می‌فرماید : نه.
مثلاً حضرت امیر در خطبة 128 نهج‌البلاغه بالای منبر از ترکهای مغول و خرابی ایشان خبر می‌دهد و چون این خبر غیبی بود، یکی از اصحاب او عرض کرد یا امیرالمؤمنین «لقد أعطیت علم الغیب فضحک علیه‌السّلام و قال للرّجل یا أخاک کلب لیس هو بعلم الغیب و إنّما هو تعلّم من ذی علم». یعنی یا امیرالمؤمنین به شما علم غیب عطا شده، حضرت خندید و به او فرمود ای برادر کلبی این خبریکه از مفعول دادم علم غیب نیست و همانا این خبری است که از رسول خدا تعلّم گرفتم.

:{أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ } سورة البقرة(185)
یعنی قرآن در این ماه نازل شده برای هدایت مردم و دارای آیات روشن هدایت و جدا کنندة حقّ است از باطل،
و در جای دیگر فرموده : {إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدَى}بقرة سورة (120)، و در جای دیگر فرموده : {إِنَّ هَذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ}سورة اسراء (9) این قرآن کافی است ما تقصیر نداریم فرموده:{أَوَلَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ يُتْلَى عَلَيْهِمْ } سورة العنكبوت(51) ، یعنی آیا کافی نشده که ما این کتاب را نازل کردیم تا برایشان تلاوت شود. آیا شما کلام خدا را منکرید، اگر منکرید قطعاً کافرید. ثالثاً شما کتاب کافی کلینی را کافی می دانید و می گوئید الکافی کاف لشیعتنا، آیا قرآن از کتاب کافی کمتر است، آیا کلینی از خدا عالم‌تر است؟ آیا مسلمین صدر اسلام که کتاب کافی کلینی را نداشتند...
 
امام صادق چنانکه در کتاب کافی باب فی ترک دعاء النّاس آمده از دعوت مذهبی نهی نموده و از آن جمله به ثابت نامی می‌فرماید : «یا ثابت ما لکم و للنّاس کفّوا عن النّاس و لا تدعوا أحدا إلی أمرکم. » یعنی ای ثابت به مردم چه کار دارید از مردم دست بردارید و به امر خودتان یعنی توجّه دادن مردم به ما دعوت نکنید : زیرا أئمّه تابع دین و أئمّه مروّج دین بودند و باید مردم به خود دین دعوت شوند نه به هر کس که تابع اسلام است.
 
 
( سخنان زيبا و روشن برادر محترم جناب يوسف حفظه الله و وفقه لنصرة كتاب الله و سنة نبيه صلى الله عليه و سلم )
 
+ نوشته شده توسط أمة الله ( هدايت سابقاً ) در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 14:1 |


بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علی المهدی الذی وعدالله به الامم

 

خانم امه الله:

 نظر به اتهامات واهی برخی بی انصافان به تشیع مجبور شدم این پست را با اجازه استادم اقای قزوینی ارسال کنم. امید که شاهد این افترائات نباشیم.

اما شما با خواندن این نوشته بیشتر با ادعای دوستی وهابیان با اهل بیت پیامبر آشنا می شوید! در ضمن به قسمت نظرات پست قبلی هم حتما مراجعه کرده و پاسخ مرا در برابر ادعاهای باطل آقای با انصاف بخوانید.

اما وهابیان:

1 ـ حرمت زيارت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)
زيارت قبور پيامبران و صالحان بلكه هر گونه تكريم و بزرگداشت آنان را وهّابيّون حرام و موجب شرك مى دانند.

«ابن تيميّه» مى گويد:«فمن جعل سفره إلى مسجد الرسول صلى اللّه عليه وسلّم وقبره كالسفر إلى قبور هؤلاء والمساجد التي عندهم فقد خالف إجماع المسلمين وخرج عن شريعة سيّد المرسلين»(1).

هر كس سفرش را به قصد زيارت قبر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) انجام دهد، مثل كسانى كه به قصد زيارت قبور پيشوايانشان در مدينه و مساجدى كه اطراف آن است سفر مى كنند، با اجماع مسلمانان مخالفت نموده و از شريعت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) خارج شده است.
و نيز مى گويد:«من زار قبره أو قبر غيره ليشرك به ويدعوه من دون اللّه فهذا حرام كلّه وهو مع كونه شركاً باللّه»(2).

زيارت قبر پيامبر يا غير او، و غير خدارا خواندن، و شريك كردن آنان در كارهاى خدايى، حرام، و شرك است.
و نيز مى گويد: «التمسّح بالقبر وتقبيله ولو كان ذلك من قبور الأنبياء شرك»(3). مسح و بوسيدن هر قبرى اگر چه قبر پيامبر باشد، شرك است.

گفتنى است كه اين افكار مخالف با نصّ صريح قرآن است، آنجا كه مى فرمايد: (وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّـلَمُواْ أَنفُسَهُمْ جَآءُوكَ فَاسْتَغْفَرُواْ اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ )(4) «و اگر آنان كه به خود ستم كرده بودند، پيش تو مى آمدند و از خدا آمرزش مى خواستند و پيامبر براى آنان طلب آمرزش مى كرد، قطعاً خدا را توبه پذير مهربان مى يافتند».

و از قول برادران حضرت يوسف نقل مى كند كه از حضرت يعقوب خواستند تا براى آنان از خدا طلب مغفرت كند (يَـأَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا)(5) آيا آنها مشرك بودند؟

و از طرفي مخالف با روايات صحيح اهل سنّت مى باشد چنانكه نقل مى كنند: «أصاب الناس قحط في زمن عمر رضي اللّه عنه، فجاء رجل إلى قبر النبي صلى اللّه عليه وسلّم، فقال: يا رسول اللّه! هلك الناس، استسق لأمّتك، فأتاه رسول اللّه صلّى اللّه عليه وسلّم في المنام، فقال: إئت عمر فاقرأه منّي السلام، وأخبره أنّهم مسقون، وقل له: عليك الكيس.

قال: فأتى الرجل عمر فأخبره، فبكى عمر رضي اللّه عنه، وقال: يا ربّ ما آلوا إلاّ ما عجزت عنه»(6).

در زمان عمر، مردم دچار قحطى و خشكسالى شدند، مردى كنار قبر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)آمد و گفت: اى رسول خدا مردم نابود شدند، از خداوند براى امّتت طلب باران كن، رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در عالم خواب به آن مرد فرمود: نزد عمر برو و از جانب من به او سلام برسان و بگو: بزودى باران خواهد آمد و سيرآب خواهيد شد، و بگو: كيسه سخاوت را گسترده ساز.
آن مرد ماجراى خوابش را براى عمر نقل كرد، قطرات اشك از چشمان عمر جارى شد و گفت: خداوندا كوشش و جديّت كردم، ولى هميشه ناتوان و عاجز بودم.
ابن حجر در فتح البارى و ابن كثير در البداية والنهاية مى گويند: اسناد اين روايت صحيح است(7).
ابن حجر مى نويسد: مردى كه خواب ديده بود بلال بن هلال از اصحاب رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)بود(8).
سيره تمامى مسلمين بر اين امر در طول تاريخ استوار بوده و هست بطورى كه «حصني دمشقي» شافعى مى نويسد: «وقال (ابن تيميّة): «من استغاث بميّت أو غائب من البشر، بحيث يدعوه في الشدائد والكربات ، ويطلب منه قضاء الحاجات ... فإنّ هذا ظالم، ضالّ، مشرك».
هذا شيء تقشعرّ منه الأبدان، ولم نسمع أحداً فاه، بل ولا رمز إليه في زمن من الأزمان، ولا بلد من البلدان، قبل زنديق حرّان ـ قاتله اللّه عزّ وجلّ ـ وقد جعل الزنديق الجاهل الجامد، قصّة عمر رضي اللّه عنه دعامة للتوصّل بها إلى خبث طويّته في الإزدراء بسيّد الأوّلين والآخرين وأكرم السابقين واللاحقين، وحطّ رتبته في حياته، وأنّ جاهه وحرمته ورسالته وغير ذلك زال بموته، وذلك منه كفر بيقين وزندقة محقّقة»(9).

«ابن تيميّه» گفته است: هر كس به مرده و يا فرد دور از نظر استغاثه كند و در گرفتاريها از وى استمداد كرده و طلب حاجت نمايد، ظالم، گمراه و مشرك است.

از اين سخن «ابن تيميّه»، بدن انسان مى لرزد، اين سخن، قبل از زنديق حرّان «ابن تيميّه» از دهان كسى در هيچ زمان و هيچ مكان بيرون نيامده است، اين زنديق نادان و خشك، داستان عمر را وسيله اى براى رسيدن به نيّت نا پاكش در بى اعتنايى به ساحت حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) قرار داده و با اين سخنان بى اساس مقام و منزلت آن حضرت را در دنيا پايين آورده است، و مدعى شده است كه حرمت و رسالت آن بزرگوار پس از رحلت از بين رفته است. اين عقيده به يقين كفر و در واقع زندقه و نفاق است).


۲ ـ انكار فضائل اهل بيت(عليهم السلام)
يكى از مبانى فكرى «ابن تيميّه» انكار فضائل مسلّم اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) است، او در كتاب «منهاج السنّة» كه به قول علاّمه امينى بايد آن را «منهاج البدعة» ناميد(10) مى نويسد: نزول آيه شريفه (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُو)(11) در حقّ على(عليه السلام)به اتفاق اهل علم دروغ است.

«وقد وضع بعض الكذّابين حديثاً مفترى أنّ هذه الآية نزلت في عليّ لمّا تصدّق بخاتمه في الصلاة، وهذا كذب بإجماع أهل العلم بالنقل، وكذبه بيّن من وجوه كثيرة(12).

بعضى از دروغگويان حديثى را جعل كرده و گفته اند: آيه (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُو) در شأن على هنگامى كه در نماز انگشترش را به فقير صدقة داد نازل شده است، به اجماع اهل علم اين مطلب دروغ، و دروغ بودن آن آشكار است.

اين حديث و شأن نزول را بيش از 66 نفر از محدّثان و دانشمندان اهل سنّت نقل كرده اند(13).

آلوسى از علماء بزرگ اهل سنّت مى گويد:«غالب الأخباريّين على أنّ هذه الآية نزلت في عليّ كرّم اللّه وجهه».
(غالب اخباريها معتقدند كه اين آيه در باره على بن أبي طالب (عليه السلام)نازل شده است).
سپس مى افزايد كه حسّان شاعر، در اين زمينه اشعارى سروده است، و آنگاه اشعار او را ذكر مى كند(14).
و نيز مى نويسد: «وأمّا قوله وأنزل اللّه فيهم (قُل لاَّ أَسْـَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى)فهذا كذب ظاهر»(15)
نزول آيه شريفه (قُل لاَّ أَسْـَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا...) در حقّ خاندان رسالت دروغ است.
و حال آن كه متجاوز از 45 نفر از بزرگان اهل سنّت آن را نقل كرده اند(16).
و در باره حديث «عليّ مع الحقّ والحقّ معه» مى نويسد: من أعظم الكلام كذباً وجهلاً فإنّ هذا الحديث لم يروه أحد عن النبيّ صلّى اللّه عليه وسلّم لا بإسناد صحيح ولا ضعيف».
از بزرگترين دروغها و نادانيها است كه اين حديث را از پيامبر بدانيم، چون اين روايت را هيچ كس حتى با سند ضعيف، از پيامبر نقل نكرده است.
با اين كه جمعى از علماء بزرگ اهل سنّت همانند: خطيب بغدادى، هيثمي حاكم نيشابورى، ابن كثير و ابن قتيبه، از ابو سعيد خُدرى، سعد بن وقّاص، على بن أبي طالب (عليه السلام)، ام سلمه و عائشه اين حديث را با تعابير مختلف نقل كرده اند.
مانند: «عليّ مع الحقّ والحقّ مع عليّ، ولن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض يوم القيامة». و يا عبارت: «عليّ مع الحقّ والقرآن، والحقّ والقرآن مع عليّ، ولن يفترقا حتّى يردا عليّ الحوض» و يا جمله: «الحقّ مع ذا، الحقّ مع ذا» و همچنين عبارت: «الّلهمّ أدر الحقّ مع عليّ حيث دار».
هيثمى از علماء بزرگ اهل سنّت مى نويسد: «رواه أبو يعلى، ورجاله ثقات»(17). اين روايت را ابويعلى نقل نموده، و روات آن همه ثقه هستند.

و همچنين حاكم نيشابورى و ذهبى كه از استوانه هاى علمى اهل سنّت به شمار مى روند، تصريح به صحت روايت نموده اند(18).

فخر رازى مى نويسد: «من اقتدى في دينه بعليّ بن أبي طالب فقد اهتدى لقول النبيّ صلّى اللّه عليه وآله وسلّم : «الّلهمّ أدر الحقّ مع عليّ حيث دار»(19). (هدايت يافته كسى است كه به على(عليه السلام) اقتدا كند، زيرا پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)فرموده است: خدايا حق را بر محور على قرار بده).

3 ـ توهين به امير مؤمنان (عليه السلام)

ابن حجر عسقلانى نسبت به جوابيّه هاى ابن تيميّه در پاسخ به علاّمه حلّى و در مقام تأثّر وتأسّف مى گويد:
«وكم من مبالغة لتوهين كلام الرافضي أدّته أحياناً إلى تنقيص عليّ رضي اللّه عنه»(20). (ابن تيميّه در پاسخ به علاّمه حلّى بقدرى زياده روى كرده است، كه جوابهاى او منجرّ به تنقيص مقام على بن ابى طالب شده است).
و در موردى ديگر مى گويد: «وقال ابن تيميّة في حقّ عليّ: أخطأ في سبعة عشر شيئاً، ثمّ خالف فيها نصّ الكتاب منها اعتداد المتوفّى عنها زوجها أطول الأجلين(21).
«ابن تيميّه» در باره امير مؤمنان(عليه السلام) مى گويد: على در 17 مورد دچار اشتباه شده است، و با نصّ قرآن مخالفت نموده است، كه يكى از آنها در باره عدّه زن شوهر مرده است، كه طولانى ترين زمان را تعيين كرده است.

4 ـ انكار موقعيت علمى على(عليه السلام)
ابن تيميّه مى نويسد: «قوله، ابن عباس تلميذ عليّ كلام باطل»(22).
عالم شيعه، علاّمه حلّى كه مى گويد: ابن عباس شاگرد على (عليه السلام)بوده است، دروغ محض است.
«والمعروف أنّ عليّاً أخذ العلم عن أبي بكر»(23). آن چه مشهور است على علم را از ابوبكر فرا گرفته است.
همچنين گفته: «وقد جمع الشافعيّ ومحمّد بن نصر المَرْوَزي كتاباً كبيراً فيما لم يأخذ به المسلمون من قول عليّ لكون قول غيره من الصحابة أتبع للكتاب والسنّة»(24) .
شافعى و مَرْوَزى در كتابى بزرگ مواردى كه مسلمانان به گفتار على عمل نكرده اند را جمع آورى كرده اند، چون گفتار صحابه غير از على به قرآن و سنّت نزديكتر بوده است).
«عثمان قد جمع القرآن كلّه بلا ريب، و كان أحياناً يقرؤه في ركعة واحدة، وعليّ قد اختلف فيه هل حفظ القرآن كلّه أم لا؟»(25).
عثمان قرآن را جمع كرد و بعضى از اوقات تمام قرآن را در يك ركعت نماز قرائت مى كرد، ولى در اين كه على تمام قرآن را حفظ بود يا نه، اختلاف است.


5 ـ اهانت به حضرت صدّيقه سلام اللّه عليها

استاد حسن سقّاف از دانشمندان معاصر اردنى در كتاب خود «التنبّي والردّ على معتقد قِدَم العالم والحدّ» مى نويسد: «ابن تيميّة يحتجّ كثير من الناس بكلامه، ويسمّيه بعضهم «شيخ الاسلام» ، وهو ناصبيّ، عدوّ لعليّ(عليه السلام)، واتّهم فاطمة(عليها السلام)بأنّ فيها شعبة من النفاق»(26).

برخى از مردم به ابن تيميّه، شيخ الاسلام مى گويند با اينكه وى ناصبى و دشمن امير المؤمنين (عليه السلام) است، و به ساحت حضرت صدّيقه طاهره جسارت كرده و مى گويد: در او ـ نستجير باللّه ـ شعبه اى از نفاق وجود داشت(27).

6 ـ دفاع «ابن تيميّه» از ابن ملجم

قال ابن تيميّة: والذي قتل عليّاً كان يصلّي ويصوم ويقرأ القرآن ، وقتله معتقداً أنّ اللّه ورسوله يحبّ قتل عليّ، وفعل ذلك محبّة للّه ورسوله في زعمه، وإن كان في ذلك ضالاًّ مبتدعاً(28) .

(«ابن تيميّه» مى گويد: آن كسى كه على را كشت، اهل نماز و روزه بود و قرآن مى خواند، و معتقد بود كه كشتن على مورد رضايت خدا و پبامبر است، و اين كار را به خاطر به دست آوردن محبّت خدا و پيامبر انجام داد، اگر چه در اين عقيده دچار گمراهى شده بود).

و نيز مى گويد:«وقال أيضاً: قتله واحد منهم وهو عبدالرحمن بن ملجم المرادي مع كونه كان من أعبد الناس وأهل العلم»(29) . (على بن ابى طالب را يكى از خوارج به نام عبد الرحمن بن ملجم در حالى كه از عابدترين انسانها و داراى مقام علمى بود به قتل رساند).

ملاحظه مى كنيد كه «ابن تيميّه»، ابن ملجم را چگونه مدح مى كند با اين كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)، او را از شقى ترين انسانها و در رديف پى كننده ناقه ثمود شمرده است.

قال علي(عليه السلام): «أخبرني الصادق المصدّق أنّي لا أموت حتى أضرب على هذه وأشار إلى مقدّم رأسه الأيسر فتخضب هذه منها بدم، وأخذ بلحيته وقال لي: يقتلك أشقى هذه الأمّة كما عقر ناقة اللّه أشقى بني فلان من ثمود»(30).

قال الهيثمي: رواه الطبراني وأبو يعلى وفيه رشدين بن سعد وقد وثّق ، وبقيّة رجاله ثقات.

حضرت امير (عليه السلام) مى فرمايد: پيامبر راستگو و راستين به من خبر داد كه مرا شقى ترين انسانهاى اين امت به شهادت خواهد رساند).

هيثمى رواياتى به اين مضمون نقل مى كند، سپس مى نويسد: روات اين روايات همه مورد وثوق هستند.
سپس روايت ديگرى به همين مضمون نقل مى كند و مى گويد: وقال بعد رواية أخرى بهذا المضمون: رواه أحمد والطبراني والبزّار باختصار، ورجال الجميع موثّقون(31).

احمد وطبرانى و بزّار آن را به اختصار نقل كرده اند، و راويان اين حديث همه آنان ثقه مى باشند.

7 ـ تمجيد از معاويه و يزيد

«ابن تيميّه» مى نويسد: «إنّ الرافضة تعجز عن إثبات إيمانه (أي عليّ بن أبي طالب(عليه السلام)) وعدالته ، فإن احتجّوا بما تواتر من إسلامه وهجرته وجهاده، فقد تواتر إسلام معاوية ويزيد وخلفاء بني أميّة وبني العبّاس وصلاتهم وصيامهم وجهادهم الكفّار»(32). شيعه نمى تواند ايمان و عدالت على (عليه السلام) را ثابت كند، چون اگر به اسلام و هجرت و جهاد على كه به تواتر ثابت شده است استدلال كند، خواهيم گفت كه اسلام معاويه و يزيد، و خلفاء بنو اميه، و بنو عباس، و همچنين نماز، و روزه، و جهاد آنان نيز به تواتر ثابت شده است.

همچنين هيئت افتاى سعودى در پاسخ به سؤالى مى نويسد: «لم يثبت فسقه الذي يقتضي اللعن»
فسق يزيد به طورى كه لعن او را جايز شمارد، ثابت نشده است(33).

كارنامه عملى وهّابيّت(3)

وهابيت و اتهام بدعت با خيالات واهى و باطل

از زشت ترين پديده ها در آيين وهّابيّت اين است كه هر چيزى كه با افكار آنان تطبيق نكند، آن را بدعت شمرده و شرك مى دانند، كه در اين قسمت به بخشى از آن اشاره مى شود.

1 ـ سجده بر تربت بدعت است:

صالح فوزان عضو هيئت إفتاء سعودى مى نويسد: «السجود على التربة المسمّاة تربة الوليّ إن كان المقصود منه التبرّك بهذه التربة والتقرّب إلى الوليّ، فهذا شرك أكبر، وإن كان المقصود التقرّب إلى اللّه مع إعتقاد فضيلة هذه التربة و أنّ في السجود عليها فضيلة، كالفضيلة التي جعلها اللّه في الأرض المقدسّة في المسجد الحرام، والمسجد النبويّ، و المسجد الأقصى، فهذا إبتداع في الدين(34).

(سجده بر تربت اولياء، اگر به قصد تبرّك به تربت و تقرّب به اولياء باشد، شرك اكبر محسوب مى شود، و اگر مقصود تقرّب به خداوند متعال باشد با اعتقاد به اين كه اين تربت همانند زمين مسجد الحرام، و مسجد النبي، و مسجد الأقصى داراى فضيلت مى باشد، بدعت در دين به شمار مى رود).

2 ـ مراسم ميلاد رسول اكرم (ص) بدعت است:

بن باز مفتى اعظم سعودى مى نويسد: «لايجوز الأحتفال بمولد الرسول (ص) ولا غيره، لأنّ ذلك من البدع المحدثة في الدين، لأنّ الرسول (ص) لم يفعله ولاخلفاؤه الراشدون ولاغيرهم من الصحابة ـ رضي اللّه عنهم ـ ولا التابعون لهم بإحسان في القرون المفضّلة»(35).

(مراسم ميلاد پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)جايز نيست چون بدعت در دين محسوب مى شود، زيرا رسول گرامى، و خلفاى راشدين، و صحابه حضرت، و ديگر تابعين، چنين مراسمى انجام نمى داده اند).

3 ـ مراسم سوگوارى پيامبران و صالحان بدعت است:

فتواى هيئت دائم افتاى سعودى در پاسخ به سؤالى پيرامون مراسم سوگوارى: «لايجوز الإحتفال بمن مات من الأنبياء والصالحين ولا إحياء ذكراهم بالموالد و... لأنّ جميع ما ذكر من البدع المحدثة في الدين، و من وسائل الشرك»(36).

(مراسم سوگوارى براى پيامبران و صالحان و همچنين مراسم بزرگداشت آنان جايز نيست و بدعت در دين، و شرك به حساب مى آيد).

4 ـ جشن تولّد نوزادان وسالگرد ازدواج بدعت است:
شيخ عثيمين از نويسندگان و فعّالان گروه وهّابيّت مى نويسد:

«إنّ الإحتفال بعيد الميلاد للطفل فيه تشبهاً بأعداء اللّه، فإنّ هذه العادة ليست من عادات المسلمين : و إنّما ورثك من غيرهم، وقد ثبت عنه (ص) «أنّ من تشبّه بقوم فهو منهم»(37).

(بر پائى مراسم جشن تولّد براى اطفال از عادات و سنّتهاى اسلامى نيست، بلكه از دشمنان به ارث برده شده است، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده است: هر كس همانند ديگران شود از آنان محسوب مى گردد).
و در سخنى ديگر مى گويد: «و أمّا أعياد الميلاد للشخص أو أولاده أو مناسبة زواج و نحوها فكلّها غير مشروعة و هى للبدعة أقرب من الإباحة»(38). (جشن ميلاد براى اشخاص يا اولاد و يا براى مناسبتهاى ديگر از قبيل ازدواج و مانند آن غير مشروع وبدعت است).

هيئت دائم افتاى سعودى در پاسخ به سؤالى پيرامون مراسم جشن تولّد مى نويسد: «وأعياد الموالد نوع من العبادات المحدثة في دين اللّه فلا يجوز عملها لأيّ من الناس مهما كان مقامه أو دوره في الحياة»(39).

(جشن تولّد بدعت در دين محسوب مى شود، و براى هيچ فردى جايز نيست اگر چه از شخصيّتهاى برجسته جامعه و داراى موقعيّت ممتاز باشد).

و در پاسخ به استفتاى ديگرى مى نويسد: «لا يجوز إقامة عيد ميلاد لأحد لأنّه بدعة». وقد ثبت عن الرسول (ص) أنّه قال: «من أحدث فى أمرنا ما ليس منه فهو ردّ»(40).

(به پاداشتن مراسم جشن تولد براى هيچكس جايز نيست و بدعت به شمار مى آيد، و از رسول اكرم (ص) آمده است: هر كس در دستورات دينى ما چيزى بيفزايد، مردود مى باشد).

ولى جاى بس شگفتى است كه همان هيئت در رابطه با مراسم جشنهاى دولتى مى نويسد: «وما كان المقصود منه (العيد) تنظيم الأعمال مثلا لمصحلة الأمّة وضبط أمورها كأسبوع المرور، وتنظيم مواعيد الدراسيّة، والاجتماع بالموظّفين للعمل ونحو ذلك ممّا لا يفضي به إلى التقرّب والعبادة والتعظيم بالأصالة، فهو من البدع العاديّة التي لا يشملها قوله (ص) «من أحدث في أمرنا ما ليس منه فهو ردّ» فلا حرج فيه، بل يكون مشروعاً(41).

(اگر مقصود از مراسم برگزارى عيد به خاطر مصلحت ملّت و تظيم امور كشور صورت پذيرد، همانند هفته پليس، و شروع سال تحصيلى، وگردهمايى كارمندان دولتى، و امثال آنها كه قصد تقرّب و عبادت در آن نيست، مانعى ندارد و شامل نهى پيامبر نمى شود).

بديهى است كه چنين تفكرى، نهايت تحجّرگرايى و انجماد فكرى است زيرا گذشته از اين كه مخالفت با برپايى جشن تولد، مخالفت با امرى فطرى است، بلكه هيچ تفاوتى ميان جشن ولادت با جشن هاى ديگر مانند مراسم دولتى وجود ندارد، چون كسانى كه براى فرزندان خود مراسم جشن تولّد مى گيرند، هيچ گونه قصد تقرّب و يا عبادت ندارند.

5 ـ درود بر رسول اكرم (ص) قبل از اذان و بعد از اذان بدعت است:

هيئت دائم افتاى سعودى در پاسخ به سؤالى پيرامون درود و تحيّت بر پيامبر مى نويسد: ذكر الصلاة والسلام على الرسول (ص) قبل الأذان، وهكذا الجهر بها بعد الأذان مع الأذان من البدع المحدثة في الدين، وقد ثبت عن النبيّ(ص) أنّه قال: «من أحدث في أمرنا هذا، ما ليس منه فهو ردّ». متّفق عليه، وفي رواية: «من عمل عملا ليس عليه أمرنا فهو ردّ». رواه مسلم... من فعل تلك البدعة ومن أقرّها ومن لم يغيّرها وهو قادر على ذلك فهو آثم(42).

ومثله قال إبن باز فى فتاواه(43).

(درود فرستادن بر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)قبل از اذان و بعد از اذان، از بدعتهايى است كه در دين ايجاد شده و رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده است: هر كس بر دستورات دينى ما چيزى بيفزايد، مردود است، و همچنين فرموده است: هر كس عملى را انجام دهد كه ما به آن دستور نداده ايم قابل قبول نيست.

همين مطلب در نوشتار بن باز مفتى اعظم سعودى نيز آمده است).

6 ـ دعا كردن در كنار قبر رسول اكرم (ص) به قصد اجابت بدعت است:
شيخ صالح فوزان عضو هيئت افتاى سعودى مى نويسد:«من البدع التي تقع عند قبّة الرسول (ص) كثرة التردّد عليه، كلّما دخل المسجد ذهب يسلّم عليه ، وكذلك الجلوس عنده، ومن البدع كذلك، الدعاء عند قبر الرسول (ص) أو غيره من القبور، مظنّة أنّ الدعاء عنده يستجاب»(44).

(رفت و آمد زياد به كنار قبر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و نشستن در آنجا و سلام گفتن به حضرت، بدعت به شمار مى آيد، و همچنين دعا كردن به اين نيّت كه شايد در آنجا به اجابت برسد، نيز از بدعتها به حساب مى آيد).

7 ـ دست كشيدن به پرده كعبه بدعت است:

شيخ عثيمين از مفتيان و علماء بزرگ سعودى مى نويسد: «التبرّك بثوب الكعبة والتمسّح به من البدع، لأنّ ذلك لم يرد عن النبىّ (ص)(45).
(تبرّك جستن به پرده كعبه و دست كشيدن به آن بدعت به شمار مى رود، چون از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)دستورى در اين باره نرسيده است).

۸ ـ اهداء ثواب نماز و قرآن به رسول اكرم (ص) و مردگان بدعت است:

لجنه دائم افتاء سعودى مى نويسد: «لا يجوز أن تهب ثواب ما صلّيت للميّت، بل هو بدعة، لأنّه لم يثبت عن النبىّ (ص) ولا عن الصحابة رضي اللّه عنهم(46).
قالت اللجنة الدائمة: لا يجوز إهداء الثواب للرسول صلى اللّه عليه وسلّم، لا ختم القرآن ولا غيره، لأنّ السلف الصالح من الصحابة رضي اللّه عنهم، ومن بعدهم، لم يفعلوا ذلك، والعبادات توقيفيّة»(47).
(هديه نمودن ثواب نماز به ميّت بدعت محسوب مى شود، چون از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و اصحاب در اين باره چيزى نرسيده است.
و همچنين اهداء ثواب و ختم قرآن براى رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز جايز نمى باشد، چون اصحاب پيامبر و ديگران چنين كارى نكرده اند).

9 ـ قرائت قرآن براى ميّت بدعت است:
شيخ عثيمين از مفتيان و علماء بزرگ سعودى مى نويسد:
«وأمّا الاجتماع عند أهل الميّت وقرائة القران، وتوزيع التمر واللحم، فكلّه من البدع التي ينبغي للمرء تجنّبها، فإنّه ربّما يحدث مع ذلك نياحة وبكاء وحزن، وتذكّر للميت حتّى تبقى المصيبة في قلوبهم لا تزول. وأنا أنصح هؤلاء الذين يفعلون مثل هذا أنصحهم أن يتوبوا إلى اللّه عزّ وجلّ»(48).

(اجتماع نزد مصيبت ديده و همچنين خواندن قرآن براى ميّت و توزيع خرما و گوشت از بدعتهايى است كه بايد از آن اجتناب نمود، چون اين كار باعث نوحه سرايى و گريه و حزن داغديدگان مى شود، و تلخى مصيبت براى هميشه در قلب آنان مى ماند، و من اين چنين افراد را نصيحت مى كنم كه از اين كار خود دست برداشته و توبه نمايند).

10 ـ رفتن به غار حراء بدعت است:
لجنه دائم افتاء سعودى مى نويسد: «الصعود إلى الغار المذكور ـ أي غار حراء ـ ليس من شعائر الحجّ، ولا من سنن الإسلام بل أنّه بدعة، وذريعة من ذرائع الشرك باللّه، وعليه ينبغي أن يمنع الناس من الصعود له»(49).

(رفتن به غار حراء از شعائر حجّ و آداب اسلامى به حساب نمى آيد، بلكه بدعت و از اسباب شرك است، و بايد مردم را از اين عمل جلوگيرى نمود).

11 ـ ذكر با تسبيح بدعت است:
بن باز مفتى اعظم سعودى گفته است:«لا نعلم أصلا في الشرع المطهّر للتسبيح بالمسبحة، فالأولى عدم التسبيح بها، والإقتصار على المشروع في ذلك ، وهو التسبيح بالأنامل»(50).
(ذكر گفتن با تسبيح در شرع مطهّر وارد نشده است بهتر است به جاى تسبيح با انگشتان دست ذكر گفته شود).
و اى كاش از وى سؤال مى شد كه آيا غذا خوردن با قاشق، مسافرت با ماشين و هواپيما، در شرع وارد شده يا خير؟

12 ـ آغاز نمودن جلسات با آيات قرآن بدعت است:
شيخ عثيمين از مفتيان مى نويسد: «إتّخاذ الندوات والمحاضرات بآيات من القرآن دائماً كأنّها سنّة مشروعة فهذا لا ينبغي»(51).
(آغاز نمودن جلسات و سخنرانى ها با آيات قرآن به صورت دائم، در شرع وارد نشده است و شايسته نيست).

13 ـ قرائت قرآن و دعاء، به صورت دسته جمعى بدعت است:

لجنه دائم افتاء سعودى نوشته است: «إنّ قراءة القرآن جماعة بصوت واحد بعد كلّ من صلاة الصبح والمغرب أو غيرهما بدعة، وكذا التزام الدعاء جماعة بعد الصلاة»(52).

(قرائت قرآن و همچنين خواندن دعاء به صورت دسته جمعى پس از هر نماز بدعت است).

14 ـ گفتن «صدق اللّه العظيم» بعد از ختم قرآن بدعت است:
لجنه دائم افتاء سعودى نوشته است: «قول صدق اللّه العظيم بعد الإنتهاء من قراءة القرآن بدعة»(53).

(در پايان قرائت قرآن گفتن «صدق اللّه العظيم» بدعت است).

شيخ عثيمين از مفتيان بزرگ سعودى نيز به همين حكم فتوا داده است(54).
فهرست
1 ـ حرمت زيارت پيامبر گرامى6 &hellip1
2 ـ انكار فضائل اهل بيت: &hellip4
3 ـ توهين به امير مؤمنان 7 &hellip7
4 ـ انكار موقعيت علمى على7 &hellip7
5 ـ اهانت به حضرت صدّيقه سلام اللّه عليها &hellip8
6 ـ دفاع «ابن تيميّه» از ابن ملجم &hellip9
7 ـ تمجيد از معاويه و يزيد &hellip10
1 ـ سجده بر تربت بدعت است: &hellip12
2 ـ مراسم ميلاد رسول اكرم (ص) بدعت است: &hellip13
3 ـ مراسم سوگوارى پيامبران و صالحان بدعت است: &hellip13
4 ـ جشن تولّد نوزادان وسالگرد ازدواج بدعت است: &hellip13
5 ـ درود بر رسول اكرم (ص) قبل از اذان و بعد از اذان بدعت است: &hellip15
6 ـ دعا كردن در كنار قبر رسول اكرم (ص) به قصد اجابت بدعت است: &hellip16
7 ـ دست كشيدن به پرده كعبه بدعت است: &hellip17
8 ـ اهداء ثواب نماز و قرآن به رسول اكرم (ص) و مردگان بدعت است: &hellip1
9 ـ قرائت قرآن براى ميّت بدعت است: &hellip17
10 ـ رفتن به غار حراء بدعت است: &hellip18
11 ـ ذكر با تسبيح بدعت است: &hellip18
12 ـ آغاز نمودن جلسات با آيات قرآن بدعت است: &hellip19
13 ـ قرائت قرآن و دعاء، به صورت دسته جمعى بدعت است: &hellip19
14 ـ گفتن «صدق اللّه العظيم» بعد از ختم قرآن بدعت است: &hellip20
(1) الردّ على الأخنائي: 18.
(2) الردّ على الأخنائي: 25.
(3) الجامع الفريد، كتاب الزيارة لابن تيميّة: 438، المسألة السابعة.
(4) نساء: 64.
(5) يوسف: 97.
(6) تاريخ دمشق: 44/346 و 56/489، الإصابة: 6/216، المصنّف لابن أبي شيبة: 7/482، وكنز العمّال: 8/431.
(7) فتح الباري: 2/412، في باب سؤال الناس الإمام الاستسقاء إذا قحطوا، والبداية والنهاية: 7/105. في واقعة سنة ثماني عشرة.
(8) فتح الباري: 2/412.
(9) دفع الشبه عن الرسول : 131.
(10) الغدير: 3/148: وهو الحريّ بأن يسمّي «منهاج البدعة» وهو كتاب حشوه ضلالات وأكاذيب، وتحكّمات، وإنكار المسلّمات، وتكفير المسلمين، وأخذ بناصر المبدعين، ونصب وعداء محتدم على أهل بيت الوحي(عليهم السلام).
(11) مائده: 55.
(12) منهاج السنّة: 2/30.
(13) الغدير: 3/154 ـ 162.
(14) روح المعاني في تفسير القرآن: 6/167.
(15) منهاج السنّة: 4/563.
(16) الغدير: 3/156.
(17) مجمع الزوائد للحافظ الهيثمي: 7/235.
(18) المستدرك: 3/123، 124 ح 4629.
(19) (تفسير الكبير: 1/205 و207 والمحصول: 6/134). رجوع شود به: تاريخ بغداد: 14/322، تاريخ مدينة دمشق: 42/449، كنز العمّال: 11/621 ح 33018 البداية والنهاية لابن كثير: 7/ 398، الصواعق المحرقة: 74، ط. الميمنة بمصر، تاريخ الخلفاء للسيوطي: 116 و162، وفيض القدير للمناوي: 4/356، الإمامة والسياسة: 1/98، بتحقيق على شيري.
(20) لسان الميزان: 6/319.
(21) الدرر الكامنة: 1/153 ـ 155.
(22) منهاج السنّة: 7/536.
(23) منهاج السنّة: 5/513.
(24) منهاج السنّة: 8/281.
(25) منهاج السنّة: 8/229.
(26) التنبيه والردّ: 7.
(27) رجوع شود به منهاج السنة ج 4 ص 245.
(28) منهاج السنة: 1/153.
(29) منهاج السنّة: 5/47.
(30) مسند أبي يعلى: 1/431، المعجم الكبير: 8/38، كنز العمّال: 13/192، تاريخ مدينة دمشق: 42/543.
(31) مجمع الزوائد: 9/136.
(32) منهاج السنّة: 2/62.
(33) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 3/297.
(34) المنتقى من فتاوى الشيخ صالح بن فوزان: 2/86.
(35) مجموع فتاوى و مقالات متنوعة: 1/183، فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 3/18.
(36) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 3/54 الفتوى رقم 1774.
(37) فتاوى منار الإسلام: 1/43.
(38) مجموع فتاوى و رسائل ابن العثيمين: 2/302.
(39) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 3/83، الفتوى رقم 2008.
(40) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 3/84، الفتوى رقم 5289.
(41) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 3/88، الفتوى رقم 9403.
(42) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 2/501، الفتوى رقم 9696.
(43) فتاوى إسلاميّة: 1/251.
(44) مجلّة الدعوة: عدد1612 ص 37.
(45) مجموع الفتاوى لإبن عثيمين: رقم 366.
(46) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 4/11، الفتوى رقم 7482.
(47) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 9/58، الفتوى رقم 3582.
(48) فتاوى منار الإسلام: 1/270.
(49) اللجنة الدائمة، الفتوى رقم 5303.
(50) فتاوى إسلاميّة: 2/366.
(51) نور على الدرب: 43.
(52) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 3/481 فتوى رقم 4994.
(53) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلميّة والإفتاء: 4/149 فتوى رقم 3303.
(54) قال الشيخ ابن عثيمين: «ختم التلاوة به ـ أي بقول (صدق اللّه العظيم) ـ غير مشروع ولا مسنون، فلا يسنّ للإنسان عند إنتهاء القرآن الكريم أن يقول: (صدق اللّه العظيم». فتاوى إسلامية: 4/17.

 
 نويسنده: دكتر سيد محمد حسيني قزويني
 
 
+ نوشته شده توسط ققنوس(شیعه) در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 2:30 |

««« بسم الله الرحمن الرحيم »»»

 

من حيرانم از جوابهايتان!!!

 

آقا اصلاً من نميدونم گناه كبيره چگونه گناهاني هستند! لطف كنيد شما براي ما تعريف كنيد. و لطف كنيد همان احاديث و دلايلي كه تعريف گناه كبيره را ميكنند بياوريد.

 

و لطف كنيد بگوييد كه چه گناهاني صغيره هستند؟! و لطف كنيد دلايلتان را نيز بيان فرماييد.

 

در ضمن از صميم قلب ميگويم: آرزوي قبولي حج و طاعاتت را دارم. و اميدوارم به سلامت برويد و برگرديد.

 

ولي لطفاً قبل از رفتنتان همين دو سؤالم را كامل و واضح جواب دهيد.

من منتظرم...!

ومن الله التوفيق...

 

+ نوشته شده توسط عبد الله (سنی) در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 22:16 |
بسم الله الرحمن الرحیم

بنده روز سه شنبه عازم سفر عمره هستم. این آخرین پستی است که می فرستم.

از همگی دوستان حلالیت می طلبم و امیدوارم اگر در این مدت تندی و بدی ای از بنده دیده اند به بزرگی خودشان عفو بکنند. گاهی مناظره انسان را به وادی ای می کشاند که شاید از حدود الهی تعدی شود. علی ای حال جدا از تمام دوستان سنی و شیعه حلالیت می طلبم و در مکه و مدینه در کنار کعبه ی مکره و حرم مطهر رسول الله ان شاء الله دعا گویشان هستم.
ان شاء الله بعد از سفر ٬ مناظره را با آقای عبدالله ادامه خواهم داد. 

والسلام علیکم و علی عباد الله الصالحین

+ نوشته شده توسط اقای شیعه در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 22:7 |
بسم الله الرحمن الرحیم

خیلی خلاصه می نویسم. چون وقت زیادی ندارم و باید مقدمات سفر عمره را مهیا کنم.

۱- تعاریفی را که از گناهان کبیره آورده اید بی دلیل است. دلیلی از قران یا حدیث بیاورید که ثابت کند گناه کبیره همان سه تعریفی را دارد که شما گفته اید.
ضمنا تمام گناهان را رسول خدا ممنوع اعلام کرده است و اجماع امت و سلف صالح بر حرمت ان منعقد شده است . پس باز هم این تعریفتان شامل گناهان صغیره هم می شود. در ثانی٬ قران هم به صراحت ما را از ارتکاب همه ی گناهان چه صغیره و چه کبیره منع کرده است. پس این تعریف گذشته از اینکه دلیلی از قران یا سنت ندارد ٬ اصلا مربوط به گناهان کبیره هم نیست.

۲- رسول خدا در روایات متعددی مصادیق گناهان کبیره را مشخص کرده اند. گناه ازلام در بین این مصادیق نیست .

۳- آیا هرچیزی که از عمل شیطان محسوب شود گناه کبیره است؟ آیا گناه صغیره  عمل شیطان نیست؟ به چه دلیل فقط گناه کبیره از عمل شیطان است ؟

۴- گفته اید : و آيا خداوند نگفته «از آنها اجتناب كنيد!»...؟!؟!
شیعه: آیا خداوند فقط گفته از گناهان کبیره اجتناب کنید؟

۵- گفته اید : ِنَّمَا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَمَا أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ...(البقرة/173)

در اينجا هم لحم خنزير (گوشت خوك) حرام اعلام شده

 
ار قران و سنت دلیلی بیاورید که خوردن گوشت خوک گناه کبیره است. فقط از قران و سنت نه از حرفهای بی دلیل این و آن .

 

۶- کدام حدیث یا آیه دلالت گفته است که خضوع در قول و تبرج و بیرون رفتن زنان و ... گناه کبیره است؟


۷- شما چرا اينطوري ميكنيد؟! آيا جواب من به سؤال شما آن سخنانم بود؟!؟! من چي بگم آخه؟!

براي هر كر و كوري واضح است كه منظور از آن سخنان تفهيم سؤال خودتان بود! چرا خودت را به نفهمي ميزني؟!جواب من به سؤال شما بعد از آن سخنان بود كه نخوانديد! و يا اگر خوانديد باز داريد بهانه مي‌آوريد!

بنده پرسیده بودم که حتی اگر فرض کنیم که موارد گفته شده در آن ایات همگی گناه کبیره هستند به چه دلیل می گویید که قران در صدد حصر رجس در گناه کبیره بوده است. به عبارت دیگر : مگر اثبات شی نفی ما ادا میکند؟

آنوقت شما در جواب من اون حرفها را نوشته بودید و بعد هم همان آیات قبل را تکرار کرده بودید. بله ٬ بعد از او سوال٬ چیزهای دیگری هم نوشته بودید ٬اما فقط چند تا آیه بود . مگر من آیه از شما خواسته بودم. آیه ها را که خودم دیده بودم . من می پرسم به چه دلیل این ایه ها .... آنوقت شما فقط آیه ها دوباره برای من تکرار می کنید؟!!!!!!!!!

۸- بازهم جواب سوال دوم من را ندادید و بجای جواب دادن از خودم سوال می کنید. چرا اینقدر وقت من را تلف می کنید؟ اگر به این رویه ادامه بدهید من بجای شما با خانم هدایت مناظره خواهم کرد. بنده وقتم خیلی برایم با ارزش است.

 

+ نوشته شده توسط اقای شیعه در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 22:2 |

 

الحمد لله و الصلاة و السلام على امامنا و قدوتنا رسول الله محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسان إلى يوم الدين.

آقاى ققنوس

 با تشكر از حضور و حسن خطابتان مطالب و سؤالات شما را در اين يك سؤال خلاصه مى كنم و اميدوارم با من موافق باشيد كه اين سؤال خود منشأ تمام سؤالات و جوابهاى ما و شماست.

فقط ابتدا ياد آورى اين مطلب را ضرورى مى بينم كه هنوز نحوه ى ارائه ى افكار من و شما به آن صورت نيست كه شما بتوانيد بمن مطلبى را نسبت دهيد كه در حقيقت ريشه در اعتقادات خودتان دارد.

مثلاً اين جمله را ببينيد كه بمن نسبت داده ايد و حقيقت ندارد  :

((  سواللات آخر هم که مدعی هستید الزاما تمام کلمات وارده در آیات یک معنی باید داشته باشند چیزی که مفسرین سنی به آن اعتقادی ندارند و اینجا تفاوت شما و اهل سنت هم آشکار می شود. که همین موضوع سبب می شود نتوانید از تفسیر آیات دیگر در ذیل آیه مورد نظر استفاده کنید.

(( پس در این مورد هم اشتباه رفته اید چون کلمات عربی خود معانی متفاوتی دارند و ممکن است هر بار یک معنی بدهند که با معنی دیگر متفاوت و مفهوم آیه را عوض کند و به همین سبب نمی توان از آیات برای تفسیر یکدیگر کمک گرفت.  نقل قول آقاى ققنوس ))

 ببينيد برادر محترم

دوست ندارم انشايى كلمه به كلمه به شما ايراد سوء فهمتان گرفته و اين صفحه را ملل آور كنم.

بهتر است بقول خودتان واضح صحبت كنيم.

وقتى بنده به شما در باره ى معناى كلمات در قرآن جواب دادم كه بمانند معناى كلمات در زبان عرب هست ، خودش آشكارست كه استعمال عرب با كلمات عربى چگونه است و اينست كه قرآن خودش را به عنوان نازل شده به لسان عربي مبين معرفى مى كند.

بياييد سر اصل مطلب .

شما از من ۳ سؤال پرسيديد :

 

۱- (( استخراج اصول و احکام را چه کسی باید انجام دهد؟

۲- آیا استخراج اصول و احکام کار هرکسی است؟ ))

۳- (( آیا قرآن تنها منبع دین اسلام برای استخراج اصول و احکام است که پرسیده اید از محکمات باید استخراج شوند یا از متشابهات؟! ))

فقط ابتدا صريحاً به شما بگويم كه با كلمه ى (( استخراج )) موافق نيستم زيرا اين كلمه ما را بياد امور مبهم و مدفون شده اى مى اندازد و شما خواهيد فهميد كه اصول و احكام دين از امور واضح هستند .

بنده بجاى آن از كلمه (( ابلاغ و تبيين )) استفاده خواهم كرد.

و اين را اميدوارم عدم شفافيت ندانيد بلكه اين را تصحيح يك مفهوم شرعى مى دانم.

بله .

همانطور كه قبلاً بيان كردم رسول الله صلى الله عليه و سلم مأمور ابلاغ كلام الله و عمل بدان بوده اند.

و اين حقيقت بخوبى در قرآن و حديث نبوي شريف آشكارست.

... فإن تنازعتم في شيئ فردوه إلى الله و الرسول ... سورة النساء - الآية ۵۹

... هر گاه در چيزى اختلاف كرديد ، آنرا به خدا ( قرآن ) و رسولش ( سنت ) باز گردانيد.

و ما اختلفتم فيه من شيئ فحكمه إلى الله ... سورة الشورى - الآية ۱۰

هر چه در آن اختلاف كرديد حكمش بسوى خداست .

و در حجة الوداع رسول الله صلى الله عليه و سلم فرمودند :

تركت فيكم ما إن تمسكتم به لن تضلوا أبدا كتاب الله و سنتي .

تركت فيكم شيئين، لن تضلوا بعدهما : كتاب الله، و سنتي، و لن يتفرقا حتى يردا علي الحوض
صحيح
الألباني
صحيح الجامع 2937


تركت فيكم أمرين؛ لن تضلوا ما إن تمسكتم بهما : كتاب الله وسنتي، ولن يتفرقا حتى يردا علي الحوض
إسناده حسن
الألباني
منزلة السنة 13

در ميان شما رها كردم آنچيزى كه با دستاويزى و تمسكتان بدان ، هرگز گمراه نخواهيد شد كتاب الله و سنتم.

و سفارش و وصيت امام علي رضي الله عنه نيز ، كتاب الله و سنت رسولش است :

أما وصيتي فالله لا تشركوا به شيئاً و محمد ( صلى الله عليه و سلم ) فلا تضيعوا سنته أقيموا هذين العمودين و أوقدوا هذين المصباحين و خلاكم ذم ما لم تشردوا .

 وصيت من به شما اينست كه هيچ شريك و انبازى براى  خدا قرار ندهيد و به فرمان او عمل كنيد و سنت محمد را از دست ندهيد و تباه نسازيد اين دو ستون محكم بر پاى داريد و اين دو چراغ را روشن نگه داريد.

ديگر هيچ ايرادى بر شما نيست مادامى كه دست از اين دو چيز بر نداشتيد .

نهج البلاغه - شرح فيض الإسلام - جزء ۳ كلام ۱۴۹

در اين  سفارش خليفه ى راشد ما أميرالمؤمنين علي رضي الله عنه ، قرآن و سنت به دو عمود و دو  چراغ تشبيه شده است .

و باز امام علي در نهج البلاغه سخنى دارد :

و لكم علينا العمل بكتاب الله تعالى و سيرة رسول الله و القيام بحقه و النعش لسنته .

و براى شما ( مسلمانان ) اين حق بر ماست كه بر كتاب خدا و سيرت رسول خدا عمل كنيم و در مقابل سنت او مانند مرده اى كه در اختيار غاسل و مرده شور است ، عمل كنيم .

نهج البلاغه - شرح فيض الإسلام - جزء ۳ كلام ۱۶۸

وفقنا الله للعمل بكتابه و سنة رسوله

إن شاءالله ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده توسط أمة الله ( هدايت سابقاً ) در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 18:54 |

 

««« بسم الله الرحمن الرحيم »»»

 

««از خوانندگان عزيز عذرخواهي ميكنم كه مطالب بنده طولاني ميشوند! مجبورم بخاطر تفهيم بعضيها كه واقعاً فكر نميكنند مطالبم را بسيار شرح دهم. از اين بابت عذر ميخواهم. وگرنه براي عاقل اشاره‌اي بس است!

همچنين خانم هدايت نيز حق دارند كه گله‌مند باشند. اما چكار كنم كه اگر به شبهات آقاي شيعه جواب ندهم ممكن است ناراحت شوند!!»»

 

آقاي شيعه! تشيع گناهان كبيره را چگونه ميفهمد؟!؟!؟

 

آيا ميدانيد گناه كبيره يعني چي؟!؟!

 

گناهان كبيره در ممنوعات:

گناه كبيره: انجام هر عملي كه خداوند در قرآن به صراحت آن را ممنوع اعلام كند گناه كبيره است.

گناه كبيره: انجام هر عملي كه رسول الله ممنوع اعلام كند گناه كبيره است(و يا مكروه تحريمي كه نزديك به حرام است).

گناه كبيره: انجام عملي كه سلف صالح و يا اجماع امت آن را تحريم كرده باشند.

 

و البته بعضي از اين اعمال ممكن است بر حسب ضرورات در جاهايي جواز داده شود.

 

آقاي شيعه! اين چند تعريف از گناه كبيره است. و البته تعاريف ديگري هم دارند كه نيازي نيست اينجا مطرح كنم.

 

اما آياتي كه ميخواهيد!

گفته بوديد [در ابتدا شما باید از قران یا سنت برای من ثابت کنید که خمر و میسر و انصاب و ازلام از گناهان کبیره هستند.]

 

سپس با كمال جسارت در پست اخير گفتيد [نخیر. همه ی این موارد گناه کبیره نیستند.]

من حيرانم از ليسانس شما!!

 

الله ميفرمايد:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنْصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (المائدة/90)

[اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! شراب و قمار و بتها و ازلام (نوعى بخت‏آزمايى )، پليد و از عمل شيطان است،

از آنها دورى كنيد تا رستگار شويد!]

 

شما كه ميگوييد همه‌ي آنها از گناهان كبيره نيستند، آيا در همين آيه از عمل شيطان محسوب نشده‌اند؟!؟!؟

و آيا خداوند نگفته «از آنها اجتناب كنيد!»...؟!؟!

 

تشيع كداميك از اينها را گناه كبيره نميداند؟!؟!؟

 

و اما بقيه‌ي سخنانتان:

 

إِنَّمَا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَمَا أُهِلَّ بِهِ لِغَيْرِ اللَّهِ...(البقرة/173)

در اينجا هم لحم خنزير (گوشت خوك) حرام اعلام شده. كه اين آيات واضح را شما از من ميپرسيد؟! باز هم سوادتان را به رخ من ميكشيديد!! (البته قبلاً!)

 

...فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ قُلْنَ قَوْلًا مَعْرُوفًا (الأحزاب/32)

[...پس به گونه‏اى هوس‏انگيز سخن نگوييد كه بيماردلان در شما طمع كنند، و سخن شايسته بگوييد!]

 

اينجا هم خداوند هوس انگيز سخن گفتن را ممنوع كرده است. و سخن شايسته گفتن يعني سخن هوس انگيز نگفتن است.

 

وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى...(الاحزاب/33)

[و در خانه‏هاى خود بمانيد، و همچون دوران جاهليت نخستين (در ميان مردم) ظاهر نشويد،...]

 

بيرون رفتن از خانه همانند دوران جاهليت نيز ممنوع اعلام شده است. البته نه اينكه همش در خانه بمانند و آفتابي نبينند! بلكه منظور طريقه‌ي خاصي است كه در زمان جاهليت رسم بوده است.

 

...وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ...(لأحزاب/33)

[... و خدا و رسولش را اطاعت كنيد؛...]

 

اطاعت نكردن در اينجا عطف به همان اوامري است كه در ماقبل آمده است. و اطاعت نكردن در همه‌ي آنها گناه كبيره است.

 

گفتيد [ضیق صدر گناه کبیره است؟]

و سپس آدرس آيه‌ي 125 سوره‌ي انعام را براي ضيق صدر داديد...!

 

جاي بس تعجب است!!!

 

خداوند در اين آيه ميگويد:

...وَمَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا كَأَنَّمَا يَصَّعَّدُ فِي السَّمَاءِ...(الانعام/125)

[...و آن كس را كه بخاطر اعمال خلافش بخواهد گمراه سازد، سينه‏اش را آنچنان تنگ مى‏كند كه گويا مى‏خواهد به آسمان بالا برود؛...]

 

خداوند دارد بخاطر گناهانش ضيق صدر به فرد ميدهد آنوقت شما چگونه برداشت ميكنيد؟! آيا ضيق صدر عمل است كه بخواهد گناه كبيره باشد؟!؟!

ضيق صدر نتيجه‌ي اعمال خلاف است كه خداوند در قلب فرد ميكارد. كمي فكر كن! آيا اين آيه شامل حال خودت نيست كه بهيچ وجه حاضر نيستي سينه‌ات را براي پذيرش حق باز كني...؟؟

 

گفتيد [آقای عبدالله ، چرا اینطوری می کنید. این شد جواب ؟ من می گم اینو ثابت کن شما می گید که خودت اون رو ثابت کن؟]

 

شما چرا اينطوري ميكنيد؟! آيا جواب من به سؤال شما آن سخنانم بود؟!؟! من چي بگم آخه؟!

براي هر كر و كوري واضح است كه منظور از آن سخنان تفهيم سؤال خودتان بود! چرا خودت را به نفهمي ميزني؟!

جواب من به سؤال شما بعد از آن سخنان بود كه نخوانديد! و يا اگر خوانديد باز داريد بهانه مي‌آوريد!

 

گفتيد [برفرض اینکه تمام موارد فوق که در آیات قران آمده است گناه کبیره باشد ، شما ثابت کن که این آیات رجس را منحصر در گناهان کبیره کرده اند؟ به چه دلیل اگر در این آیات رجس گناه کبیره بوده است ، رجس نتواند گناه صغیره هم باشد؟ به چه دلیل عمومیت کلمه ی رجس را با چند آیه تخصیص می زنید؟]

 

آقاي شيعه! آيا ميدانيد عموميت كلمه‌ي رجس چيست؟! كجا گفته كه عموميت كلمه‌ي رجس «مكروهات تنزيهي» را نيز شامل ميشود؟!؟

كجا گفته كه «رجس» به خطاها نيز اطلاق ميشود؟!

 

اصلاً يك كاري بكنيد! ببينيم شما معناي مكروه و گناه صغيره را ميدانيد!!

مكروه تنزيهي را لطفاً تعريف كنيد. منظورم اينست كه مكروه تنزيهي حكم چه كسي است كه گناه صغيره گفته شده است؟!

آيا خداوند گفته و يا پيامبر گفته؟ و يك مثال هم بزنيد لطفا!

 

من منتظرم...!

ومن الله التوفيق...

 

 

+ نوشته شده توسط عبد الله (سنی) در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 17:12 |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

خانم هدایت با تشکر از شما:

نوشته شما را در قسمت نظرات دیدم امیدوارم متوجه شده باشید که پاسخ شما به سوالات بسیار ساده ای که پرسیدم از چند حالت خارج نیست:

1-یا بلد نبودید پاسخ دهید که اینچنین دو پهلو نوشته اید تا هر منظوری که من برداشت کردم بگویید حرف من چیز دیگه ای بوده!

2-یا این که از بی دقتی اینچنین می نویسید و معتقدید که با این دقت می خواهید عقاید خود را بر دیگران تحمیل کنید.

(( پس لطف کنید از این به بعد واضح و خوانا منظورتان را بنویسید. کسی که دو رنگ می نویسد باید ادبیات واضحی هم به کار ببرد. ))

با این حال من دوباره شما را به گفته هایتان ارجاع می دهم تا از آن ها تخلف نکنید:

 

(( طبق گفته خودتان قرآن مفسر می خواهد ))

(( در این موضوع هم مشترکیم که قرآن تفسیر دارد و تاویل ))

(( معتقد هستید که قرآن یک مفسر دارد و او هم پیامبر است و همه چیز را حتما گفته است در حقیقت علم قرآن را منحصر به یک نفر می دانید در حالی که ادعای قرآن خلاف گفته شماست))

(( و اشتباه رفته اید چون قرآن طبق ادعای خود گمراه هم می کند. ))

(( در مورد دیگر هم اشتباه رفته اید چون کلمات عربی خود معانی متفاوتی دارند و ممکن است هر بار یک معنی بدهند که با معنی دیگر متفاوت و مفهوم آیه را عوض کند و به همین سبب نمی توان از آیات برای تفسیر یکدیگر کمک گرفت. ))

 

اما پاسخ سوالی که درباره استخراج اصول دین از متشابهات و محکمات پرسیده اید:

در جواب باید عرض کنم اتفاقا سوال مهمی پرسیده اید و خوشحالم که تا اینجا مسیر مناظره را حقیقی طی کرده اید و سعی دارید نقاط مبهم را آشکار کنید و امیدوارم که تا آخر همانند دو خواهر و برادر مسلمان که در یک گفتگوی صمیمی شرکت کرده اند انصاف به خرج داده و از حقیقت دور نشویم.

اما پاسخ:

استخراج اصول و احکام دین در مکتب شیعه با مکتب سنی کاملا متفاوت است. قبل از این که بدانیم اصول و احکام از متشابهات استخراج می شوند یا از محکمات باید بدانیم استخراج اصول و احکام را چه کسی باید انجام دهد؟

آیا استخراج اصول و احکام کار هرکسی است؟

یعنی به نظر شما هرکسی می تواند این کار را انجام دهد؟

بعد از پاسخ به این سوال روشن خواهد شد که اصول و احکام دین از محکمات استخراج می شود یا از متشابهات.

و سوال دیگری که پاسخ به آن، منظور شما را از سوال مذکور روشن می کند این است که در پایین ذکر می شود:

آیا قرآن تنها منبع دین اسلام برای استخراج اصول و احکام است که پرسیده اید از محکمات باید استخراج شوند یا از متشابهات؟!

فکر کنم خیلی واضح نوشتم پس از شما هم می خواهم برای روشن شدن منظورتان از این سوال به این سوالاتی که دوباره در پایین می نویسم به صورت شفاف و واضح و نه چند پهلو پاسخ دهید:

1- (( استخراج اصول و احکام را چه کسی باید انجام دهد؟

آیا استخراج اصول و احکام کار هرکسی است؟ ))

2- (( آیا قرآن تنها منبع دین اسلام برای استخراج اصول و احکام است که پرسیده اید از محکمات باید استخراج شوند یا از متشابهات؟! ))

لطفا با ذکر دلیل و مستند به این سوالات پاسخ دهید و کاملا مراقب باشید که پاسختان با گفتار گذشته و عملکردتان تناقض پیدا نکند!

موفق باشید

+ نوشته شده توسط ققنوس(شیعه) در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 14:41 |

بسم الله الرحمن الرحیم

اما در ادامه ميگويد:

وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَالِدًا فِيهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُهِينٌ (النساء/14)

در اينجا ميفرمايد كه هركس اطاعت خدا و رسول نكند به جهنم ميرود و تا ابد در آن خواهد ماند (كه ان شاء الله نصيب هيچ يك از ما و شما نگردد).

حالا با توضيحي كه شما گفتيد اگر كسيكه هيچ گناه كبيره‌اي نداشته باشد ولي فقط چند تا گناهان صغيره داشته باشد هم بايد داخل جهنم شود و تا ابد در آن بماند!!!(معاذ الله...) چون طبق گفته‌ي شما اطاعت الله را نكرده است

چرا چیزی را که می دانید سوال می کنید؟ این آیه مقید به قیود خارجی است که از آنرا تقیید می کنند و از اطلاق می اندازند. مهمترین این قیود مربوط به ایاتی است که توبه ی انسان را حتی از گناهان کبیره پذیرفته شده می داند. لذا اطلاق این آیه با وجود وعده ی قبول توبه از خداوند از میان می رود.

البته نظر دیگری هم در اینجا می توان مطرح کرد که نیازی به تقیید آیه نداشته باشیم و آن این است که خداوند حدود را با صیغه ی جمع آورده است و نکره هم نیست ، لذا می توان گفت این آیه به کسانی اشاره دارد که تمام حدود الهی را زیر پا می گذارند و در وقاع کافر هستند . با این بیان تقریبا نیازی به تقیید نداریم.

اما آقای عبدالله . این مطالب شما قضیه ی اصلی را حل نکرد. مطلب خیلی ساده است.من نمی دانم چرا شما اینقدر علاقه دارید مسائل را پیچیده کنید ؟؟ شما می گویید که رجس در آیه ی تطهیر همان انجام ندادن دستورات ما قبلش است . بنده هم می گویم خیلی خوب . اگر اینطور است پس اطاعت نکردن خداوند رجس است و واضح است که عدم اطعت از خدا هم شامل گناهان صغیره است و هم کبیره. والسلام . به همین سادگی.

بر طبق نظر مفسرين اطاعتي كه در آيه‌ي تطهير است منظور اطاعت در همان اوامر و نواهي است كه قبلاً گفته شده است. و در صورت انجام ندادن آنها رجس و پليدي آشكار ميشود.آيا باز هم جواب سؤالتان را ميخواهيد؟! بفرماييد.

...كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ (الانعام/125)

...أَوْ لَحْمَ خِنْزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ ... (الانعام/145)

قَالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَغَضَبٌ أَتُجَادِلُونَنِي فِي أَسْمَاءٍ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآَبَاؤُكُمْ... (الاعراف/71)

...إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ (التوبة/95)

...فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَى رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا وَهُمْ كَافِرُونَ (التوبة/125)

...وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ (يونس/100)

...فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ (الحج/30)

...إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا (الاحزاب/33)

صحبت شما را خلاصه می کنم :

1- رجس همان است که در قبل از آیه ی تطهیر از آن منع شده

2- رجس همان است که در ایات فوق بدان اشاره شده است.

3- رجس همان گناهان کبیره است

** خوب حالا بیایید تمام مواردی را که شما از قران استشهاد کرده اید و نام آنرا رجس می گذارید و مدعی هستید که گناه کبیره هستند را استخراج کنیم:

فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ - قُلْنَ قَوْلًا مَعْرُوفًا - قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ - لَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى- وَ أَقِمْنَ الصَّلَاةَ -  -وَ آَتِينَ الزَّكَاةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ - لَحْمَ خِنْزیر - خمر - میسر - انصاب - ازلام - ضیق صدر (125 انعام) - عذاب - مرض باطنی - شک و تردید - ...

آقای عبدالله ادعا می کند که انجام ندادن موارد فوق همگی گناه کبیره است. آقای عبدالله !

خضوع در سخن گفتن گناه کبیره است؟ عدم صحبت به طرز معروف و پسندیده گناه کبیره است؟ بیرون رفتن از خانه بعد ا منع گناه کبیره است ؟ تبرج گناه کبیره است ؟ اطاعت نکردن از خدا در تمام موارد گناه کبیره است؟ خوردن گوشت خوک گناه کبیره است؟ازلام گناه کبیره است ؟ ضیق صدر گناه کبیره است؟ مرض باطنی ای که مانع پذیرش حق می شود گناه کبیره است ؟(مثل بی انصافی یا تعصب یا ... گناه کبیره است ؟ آیا اصلا اگر فقط در قلب باشد و در عمل پیاده نشود خودش گناه کبیره است؟ ) شک و تردید گناه کبیره است ؟

اگر شما می گویید موارد بالا گناه کبیره هستند باید دلیل بیاورید. دهها حدیث از رسول خدا رسیده که در آنها گناهان کبیره را با مصایق مشخص نموده اند. شما برای اثبات نظر خودتان باید برای تمامی موارد فوق حدیث بیاورید و ثابت کنید که گناه کبیره هستند وگرنه دیگر ادعای بدون دلیل نکنید.

 

و اما سؤالات شما:

[1- روایاتی از رسول اکرم در تعیین مصادیق گناهان کبیره رسیده است. در ابتدا شما باید از قران یا سنت برای من ثابت کنید که خمر و میسر و انصاب و ازلام از گناهان کبیره هستند.

يعني به نظر شما نيستند؟! پس اون آيه‌اي كه گفتم چی ؟

اولا : نخیر. همه ی این موارد گناه کبیره نیستند. ضمنا شما باید ثابت کنید نه من. لطفا تمام مواردی را که در بالا از شما پرسیده بودم را ثابت کنید که گناه کبیره هستند و گرنه ادعایتان بدون دلیل خواهد بود . ( البته واضح است که بعضی موارد بالا گناه کبیره نیستند)

ثانیا : کدام آیه ؟ با من قایم باشک بازی می کنید؟ خوب چرا آیه را نمی گویید ؟

ثالثا: این چه طرز جواب دادن است؟ چرا مرا مجبور می کنید به خاطر هر سوال چندین بار وقتم را تلف کنم و از شما سوال کنم؟ چرا همان بار اول درست جواب نمی دهید؟ من گفتم از قرآن و سنت ثابت کنید اینها گناه کبیره هستند. خوب بفرمایید و ثابت کنید . چرا اینقدر وقت تلف می کنید ؟

بعد از اینکه ثابت کردید که تمام موارد فوق از گناهان کبیره هستند باید ثابت کنید که مقصود از این آیه این بوده که رجس فقط و فقط شامل گناهان کبیره می شود. به عبارتی باید ثابت کنید که ، اینکه گناهان کبیره در اینجا رجس نامیده شده اند به این معنی است که گناهان صغیره نمی توانند رجس باشند.]

آقاي شيعه! چطوره شما ثابت كنيد كه خداوند گفته امامت جزو اصول دين است؟؟؟! و كجا گفته حضرت مهدي 1200 سال عمر ميكند؟!

سؤالي كه كرديد بيشتر شبيه سؤال آدمهاي جاهلي است كه راه گريز ندارند و بخاطر همين ميگويند «اگر امامت جزو اصول دين نيست، پس چرا خداوند در قرآنش نگفته كه از اصول دين نيست؟!؟!؟!؟!»... سبحان الله

آقای عبدالله ، چرا اینطوری می کنید. این شد جواب ؟ من می گم اینو ثابت کن شما می گید که خودت اون رو ثابت کن؟ آقای عبدالله. سوالم این است. برفرض اینکه تمام موارد فوق که در آیات قران آمده است گناه کبیره باشد ، شما ثابت کن که این آیات رجس را منحصر در گناهان کبیره کرده اند؟ به چه دلیل اگر در این آیات رجس گناه کبیره بوده است ، رجس نتواند گناه صغیره هم باشد؟ به چه دلیل عمومیت کلمه ی رجس را با چند آیه تخصیص می زنید؟ در کدام آیه گفته که فقط گناه کبیره رجس است و بجز گناه کبیره چیزی رجس نیست؟ اصولا آیا استعمال یک معنی از بین معانی یک کلمه در چند آیه باعث این می شود که معنای دیگر از بین برود؟ بسیاری کلمه ها در قران فقط یکی از معانی اشان بکار رفته است. یا فقط دو معنی اشان بکار رفته است. حالا بیاییم و بگوییم که معانی دیگر هیچ ؟ !! به کدام دلیل؟ لطفا دلیلتان را ا قران برایم بیاورید .

+ نوشته شده توسط اقای شیعه در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 1:59 |

آيا اصول و احكام دين ، از آيات محكمات استنباط مى شود يا از آيات متشابهات؟

 

+ نوشته شده توسط أمة الله ( هدايت سابقاً ) در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 1:46 |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

با تشکر فراوان از خانم هدایت که مثل یک بچه خوب ابتدایی با دو رنگ به پاسخ سوالات مشغول شدند.

اما بررسی پاسخ ایشان:

1-ایشان گفته اند کی ما قران را با اندیشه خود تفسیر کرده ایم؟

پس نتیجه می گیریم که ایشان هم معتقد هستند قرآن مفسر می خواهد. خوب این یک نتیجه بسیار خوب و عالی است که ما و شما می توانیم بر روی این مورد مشترک تاکید کنیم و اتحاد خود را قویتر کنیم.

(( پس طبق گفته خودتان قرآن مفسر می خواهد ))

2-در پاسخ سوال بعد تا حدی درست فرموده اید که تفسیر آیات نباید خلاف ظاهر ایات آن باشد یعنی متناقض نباشد اما اگر متنافر بود اشکالی ندارد. منظور از تفسیر هم واضح است یعنی معنی حقیقی آیه که در ظاهر آن ممکن است نباشد یا ظاهر آیه چند وجه پیدا کند که نیاز به تفسیر دارد که معنی حقیقی را از بین دیگر معانی متمایز کند به خصوص وقتی که معانی ظاهر با هم متناقض باشند. منظور از تاویل هم اتفاقات آینده است که قرآن به طور کلی از آن خبر می دهد اما ه8نز آن واقعه اتفاق نیفتاده و جزئیات آن در بیان مفسر می آید.

(( پس در این موضوع هم مشترکیم که قرآن تفسیر دارد و تاویل ))

3-به نظر می رسد سوال بعدی را دقت نکردید چون اختلاف در فهم معانی آیات را به اختلاف در آیات برداشت کرده اید و گفته اید (( کدام آیات؟ )) در حالی که سوال این است چرا این همه اختلاف در فهم معانی آیات وجود دارد؟ متوجه شدید؟ ما نگفته ایم در آیات اختلاف وجود دارد بلکه چرا شیعه و سنی در فهم از آیات تفاوت دارند و این تفاوت چرا اینقدر اساسی است حتما یک طرف به متشابهات آیات می پردازد. غیر از این است؟ و به مفسر واقعی که خود معترف هستید باید باشد مراجعه نمی کند که یواش یواش معلوم خواهد شد چه کسی از طرفین از این اصل کلی که هم شما و هم ما به آن اعتراف دارند تخطی می کند.

(( پس این سوال را خوب جواب ندادید ))

4-سه سوال بعدی را یه ذره پیچاندید ببینید چه پرسیده ایم و در نهایت شما چه گفته اید:

پرسیده ایم حالا که قرآن دارای متشابهات است چه کسی باید این آیات را تفسیر کند گفته اید که آیات متشابه توسط رسول الله معرفی شده بود.

از شما می خواهم که این ادعا را مستدل کرده و با ذکر سند و دلیل بیان کنید.

و پرسیده ایم چه کسی باید این قرآن را تفسیر کند گفته اید که رسول الله و بس!

(( پس معتقد هستید که قرآن یک مفسر دارد و او هم پیامبر است و همه چیز را حتما گفته است در حقیقت علم قرآن را منحصر به یک نفر می دانید در حالی که ادعای قرآن خلاف گفته شماست))

(( بل هو آیات بینات فی صدور الذین اوتوا العلم . . . یعنی قرآن آیات روشنگری است در سینه کسانی که به آن ها علم قرآن عطا شده است.))

5-پرسیده ایم قرآن برای کی هدایت است که درست جواب داده اید هدایت او خاص مومنین است.

اما سوال بعدی را مثل این که اشتباه رفته اید چون قرآن اتفاقا به ظالمین خسارت وارد می کند و واضح است که مسئله مادی نیست بلکه معنوی و در جهت هدایت و گمراهی است.

ولی معلوم نیست اصلا چه گفته اید و ای کاش ادبیات واضح تری به کار می بردید گفته اید کسی که بر هدایت است با خواندن قرآن گمراه نمی شود در حالی که هم شیعه داشته ایم که با خواندن قرآن سنی شده اند و هم سنی که شیعه شده اند و بالاخره یک طرف حق است. یعنی بالاخره یک نفر از مسیر هدایت به گمراهی افتاده است.

(( پس اشتباه رفته اید چون قرآن طبق ادعای خود گمراه هم می کند. ))

و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمومنین و لا یزید الظالمین الا خسارا ))

6-در سواللات آخر هم که مدعی هستید الزاما تمام کلمات وارده در آیات یک معنی باید داشته باشند چیزی که مفسرین سنی به آن اعتقادی ندارند و اینجا تفاوت شما و اهل سنت هم آشکار می شود. که همین موضوع سبب می شود نتوانید از تفسیر آیات دیگر در ذیل آیه مورد نظر استفاده کنید.

(( پس در این مورد هم اشتباه رفته اید چون کلمات عربی خود معانی متفاوتی دارند و ممکن است هر بار یک معنی بدهند که با معنی دیگر متفاوت و مفهوم آیه را عوض کند و به همین سبب نمی توان از آیات برای تفسیر یکدیگر کمک گرفت. ))

 

در پایان این قسمت عقاید شما را دوباره بررسی می کنیم:

(( طبق گفته خودتان قرآن مفسر می خواهد ))

(( در این موضوع هم مشترکیم که قرآن تفسیر دارد و تاویل ))

(( معتقد هستید که قرآن یک مفسر دارد و او هم پیامبر است و همه چیز را حتما گفته است در حقیقت علم قرآن را منحصر به یک نفر می دانید در حالی که ادعای قرآن خلاف گفته شماست))

(( اشتباه رفته اید چون قرآن طبق ادعای خود گمراه هم می کند. ))

(( در این مورد هم اشتباه رفته اید چون کلمات عربی خود معانی متفاوتی دارند و ممکن است هر بار یک معنی بدهند که با معنی دیگر متفاوت و مفهوم آیه را عوض کند و به همین سبب نمی توان از آیات برای تفسیر یکدیگر کمک گرفت. ))

 

کلاه خودتان را قاضی کنید و چندین بار این ها را مرور کنید تا بفهمید خواسته یا ناخواسته چه ظلمی به خود و قرآن کرده اید. من دیگر نمی گویم که از بی دقتی تام و تمام نوشته من را نوشته آقای شیعه معرفی کردید و با این که برایتان نوشتم پس از چند روز اولین مطلب را ارسال می کنم اما باز هم متوجه نشدید که من ققنوس هستم نه آقای شیعه.

البته همین در اثبات دقتتان کفایت می کند ولی برای تفصیل بی دقتیتان پاسخ متناقض و پر از اشتباهتان گفته هایتان را دوباره بلکه چندباره مرور کنید تا بفهمید که قرآن کتاب فارسی اول ابتدایی بلکه رمان هری پاتر نیست و این اهانت ها را از ذهنتان پاک کنید که با کلام خدای تبارک و تعالی بازی کنید و تخیلات آشفته خود را به عنوان تفسیر آیات ذکر کنید.

خیلی ببخشید ها مثل این که با کلام جاودانه خدا و معجزه همیشگی پیامبر بزرگ اسلام سر و کار دارید. پس خیلی مراقب باشید به خصوص مراقب تخیلات و اوهام شخصی.

ما شیعه ها هرگز به خودمان اجازه نمی دهیم که رای و اندیشه شخصی خودمان را به عنوان منظور خالق هستی به ذهن دیگران القا کنیم. ما به سراغ (( الذین اوتوا العلم )) می رویم بلکه سراغ (( رسول خدا )) می رویم تا بفهمیم که خدا چه چیزی را برای ما سبب هدایت دانسته، آن را می گیریم و به آن عمل می کنیم.

اما شما؟!

 

+ نوشته شده توسط ققنوس(شیعه) در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 1:19 |

««« بسم الله الرحمن الرحيم »»»

 

وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى وَ أَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَ آَتِينَ الزَّكَاةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا (الأحزاب/33)

[و در خانه‏هاى خود بمانيد، و همچون دوران جاهليت نخستين (در ميان مردم) ظاهر نشويد، و نماز را برپا داريد، و زكات را بپردازيد، و خدا و رسولش را اطاعت كنيد؛ خداوند فقط مى‏خواهد پليدى و گناه را از شما اهل بيت دور كند و كاملا شما را پاك سازد.]

 

 

آقاي شيعه! اينبار جواب خوبي داديد. اما...!

 

اولاً: خداوند در اين آيه ميفرمايد:

تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ وَمَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (النساء/13)

 

يعني هركس اطاعت الله و رسول را بكند داخل جنت ميشود و تا ابد در آن خواهد ماند (ان شاء الله كه نصيب همه‌ي ما و شما گردد).

 

اما در ادامه ميگويد:

وَمَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ نَارًا خَالِدًا فِيهَا وَلَهُ عَذَابٌ مُهِينٌ (النساء/14)

 

در اينجا ميفرمايد كه هركس اطاعت خدا و رسول نكند به جهنم ميرود و تا ابد در آن خواهد ماند (كه ان شاء الله نصيب هيچ يك از ما و شما نگردد).

 

حالا با توضيحي كه شما گفتيد اگر كسيكه هيچ گناه كبيره‌اي نداشته باشد ولي فقط چند تا گناهان صغيره داشته باشد هم بايد داخل جهنم شود و تا ابد در آن بماند!!!(معاذ الله...) چون طبق گفته‌ي شما اطاعت الله را نكرده است!

 

نه آقاي شيعه! اينست كه ميگويم شما فقط ميخواهيد عقيده‌ي خود را بر كرسي بنشانيد.

بر طبق نظر مفسرين اطاعتي كه در آيه‌ي تطهير است منظور اطاعت در همان اوامر و نواهي است كه قبلاً گفته شده است. و در صورت انجام ندادن آنها رجس و پليدي آشكار ميشود.

 

در همان آيه‌ي سوره‌ي نساء هم همينطور.

 

اما باز نگوييد «پس در گناهان صغيره اطاعت لازم نيست!!»..! اين از سخنان جاهلان است.

بلكه اطاعت در هر چيزي لازم است. اما ما داريم سر واژه‌ي «رجس» در آيه‌ي تطهير بحث ميكنيم.

دليل نميشود كه كسيكه چون مكروهي مرتكب شده بگوييم چون اطاعت الله نكرده پس در او رجسي پديد آمده است!! كما اينكه خودتان هم گفتيد از گناهان صغيره رجس ثابت نميشود.

ولي باز هم اينجا داريد ميگوييد چون كسي كار مكروهي انجام دهد پس اطاعت الله نكرده است و بنابراين رجسي مرتكب شده است!

 

آقاي شيعه! اگر علمي داريد لطفاً آشكار كنيد. ايرادهايي كه جوابش را بهتر از من ميدانيد نگيريد! باز هم ميگوييد وقت من را نگير!!

 

ثانياً: اگر بنده گفتم رجس از انجام ندادن اوامري كه قبلاً آمده است بوجود مي‌آيد، منظورم مثال زدن همان اوامر بود. چرا خودتان كمي انصاف به خرج نميدهيد و فكرتان را باز نميكنيد؟!

منظور اين بود كه نماز نخواندن و زكات ندادن و تبرج از اعمالي هستند كه باعث پديدار شدن رجس ميشوند و خداوند هم در اينجا تذكر داده. اما آيا شراب خوردن باعث رجس نميشود؟! قطعاً ميشود. ولي چرا در آيه‌ي تطهير نيامده!؟!؟

 

بنده بعنوان مثال گفتم كه رجس از اعمال و گناهان كبيره‌اي مانند انجام ندادن همان اعمالي كه در ماقبل آمده مي‌آيد. حالا اگر درست نگفتم خداوند بنده را عفو كند!

 

و اما سؤالات شما:

 

[1- روایاتی از رسول اکرم در تعیین مصادیق گناهان کبیره رسیده است. در ابتدا شما باید از قران یا سنت برای من ثابت کنید که خمر و میسر و انصاب و ازلام از گناهان کبیره هستند.]

 

يعني به نظر شما نيستند؟! پس اون آيه‌اي كه گفتم چي؟!

 

[2- بعد از اینکه ثابت کردید که تمام موارد فوق از گناهان کبیره هستند باید ثابت کنید که مقصود از این آیه این بوده که رجس فقط و فقط شامل گناهان کبیره می شود. به عبارتی باید ثابت کنید که ، اینکه گناهان کبیره در اینجا رجس نامیده شده اند به این معنی است که گناهان صغیره نمی توانند رجس باشند.]

 

آقاي شيعه! چطوره شما ثابت كنيد كه خداوند گفته امامت جزو اصول دين است؟؟؟! و كجا گفته حضرت مهدي 1200 سال عمر ميكند؟!

 

سؤالي كه كرديد بيشتر شبيه سؤال آدمهاي جاهلي است كه راه گريز ندارند و بخاطر همين ميگويند «اگر امامت جزو اصول دين نيست، پس چرا خداوند در قرآنش نگفته كه از اصول دين نيست؟!؟!؟!؟!»... سبحان الله..!!!

 

آيا باز هم جواب سؤالتان را ميخواهيد؟! بفرماييد.

 

...كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ (الانعام/125)

 

...أَوْ لَحْمَ خِنْزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ ... (الانعام/145)

 

قَالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَغَضَبٌ أَتُجَادِلُونَنِي فِي أَسْمَاءٍ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآَبَاؤُكُمْ... (الاعراف/71)

 

...إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ (التوبة/95)

 

...فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَى رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا وَهُمْ كَافِرُونَ (التوبة/125)

 

...وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ (يونس/100)

 

...فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ (الحج/30)

 

...إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا (الاحزاب/33)

 

 

من اين همه آيه آوردم كه خداوند هرجا لفظ رجس را بكار برده اشاره به چيزي حرام، گناه كبيره و يا شرك و كفر دارد.

و در آيه‌ي تطهير نيز اشاره بر همان اوامر و نواهي كه قبلاً گفته دارد.

 

حالا شما يك آيه، فقط يك آيه پيدا كنيد كه لفظ «رجس» به خطا و اشتباهات نيز اطلاق شده باشد!

 

حالا ميل خودتان است. ميخواهيد قبول كنيد كه جواب سؤالتان را گرفتيد و يا اگر قبول نميكنيد بنده همينجا ميگويم كه بر طبق تفسير شما مناظره را ادامه ميدهم.

يعني اين حرف شما را قبول ميكنم كه «منظور از رجس در آيه‌ي تطهير تمامي گناهان است».

 

بنده منتظر جواب هستم. اگر جوابتان را گرفتيد برويد سراغ قدم بعدي.

ومن الله التوفيق...

 

 

+ نوشته شده توسط عبد الله (سنی) در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 20:26 |

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله وحده و الصلاة و السلام على من لا نبي بعده ...

سؤالات آقاى ققنوس را با رنگ سياه و جواب را به رنگ سرخ نشان مى دهد ( مثل سؤال و جواب و مشق نويسى دوران مدرسه كه بايستى دو رنگ باشد تا آقا / خانم معلم راضى و خوشنود شود ! ) .

 

چرا سنی ها قرآن را به رای و اندیشه خود تفسیر می کنند؟

ج : كى اين كار را كرديم!؟

آیا آیات قرآن تفسیر و تاویل دارند یا نه؟

ج : منظورتان از تفسير و تأويل را واضح تر بيان كنيد زيرا تأويل يا تفسير قرآن نبايستى چيزى مخالف قرآن خودش باشد و الا به آن تحريف مى نامند!

اگر نه چرا این همه اختلاف در فهم معانی آیات وجود دارد؟

ج : كدام آيات؟

و چرا قرآن می فرماید کسانی که در قلوبشان مرض هست بدنبال متشابهات قرآن هستند ( تا آن را به رای خود تفسیر کنند )) و محکمات را نمی گیرند؟

ج : قرآن راست مى گويد .

آياتى در قرآن هست كه بسيار واضح و روشن مى باشد و اين آيات شارح و بيان كننده ى آن آياتى ست كه متشابهات خوانده مى شوند .

زيرا مؤمن با فهم آيات محكم و صريح الهى هرگز آيات متشابه را ضد و نقيض بقيه ى سخنان خداوند قرار نمى دهد.

و مسلماً أحكام الهى و شريعت از آيات محكمات و واضح و روشن استنباط مى شوند و ابهامى بر آن نيست .

مانند اصول دين و احكام و شريعت جامعه ى اسلامى.

و اينست كه حتى آن آياتى را كه به اصطلاح متشابه هستند نمى تواند بر احكام دين ابهام ايجاد نمايد زيرا خداوند اين قرآن را براى بيان احكام و رسالت نازل فرموده است.

اگر قرآن دارای متشابهات و محکمات است مفسر متشابهات آن چه کسی است تا همه از نظر شرع مقدس اسلام از او تبعیت کنند؟

ج : اين سؤال را با اين سؤال جواب دهيم:

آيا آيات متشابه را رسول الله معرفى كردند يا مسلمانان بعد از ايشان؟

اگر آيات متشابه توسط رسول الله صلى الله عليه و سلم معرفى شده بود ، مسلماً شرح آن وظيفه ى ايشان بود.

اما اگر اكنون آياتى به عنوان متشابه خوانده شود بايستى بنابه دستور قرآن به همه ى قرآن جملةً ايمان داشته و از تعاليم قرآن و شريعت منحرف نشويم بلكه بر اساس شريعت همان آيات را قبول و استنباط كنيم.

مسلماً بعد از ختم رسالت و نبوت احتياجى به فرد فوق العاده اى نيست كه علمش از غيبيات و خدايى و بدون تدخل بشر باشد!

زيرا اين اعتقاد نوعى اعتراض به خواست و اراده ى الهى ست كه رسالت را ختم بخشيد در حاليكه حاجت به آن هنوز وجود داشت!!

اگر قرآن متشابه ندارد چرا خود در آیات خود به وضوح می فرماید؟

ج : جواب داده شد.

چه کسی بیان کننده محکمات و متشابهات آیات است؟

ج : رسول الله صلى الله عليه و سلم دريافت كننده ى اين قرآن و مأمور ابلاغ آن به مردمان بوده است و شخص ديگرى داراى اين مقام نه بوده و نه خواهد بود.

آیا خانم هدایت و آقای عبدالله؟

ج : هيچكدام !

 اگر نه چه کسی؟

ج : جواب دادم .

آیا قرآن برای همه هدایتگر است؟

ج : فقط براى كسى كه بدان ايمان دارد و شكى در آن احساس نمى كند و اين كلام را كلام محفوظ رب العالمين داند.

آیا ممکن است قرآن کسی را هم گمراه کند؟

ج : نه !

كسى به واسطه ى قرآن گمراه نمى شود!

يعنى اينطور نيست كه شخصى بر هدايت باشد و آنوقت با خواندن قرآن و فهم آن  گمراه شود!

شخص  گمراه در حقيقت از قبل به اين قرآن ايمانى نداشته است و با اين اعتقاد كفرش ، خواندن قرآن را به عنوان استهزاء يا بقول كفار ( اساطير الأولين ) مى خواند.

مانند بهائيت كه بعضى از آيات را تحريف و بريده به آن معنا مى كنند كه دين جديد خود را توجيه كنند!

زيرا آنان در اصل تابع اين قرآن و مؤمن بدان نيستند كه بدان استدلال كنند!

آیا کلمات به کار رفته در آیات الزاما باید یک معنی داشته باشند؟

ج : معناى كلمات در آيات بمانند معناى كلمات در قوانين لغت عرب است زيرا اين كتاب به لغت عرب نازل شده است كه واضح و روشن است.

آیا برای تفسیر یک آیه می توان از آیات دیگر کمک گرفت؟

ج : بله .

 

و اما در باره ى مفهوم رجس در آيه ى تطهير به نوشته بعدى إن شاءالله موكول دهيم تا بينندگان قادر به متابعه ى بهتر مطالبمان شوند.

 

اللهم اهدنا و اهد بنا

 

+ نوشته شده توسط أمة الله ( هدايت سابقاً ) در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 10:49 |

بسم الله الرحمن الرحیم

خداوند براي زنان در ابتدا امر و نهي ميكند كه چنان كنيد و چنان نكنيد. و همه‌ي اوامر و نواهي‌اش (كه در آيات ماقبل گفته از قبيل زكات، نماز و تبرج و...) را اگر كسي انجام ندهد مرتكب گناه كبيره شده است و گناه كبيره نيز رجس است.

خداوند هم اين اوامر و نواهي را كرده و سپس ميگويد «خداوند فقط ميخواهد پليدي و رجس را از شما بزدايد»...! خوب آدم مؤمن! با اين حساب معلوم است كه رجس از انجام ندادن نماز، زكات و اطاعت الله و رسول، و انجام دادن بيحجابي و تبرج و ... پديد ميايد نه از خطاها و گناهان صغيره.

 

از ادعای خودتان استفاده می کنم.شما ادعا دارید که منظور از رجس انجام ندادن همان امر و نهی هایی است که در آیات ما قبل از آیه ی تطهیر گفته شده است.خوب حالا بیایید تا ببینیم خداوند چه امر و نهی هایی را در آیات ماقبل فرموده است:

يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ لَسْتُنَّ كَأَحَدٍ مِنَ النِّسَاءِ إِنِ اتَّقَيْتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَيَطْمَعَ الَّذِي فِي قَلْبِهِ مَرَضٌ وَ
 قُلْنَ قَوْلًا
مَعْرُوفًا وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى

وَ أَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَ
آَتِينَ الزَّكَاةَ وَ أَطِعْنَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ

اگر به آخرین جمله نگاه کنید می بینید که خداوند آنها را امر به اطاعت از خداوند و رسول کرده است. خوب اگر رجس به قول شما ، عمل نکردن به همین دستورات ماقبل از آیه ی تطهیر باشد ، نتیجه می گیریم که هر عدم اطاعتی از خداوند رجس است. پس نمی توان گفت که رجس فقط گناه کبیره است. زیرا نتیجه اش این می شود که گناهان صغیره به معنی عدم اطاعت از خداوند نیست و خداوند از آنها نهی نکرده است و این سخن بطلانش واضح است . پس نتیجه اینکه اطاعت نکردن از خدا در هرچیزی ، رجس است.

 

چند سوال اساسی

رجس در لغت به هر نوع ناپاکی ، پلیدی ، قذارت و ... اطلاق می شود. مصداق این ناپاکی گاهی شرک معرفی می شود و گاهی خوک. گاهی این ناپاکی شراب خواری است و گاهی زنا و دزدی و ... .علی ای حال چیزی که قدر مشترک ارجاس است این است که ناپاک و پلید و قذر هستند. اما شما اصرار دارید که فقط گناهان کبیره ، رجس هستند . این تخصیص شما خلاف تعمیم قران است. زیرا قران وجود تمام ارجاس را از اهل بیت نفی می کند و نه بعض انواع خاص آنرا. علی ای حال شما برای اینکه سخنتان را ثابت کنید بایستی به این سوالات زیر جواب بدهید و آنها را اثبات کنید تا سخنتان ثابت شود:

1- روایاتی از رسول اکرم در تعیین مصادیق گناهان کبیره رسیده است. در ابتدا شما باید از قران یا سنت برای من ثابت کنید که خمر و میسر و انصاب و ازلام از گناهان کبیره هستند.

2- بعد از اینکه ثابت کردید که تمام موارد فوق از گناهان کبیره هستند باید ثابت کنید که مقصود از این آیه این بوده که رجس فقط و فقط شامل گناهان کبیره می شود. به عبارتی باید ثابت کنید که ، اینکه گناهان کبیره در اینجا رجس نامیده شده اند به این معنی است که گناهان صغیره نمی توانند رجس باشند.

 

فعلا این دو مورد را ثابت کنید تا برویم سراغ بقیه ی بحث

+ نوشته شده توسط اقای شیعه در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 2:17 |

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 بعد از چند روز وقفه اولین مطلب را با چند سوال آغاز می کنم و از خانم هدایت و آقای عبدالله و . . . می خواهم تا به این سوالات پاسخ بدهند. چرا که روش استفاده از قرآن در پاسخ به این سوالات روشن خواهد شد. بعد از پاسخ به این سوالات که پایه مناظره بین دو طرف است بحث درباره آیه تطهیر ادامه پیدا خواهد کرد.

چرا سنی ها قرآن را به رای و اندیشه خود تفسیر می کنند؟

آیا آیات قرآن تفسیر و تاویل دارند یا نه؟

اگر نه چرا این همه اختلاف در فهم معانی آیات وجود دارد؟

و چرا قرآن می فرماید کسانی که در قلوبشان مرض هست بدنبال متشابهات قرآن هستند ( تا آن را به رای خود تفسیر کنند )) و محکمات را نمی گیرند؟

اگر قرآن دارای متشابهات و محکمات است مفسر متشابهات آن چه کسی است تا همه از نظر شرع مقدس اسلام از او تبعیت کنند؟

اگر قرآن متشابه ندارد چرا خود در آیات خود به وضوح می فرماید؟

چه کسی بیان کننده محکمات و متشابهات آیات است؟ آیا خانم هدایت و آقای عبدالله؟ اگر نه چه کسی؟

آیا قرآن برای همه هدایتگر است؟

آیا ممکن است قرآن کسی را هم گمراه کند؟

آیا کلمات به کار رفته در آیات الزاما باید یک معنی داشته باشند؟

آیا برای تفسیر یک آیه می توان از آیات دیگر کمک گرفت؟

من فکر می کنم قبل از ادامه مباحثه دوستان سنی باید پاسخ این سوالات را روشن کنند و الا هرکسی که هر فکری به ذهنش خورد می تواند آن را به عنوان منظور خدای تبارک و تعالی آن هم به عنوان تفسیر آیات ذکر کند.

و این -فعلا- یک مقدمه است.

منتظریم

 

 

 

+ نوشته شده توسط ققنوس(شیعه) در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 1:30 |

««« بسم الله الرحمن الرحيم »»»

««اللهم لك الحمد و لك الشكر»»

 

آقاي شيعه ميگويد:

[آقای عبدالله ! برای من مثل روز روشن است که شما ابدا قبول نخواهید کرد که تمامی گناهان پلید و زشت و رجس هستند . زیرا قبول این مطلب به معنی خروج زنان از دائره ی اهل البیت و عصمت اهل کسا است. اما برای اینکه حجت بر شما تمام شود و اگر روزی روزگاری قلبتان برای دریافت حقیقت نرم شد ، به یاد این حرفهای من بیفتید ، مطالبی را در این باره به عرضتان می رسانم .]

 

و سپس ميگويد:

[این حرف شما نشان از عدم معرفت شما به خدای بزرگ و متعال دارد. اینکه گناهان کوچک برای شما نفرت انگیز نیست به خاطر عدم معرفت شما به بزرگی و عظمت خالق هستی دارد. برای کسی که عظمت خالق کائنات و قادر مطلق را درک می کند گناه حتی اگر صغیره هم باشد بزرگ و عظیم است.]

 

متأسفانه آقاي شيعه به دليل ضعف دلايلشان رو به به قول معروف «ترور شخصيت» آوردند! سبحان الله...

 

بنده را به دليل رجس ندانستن گناهان صغيره به عدم معرفت(!!) متهم ميكند!! فتواي جالبي است!

 

آقاي شيعه! اگه نميدوني بدون! خداوند ميگويد:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالْأَنْصَابُ وَالْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (المائدة/90)

[اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! شراب و قمار و بتها و ازلام (نوعى بخت‏آزمايى )، پليد و از عمل شيطان است،

از آنها دورى كنيد تا رستگار شويد!]

 

اقاي شيعه! خداوند در اينجا سراب و قمار و بتها و ازلام را رجس مينامد. حالا شما بفرماييد آيا يك گناه كوچك با اين چيزها برابري ميكند؟!

 

من هرگز نگفتم گناه صغيره اهميتي برايم ندارد! هرگز نگفتم برايم زشت نيست! شما به همان روش جوسازي داريد افكار خوانندگان را نسبت به بنده تغيير ميدهيد!!

اما اين روش شما براي نفس خودت و الله جل جلاله بارز و آشكار است.

 

خداوند در قرآن كريم هرچيزي را كه رجس ناميده باشد منظورش كاريست حرام و گناه كبيره. شما بخاطر هواي نفستان نميتوانيد اين را قبول كنيد. چون اگر قبول كنيد آنوقت گفته‌ي بنده ثابت ميشود.

 

دوباره ميگويم: گناه صغيره هرگز با گناه كبيره برابري نميكند. اما بنده هرگز ادعا نكردم كه برايم اهميتي ندارد (كه شما بنده را متهم به عدم معرفت و اين حرفها ميكنيد!!!).

 

و سپس آقاي شيعه مثالي زدند كه فكر ميكنم خودشان نفهميدند كه اين مثال بر عليه خودشان است. توجه كنيد:

[آیا اگر کسی به من فحش بدهد همان اندازه زشتی و قباحت دارد که به پیامبر ناسزا بگوید؟ آیا عمل کسی که از رئیس اداره اش اطاعت نکند همان اندازه زشت است که از پیامبر اطاعت نکند؟]

 

خوب بنده‌ي خدا! من هم همين را ميگويم! زشتي ناسزاگفتن به شما (روم به ديوار) هرگز برابري با ناسزا به پيامبر (نعوذ بالله) نميكند! بخاطر همين من ميگويم كه يك عمل مكروه تنزيهي (گناه صغيره) با خوردن شراب برابري نميكند!

بخاطر همين كه اطاعت نكردن از شما مانند اطاعت نكردن از الله نيست، گناه صغيره‌ي كوچك هم مانند گناه كبيره نيست. متوجه شديد؟!

 

و بارها هم گفتم، كلمه‌ي «رجس» در شريعت به گناهان زياد و كبيره و كارهاي حرام اطلاق ميشود. كما اينكه خداوند گفته است:

...كَذَلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ (الانعام/125)

 

...أَوْ لَحْمَ خِنْزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ ... (الانعام/145)

 

قَالَ قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَغَضَبٌ أَتُجَادِلُونَنِي فِي أَسْمَاءٍ سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآَبَاؤُكُمْ... (الاعراف/71)

 

...إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ (التوبة/95)

 

...فَزَادَتْهُمْ رِجْسًا إِلَى رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا وَهُمْ كَافِرُونَ (التوبة/125)

 

...وَيَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ (يونس/100)

 

...فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ (الحج/30)

 

...إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا (الاحزاب/33)

 

مشاهده ميكنيد؟! در تمامي اين آيات منظور از رجس كفر، شرك و گناهان كبيره و اعمال حرام است.

 

حالا بنده از آقاي شيعه ميخواهم فقط يك نمونه بياورند كه گناه صغيره را رجس ناميده باشد!!

 

آقاي شيعه! گناه صغيره هم رجس و پليد است. اما مجازاً اينگونه است. در حكم شريعت «رجس» به چيزهاي حرام و گناهان كبيره اطلاق ميشود. خداوند هم در هرجاي قرآن كه رجس را بكار برده منظورش گناهان كبيره و يا اعمال حرام بوده است. و واضح است كه در اين آيه‌ي تطهير هم همان خواهد بود.

 

متأسفانه شماها بخاطر اثبات گفتار خودتان از بسياري از حقايق چشمتان را بستيد!

ميگوييد اين آيه استطراد است، درحاليكه حتي يك آيه‌ي استطرادي به اينگونه پيدا نكرديد!

ميگوييد رجس به همه‌ي گناهان چه صغيره و چه كبيره اطلاق ميشود درحاليكه در قرآن هرجا كلمه‌ي «رجس» بكار برده شده منظور اعمال حرام و گناهان كبيره و يا خود مشركان و كفار است.

ميگويد چرا ضمير مؤنث نيامده درحاليكه در قرآن هرجا لفظ «أهل» آمده ضمير جمع مذكر به خود گرفته است.

ميگوييد چرا بجاي «أهل البيت» «أهل البيوت» نيامده درحاليكه هواي نفستان نميتواند قبول كند كه اين اصطلاحي است.!

و ...!

 

---------------------------------------

آقاي شيعه گفته:

[ثانیا: به کدام دلیل گناهان کوچک پلید نیستند؟ به کدام دلیل گناه چه کوچک باشد و چه بزرگ نفرت انگیز نیست؟ ملاک کوچکی و بزرگی و نفرت انگیز بودن یا نبودن خدای متعال است یا مردم حقیر؟ خانم هدایت ! آقای اکبر ! آقای فاروق و دیگر دوستان اهل سنت ! آیا واقعا گناه صغیره پیش شما پلید و زشت و نفرت انگیز نیست؟]

 

آقاي شيعه! خودت ميدوني «نفرت انگيز» يعني چي...؟ آيا شما از فردي كه مرتكب كار مكروهي شده متنفر هستيد؟!؟!؟ نميتواني بگويي بلي!

چون در اينصورت از همه بايد متنفر باشيد! ميدانيد چرا؟!

چون همه ميدانند كه خودشان گناهكارند! لااقل هيچكس نميتواند بگويد كه گناه صغيره‌اي مرتكب نشده!

پس آيا همه كاري نفرت انگيز انجام دادند؟!؟ با اين حساب شما از همه بايد متنفر باشيد!! حتي از خودتان!

 

من از اين تعجب ميكنم كه بخاطر اثبات عقيده‌ي سست و بي اساسي كه داريد دائماً داريد ادبيات فارسي و عربي را به هم ميريزيد!!

 

آخه چه كسي ميتواند ادعا كند كه كساني كه مرتكب «مكروه تنزيهي» شدند نفرت انگيز هستند!!! شايد بنده خدا مجبور شده باشد!

دين اسلام در موقع اجبار ايرادي بر انجام عملي مكروه تنزيهي نميگيرد. (البته در موقع اجبار)

حالا شما از خودت قانون جديدي ميسازي و ميگي من از او متنفر هستم!! اي ول!! چقدر در دينتان دقيق هستيد! چقدر معصوم هستي!! با اين حساب خودت هم معصوم بايد باشي ديگه!!

 

ميگويند «خشت اول چون نهد معمار كج .... تا ثريا ميرود ديوار كج!».

حكايت آقاي شيعه هم همين است! عقيده‌ي باطلي را انتخاب كرده، نفس خود را هم نميتواند غالب شود، حالا مجبور است براي اثبات گفتار خويش هي انكار حقيقت و ابداع شريعت و تغيير نظام ادبيات بكند!!

-----------------------------------------

عجب ب ب !!! تازه متوجه شدم كه آقاي شيعه جواب خودش رو خودش داده كه!!! ببينيد!

اولاً به بنده گفته [گناه چه صغیر باشد و چه کبیره ، زشت و پلید و تنفرانگیز است( اگر برای شما زشت و پلید نیست برایتان متاسفم)]

واه ه! كي گفته نيست!؟! براي من هم زشت و پليد است اما نه «رجسي» كه در آيه‌ي تطهير وجود دارد. بارها گفتم «رجس» وقتيكه در قرآن بيايد منظور گناهان كبيره و حرام است. نه گناهان صغيره و يا خطاها!

 

سپس ميگويد [اگر گناه جوری زیاد شود که صفحه ی دل انسان را تیره و تاریک کند آنگاه چنین انسانی را می شود پلید خطاب کرد اما با یک گناه که تمام وجود انسان پلید نمی شود !]

حرف من هم همين است آقاي شيعه! پس نميتوانيم بگوييم كه با گناهان صغيره (درصورت كم بودن) به كسي بگوييم رجس و يا پليد است! درسته!!؟؟

 

بنده خدا! شما كه خودت جواب خودت رو دادي كه! حالا گوش كن!

خداوند گفته «رجس» را از وجود اهل بيت پاك ميكنم. خوب! شما كه ميگوييد «گناه صغيره» نميتواند كسي را رجس كند پس منظور خداوند نبايد گناه صغيره باشد.

ثانياً: گناهان صغيره (درصورتي كه از روي اصرار انجام نشود) به وسيله‌ي نماز و اعمال صالح از بين ميروند. پس يعني گناه صغيره، زياد در وجود انسان نميماند (البته اگر براي انجامش اصرار نكند).

 

اما خداوند براي زنان در ابتدا امر و نهي ميكند كه چنان كنيد و چنان نكنيد. و همه‌ي اوامر و نواهي‌اش (كه در آيات ماقبل گفته از قبيل زكات، نماز و تبرج و...) را اگر كسي انجام ندهد مرتكب گناه كبيره شده است و گناه كبيره نيز رجس است.

خداوند هم اين اوامر و نواهي را كرده و سپس ميگويد «خداوند فقط ميخواهد پليدي و رجس را از شما بزدايد»...! خوب آدم مؤمن! با اين حساب معلوم است كه رجس از انجام ندادن نماز، زكات و اطاعت الله و رسول، و انجام دادن بيحجابي و تبرج و ... پديد ميايد نه از خطاها و گناهان صغيره.

و بعد از آن خداوند ميگويد «رجس» را ميخواهم از شما بردارم. كدام رجس؟!؟!؟ واضح است كه منظور همان گناهان كبيره است.

 

سپس براي بنده مثالي زديد! بنده هم مجبورم براي توضيح خودتان همان مثال را بزنم (البته روم به ديوار!!)

گفتيد [من از شما سوال می کنم که آیا مدفوع انسان پلید و نفرت انگیز هست یا نیست؟ اگر هست پس آیا شما به صرف اینکه کسی در گوشه ای از زمین دفع انجام دهد ، تمام کره ی زمین را نفرت انگیز و پلید می دانید؟]

 

شما كاملاً داريد خواننده را گول ميزنيد!! ميگم چرا...

شما داريد ميگوييد (روم به ديوار!!) «مدفوع انسان» ...! خوب! شما اينجا داريد خود رجس را معرفي ميكنيد يعني «مدفوع انسان».

حالا «مدفوع مگس» چي؟!

اگر جمله‌ي شما اينگونه بود [آیا مدفوع پلید و نفرت انگیز هست یا نیست؟]

اولاً وقتي لفظ «مدفوع» ميايد هركس به فكر همان كه شما گفتيد ميافتد. چون لفظ «مدفوع» بصورت عاميانه همينگونه است.

 

حالا شما بگوييد آيا با نفرت انگيز و نجس بودن مدفوع انسان، مدفوع مگس نيز نجس است؟!؟!

 

من كه فكر نميكنم. چون اندازه‌ي نوك سوزن است! و هرجايي ممكن است وجود داشته باشد.

 

همين لفظ «مدفوع» در ميان مردم به همان صورت نجس ديده ميشود كه شراب پليد ديده ميشود. و اگربه  كسي بگوييد جلوي در «مدفوع» وجود دارد كسي به فكر«مدفوع مگس» نمي‌افتد! چون نگفته «مدفوع مگس».

در قرآن كريم هم خداوند هرجا لفظ رجس را بكار برده منظورش گناه كبيره است. و بخاطر همين در آيه‌ي تطهير هم منظور گناهان كبيره است.

 

پس چي شد؟

مدفوع مگس را نميتوانيم نجس بناميم همانطور كه گناه صغيره را نميتوانيم «رجس» بناميم. (البته در حكم شريعت)

 

اما در ميان علما و شما (كه خيلي معرفتتان زياد است!) گناهان كوچك را هم پليدي ميبينيد. و خيلي هم خوب است. چون باعث تقواي بيشتر ميشود.

و مدفوع مگس هم در زير ذره‌بين و يا ميكروسكوپ مانند مدفوع بزرگ است! ولي با چشم حقيقي نقطه‌اي بيش نيست.

 

حالا اگر خداوند به گناه صغيره‌اي بخواهد بگويد «رجس»، در اينصورت آن نميتواند «گناه صغيره» باشد!

چون خداوند قبلاً گفته شراب و قمار رجس هستند. پس هرچيزي را كه رجس لقب دهد را در همين صف بايد قرار داد. يعني صف گناهان كبيره.

 

اميدوارم ديگر نگوييد «برايتان متأسفم اگر گناهان صغيره را زشت و پليدي نميدانيد!»!!!

 

نه آقاي شيعه! ما هم زشت و پليد ميدانيم. اما نه رجسي كه خداوند درآيه‌ي تطهير گفته است.

براي بار آخر ميگويم [در قرآن كريم (تا جايي كه بنده ميدانم!) هر جا لفظ رجس بكار برده شده اشاره به گناهان كبيره و يا اعمال كفرآميز و يا اشخاص كافر و مشرك دارد.]

حالا اگر شما غير از اين را سراغ داريد بفرماييد. بنده هم قبول خواهم كرد. ان شاء الله.

 

----------------------------------------------------------------

جاي ديگر گفتيد [در ضمن خجالت هم دارد. زیرا به جایی رسیده اید که برای اثبات نظر خودتان حتی حاضرید واضحات را هم منکر شوید.]

 

آقاي شيعه! همان كه قبلاً گفتم. داري از راه ترور شخصيت وارد ميشوي!

واضحات، معناي أهل البيت است. كه شما آن را در چهار نفر تخصيص زديد!

واضحات، سياق و هماهنگي آيه است. كه شما كاملاً آن را بيربط از ماقبل و بعد ميدانيد!

واضحات، قرارگيري آيه‌ي تطهير در بين سلسله آيات مربوط به زنان است. كه ميگوييد اتفاقي آمده!! سبحان الله...!

واضحات، لام تعليل است. كه از اين يكي همش داريد فرار ميكنيد!!

 

جالبه كه مرا به انكار واضحات متهم ميكنيد!! توضيحات رجس را هم در بالا دادم. بيانديشيد.

 

----------------------------------------------------------------

گفتيد [اینکه من تمام گناهان را رجس و پلید و زشت و نفرت انگیز می دانم به معنی حرام کردن حلالها است؟]

 

نه خير! درصورتي كه فقط ديدتان اينگونه باشد خير. ولي اگر باورتان اينگونه باشد بله. چون شريعت چيزي نيست كه چون از خون بدمان مي‌آيد خون ماهي را هم نجس بناميم! چون خون ماهي برطبق گفته‌ي رسول الله نجس نيست.

حالا اين كاري به من و شما و يا نظر و يا ديد شخصيمان ندارد كه چون از خون متنفر هستيم بگوييم خون ماهي هم نجس است! اين يعني تغيير حكم شريعت.

ولي اگر خودتان به خون حساس هستيد به كسي ربطي ندارد كه از خون ماهي هم متنفر باشيد! ولي مجاز نيستيد اگر كسي از شما بپرسد بگوييد خون ماهي نجس است!

 

حرف بنده اين است. شما داريد براي خودتان ميبريد و ميدوزيد. درحاليكه در قرآن واژه‌ي رجس هروقت بكار برده منظورش چيزي بالاتر از گناه صغيره است.

ولي اين شما هستيد كه آنرا به دلخواه برداشت ميكنيد.

----------------------------------------------------------------

گفتيد [چه کسی گفت که مکروه یعنی حرام . اینکه من همه ی گناهان را زشت و پلید می دانم یعنی تغییر دادن حکم خدا ؟!!]

 

شما واقعاً داريد نقشتان را خوب بازي ميكنيد! قبلاً هم گفتم. پليد يا زشت دانستن شما مسأله نيست. مسئله اينست كه شما در جايي كه گناهان كبيره منظور است را گناهان صغيره را هم داخل ميكنيد! اين يعني دخالت در حكم خداوند.

ايرادي ندارد كه شما گناهان صغيره را هم زشت و پليد ببينيد. چون ديد شخصي خودتان است. اما حق نداريد با ديد شخصي عقيده‌اي را ثابت كنيد. چون عقيده و باور در دين اسلام نص صريح ميخواهد نه متشابه و يا باور شخصي!!

 

----------------------------------------------------------------

گفتيد [حتما جناب خوک هم از گناهان کبیره هستند ، زیرا خداوند از گوشت خوک به عنوان رجس و پلید یاد کرده است : [لحم خنزير فانه رجس] . آقای عبدالله! رجس یعنی پلید و زشت و نفرت انگیز و ... ، حالا می خواهد گوشت خوک باشد یا گناه کبیره و یا صغیره  یا هر چیز دیگری . فکر نمی کنم این مسئله آنقدر ها پیچیده باشد .]

 

بله! خوردن گوشت خوك هم از گناهان كبيره است. چون حرام است. ببينيد! خداوند دارد به گوشت خوك ميگويد «رجس»! يعني گوشت خوك آنقدر حرام و پليد است كه خداوند به آن ميگويد «رجس»...!

حالا شما چطو ميتوانيد گوشتي كه مكروه تنزيهي است را با گوشت خوك برابر بدانيد!؟!؟

حتماً ميگي «من كي برابر دانستم؟؟»

بنده خدا! شما همه را جمع كرديد و آخر سر گفتيد پليد و زشت هستند كه منظورتان همان «رجس» است. باز هم ميگم. هرگز نميتوان گوشتي كه حكم مكروه دارد را با گوشت خوك در يك رده قرار داد!

 

نتيجه گيري:

شما ميگوييد «گناهان صغيره را رجس ميدانم!» اين يعني اينست كه شما آنها را «رجس» ناميديد.

در احكام دين به مكروه تنزيهي حكم رجس نميدهند. چون خداوند قمار و شراب و امثال آن را رجس ناميده است نه خطاها و گناهان صغيره را!

حالا اگر ديد شخصي شما اين باشد كه گناهان صغيره را رجس ميدانيد، اين نشان از تقواي شماست! ولي هرگز به كس ديگري حق نداريد بگوييد «مكروه تنزيهي» رجس است. چون رجس قبلاً معلوم است كه چگونه چيزهايي است.

مانند اينست كه كسي كه عادت كرده هر روز به نماز تهجد بيدار شود از او بپرسيم حكم نماز تهجد چيست؟ او هم بگويد «واجب» است!! ده ه ه !

چون خودش عادت كرده، حالا بيايد مستحب را واجب بشمارد!!؟

او ميتواند براي خودش نماز تهجد را واجب بداند كه همان ديد شخصي اوست. ولي حق ندارد به كس ديگري بگويد «واجب» است! چون حكم آن قبلاً مشخص شده است.

 

حالا شما خودت را بكش و بگو گناهان صغيره «رجس» هستند.!!

 

حالا بفرماييد. آيا منظور خداوند از «رجس» در آيه‌ي تطهير گناهان صغيره را نيز شامل ميشود...؟!

چگونه ميتوانيد ثابت كنيد؟!

خداوند بارها لفظ « ذنوب » را بكار برده است كه صراحتاً تمامي گناهان را شامل ميشود. مانند

وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (آل عمران/31)

چرا در آيه‌ي تطهير اين واژه را بكار نبرده است؟! كمي فكر كنيد.

 

به دليل ازدياد مطالب فعلاً همين قدر بس است. يه وقت نگي «از جواب دادن فرار كردي!»

قبلاً هم گفتم من دوست دارم پله به پله برم. ولي نميدونم شما چرا مايل نيستيد!

 

ومن الله التوفيق...

 

+ نوشته شده توسط عبد الله (سنی) در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 22:29 |
 

بسم الله الرحمن الرحيم

امروز در اين فكر بودم كه آيا بنشينيم و به تك تك روايت هاى بريده و مختلف آقاى شيعه جواب بدهيم يا موضوع بحث قبلى را دنباله كنيم كه ديدم از نوشته هاى ايشان يك اصل ظاهر و آشكار است و آنهم ترس از دخول در آيه بصورت اصولى و منطقى قرآنى!

از روايت هاى مورد ذكرش هم مى خواهد نتيجه بگيرد كه ما قدر و شأن معصومين ( !!؟؟ ) را پايين مى آوريم تا شأن صحابه و خلفاى راشدين بالا رود!

مثلاً او اعتقاد به عصمت مطلق رسول الله صلى الله عليه و سلم دارد و بهمين خاطر نمى خواهد قبول كند كه بسيارى از امورى كه به عنوان يك بشر از ايشان صادر مى شده ، نمى تواند از شأن رسالت و نبوت كم كند.

براى مثال مى توانم حتى همينجا دو روايت از كتاب شيعه نقل كنم كه از فراموش و سهو امام علي رضي الله عنه خبر مى دهد كه نماز جماعت را در حالى ادا كرد كه طاهر نبود و وضو نداشت و بعد از متوجه شدن دستور مى دهد كه مردم نماز را اعاده كنند :

10940-  وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْعَرْزَمِيِّ (عَنْ أَبِيهِ)

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ صَلَّى عَلِيٌّ ع بِالنَّاسِ عَلَى غَيْرِ طُهْرٍ وَ

 كَانَتِ الظُّهْرَ ثُمَّ دَخَلَ فَخَرَجَ مُنَادِيهِ أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع صَلَّى عَلَى

غَيْرِ طُهْرٍ فَأَعِيدُوا فَلْيُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ

 

وسائل‏الشيعة ج : 8 ص : 374

 

ُ عَلِيُّ بْنُ الْحَكَمِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْعَرْزَمِيِّ عَنْ أَبِيهِ

عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ صَلَّى عَلِيٌّ ع بِالنَّاسِ عَلَى غَيْرِ طُهْرٍ

وَ كَانَتِ الظُّهْرُ ثُمَّ دَخَلَ فَخَرَجَ مُنَادِيهِ أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع صَلَّى عَلَى

غَيْرِ طُهْرٍ فَأَعِيدُوا وَ لْيُبَلِّغِ الشَّاهِدُ الْغَائِبَ

 

تهذيب‏الأحكام ج : 3 ص : 40

آقاى شيعه مى خواهد آيه ى تطهير را بسوى عصمت مطلق مخاطبانش تفسير كند!

و اينجاست كه بقول خودش ، زنان خود به خود اخراج مى شوند!!

و دقت هم ندارد كه عصمت مطلق حتى براى رسول الله صلى الله عليه و سلم نيز جايز نيست زيرا عصمت مطلق يعنى نفى فراموشى و سهو و هر خطاى عمدى و يا سهوى.

و تنها الله تعالى ست كه عصمت مطلق را داراست كه همان عدم نسيان و فراموشى و خواب و اشتباهست.

و در قرآن موارد بسيارى از اشتباه و خطاهاى انبياء عليهم السلام ذكر شده است كه با ارشاد الهى به توبه و يقين تبديل شده است و اين امور به نقصان وظيفه ى رسالت آنان نيانجاميد زيرا سلطان وحى الهى بر آنان حاكم بوده است.

آقاى شيعه بياييد بحث را علمى تر كنيم و لطفاً در لابلاى سخنانتان ما را گمراه نفرماييد !

مانند اين سخن شما كه كذب محض است :

ظاهرا تنها مشکل شما در مورد این استدلال این است که رجس را فقط گناهان کبیره می دانید. لذا اگر ثابت شود که تمام گناهان رجس هستند یعنی پلید و زشت و نفرت انگیز هستند عصمت اهل کسا هم ثابت خواهد شد ...زیرا قبول این مطلب به معنی خروج زنان از دائره ی اهل البیت و عصمت اهل کسا است. ( نقل قول آقاى شيعه )

مسئله ى اساسى اين كلمه نيست آقا !؟

براى اينكه عصمت مورد اعتقاد شما آنقدر من در آوردى و بى اساس است كه نمى توانيد اثبات كنيد!

واقعاً دردناكست كه تنها دليل عصمت براى شما آيه اى ست كه در شأن زنان رسول الله آمده است!

شما تمام آيه را مخصوصاً فعل اساسى آنرا ناديده مى گيريد و به يك كلمه رجس مى چسبيد؟

 

اصلاً شب و روز هم شما به اثبات عصمت اهل البيت در آيه ى تطهير مشغول شويد فقط براى زنان رسول الله ، كوشش كرده ايد!

 

براى اينكه اين آيه رويش به زنان رسول الله مى باشد.

در اين آيه كه ارتباط كلمه به كلمه اش بسوى زنانست ، خداوند به آنان به خوبى روشن نموده كه اوامر و نواهى او به آنان براى اينست كه آنان از پليدى بدور و طاهر باشند و اين خواست الهى و محبت الهى به آنانست.

در آيه ى تطهير كه نه از قبل و بعدش بريده شده باز با آمدن فعل ليُذهب ، با اين لام تعليل بخوبى سبب و اتصال تطهير را به آيات قبلى متصل مى سازد و الا معنى ندارد كه خداوند به علي و خانواده اش رضي الله عنه بگويد : ... براى اينست كه از شما پليدى دور شود و پاك باشيد !

آيا متوجه ى اين نيستيد كه اينجا موردى نيست كه رويش به آل علي باشد؟!

براى اينكه از آيه ى تطهير خارج نشويم فعلاً به روايات آقاى شيعه جواب نخواهم داد زيرا تمام روايات و برداشت هاى او براى فرار از حقيقت آيه ى تطهير است.

و البته حق جواب دادن به سخنهاى بى ربط ايشان هم داريم كه ابتدا براى خودشان برداشتى از يك روايت مى چيند آنگاه به اهل سنت نسبت مى دهد !

مانند ادعاى دشمنى أم المؤمنين عايشة و اصحاب جمل رضي الله عنهم با اميرالمؤمنين علي رضي الله عنه و همينطور ادعاى دشمنى فاطمة رضي الله عنها با خلفاى راشدين رضي الله عنهم .

از همه ى همراهان مى خواهم فعلاً به اين آيه دقت كنند و از اين موضوع خارج نشوند.

آيا اين آيه را لا اقل ترجمه مى كنيد!؟

زيرا با ترجمه ى حرف به حرف آن نتيجه اى جز سخن الله تعالى و نصيحت الهى به زنان رسولش رضي الله عنهن نخواهيد يافت.

 

اللهم اهدنا و اهد بنا

 

+ نوشته شده توسط أمة الله ( هدايت سابقاً ) در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 20:55 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بررسی سوال اول:

ظاهرا تنها مشکل شما در مورد این استدلال این است که رجس را فقط گناهان کبیره می دانید. لذا اگر ثابت شود که تمام گناهان رجس هستند یعنی پلید و زشت و نفرت انگیز هستند عصمت اهل کسا هم ثابت خواهد شد. آقای عبدالله ! برای من مثل روز روشن است که شما ابدا قبول نخواهید کرد که تمامی گناهان پلید و زشت و رجس هستند . زیرا قبول این مطلب به معنی خروج زنان از دائره ی اهل البیت و عصمت اهل کسا است. اما برای اینکه حجت بر شما تمام شود و اگر روزی روزگاری قلبتان برای دریافت حقیقت نرم شد ، به یاد این حرفهای من بیفتید ، مطالبی را در این باره به عرضتان می رسانم . ابتدا جوابی را که شما قبلا داده بودید کپی می کنم و سپس پاسخ خودم را در زیرش می نویسم :

آقاي شيعه! «رجس» بمعناي «پليدي» است و پليدي نيز به معناي كاري كه نفرت‌انگيز و يا گناه بزرگ باشد است؛ بخاطر همين «شيطان» را مظهر پليدي ميدانند. و هر اول ابتدايي نه، اول راهنمايي شايد، ولي قطعاً اول دبيرستاني ميداند كه خطا و يا گناه صغيره جزو پليدي حساب نمي‌آيد...! يك بنده خدايي كه سهواً خطايي مرتكب شده، آيا ميتوانيد به او بگوييد «آدم پليد»؟؟؟!!!
هرگز نميتوانيد!!! اگر اينگونه است، پس تمام مؤمنين هم آدمهاي پليد هستند (نعوذ بالله)!!! چون قطعاً يك خطاي احتمالي در زندگي داشتند!!!

اولا: این حرف شما نشان از عدم معرفت شما به خدای بزرگ و متعال دارد. اینکه گناهان کوچک برای شما نفرت انگیز نیست به خاطر عدم معرفت شما به بزرگی و عظمت خالق هستی دارد. برای کسی که عظمت خالق کائنات و قادر مطلق را درک می کند گناه حتی اگر صغیره هم باشد بزرگ و عظیم است. چون می فهمد که چه کسی را معصیت کرده است. آیا اگر کسی به من فحش بدهد همان اندازه زشتی و قباحت دارد که به پیامبر ناسزا بگوید؟ آیا عمل کسی که از رئیس اداره اش اطاعت نکند همان اندازه زشت است که از پیامبر اطاعت نکند؟ سرپیچی کردن از دستورات رئس ادراه زشتی اش مانند سرپیچی از خداست ؟ به مثالی توجه کنید:

( اگر سالن بزرگی را با نور کمی روشن کردیم جز اجناس و اشیای بزرگ را نخواهیم دید ولی اگر همین سالن را با نور زیاد روشن کردیم حتی یک پوست تخمه و ذره کاغذ هم دیده خواهد شد. اگر کسی معرفتش نسبت به خدا کم باشد کم نور است. لذا تنها گناهان بزرگ خود را می بیند ولی کسی حقیقتا می داند معصیت چه کسی را می کند و در حضور چه کسی قرار دارد حتی اگر یک گناه کوچک هم بکند ملتهب و پریشان می شود و از خودش بدش می آید)

ثانیا: به کدام دلیل گناهان کوچک پلید نیستند؟ به کدام دلیل گناه چه کوچک باشد و چه بزرگ نفرت انگیز نیست؟ ملاک کوچکی و بزرگی و نفرت انگیز بودن یا نبودن خدای متعال است یا مردم حقیر؟ خانم هدایت ! آقای اکبر ! آقای فاروق و دیگر دوستان اهل سنت ! آیا واقعا گناه صغیره پیش شما پلید و زشت و نفرت انگیز نیست؟

ثالثا: گناه چه صغیر باشد و چه کبیره ، زشت و پلید و تنفرانگیز است( اگر برای شما زشت و پلید نیست برایتان متاسفم) . اما چه کسی گفته که یک انسان با یک  گناه به طور کلی وجودش پلید می شود و می شود به او انسان پلیدی گفت؟ اگر گناه جوری زیاد شود که صفحه ی دل انسان را تیره و تاریک کند آنگاه چنین انسانی را می شود پلید خطاب کرد اما با یک گناه که تمام وجود انسان پلید نمی شود !

من از شما سوال می کنم که آیا مدفوع انسان پلید و نفرت انگیز هست یا نیست؟ اگر هست پس آیا شما به صرف اینکه کسی در گوشه ای از زمین دفع انجام دهد ، تمام کره ی زمین را نفرت انگیز و پلید می دانید؟

گناه هم فی نفسه پلید است . اما با یک گناه کسی پلید نمی شود. بلکه باید آنقدر گناه انجام داده باشد تا تمام صفحه ی جان و دلش تاریک و کدر شود و آنوقت است که او انسان پلیدی خواهد بود. 

خامسا: مگر اینکه مثلا نزد من و شما گناهان کبیره پلید و نفرت انگیز نیست دلیل این میشود که خود این گناه فی نفسه پلید زشت نباشد؟ اصلا مگر ملاک من و شما و مردم هستم؟ اگر اینطور باشد خیلی از گناهان کبیره هم پیش اکثر مردم پلید و نفرت انگز نیست. مگر خودتان شاهد نیستید که اکثر مردم روزانه بارها و بارها غیبت می کنند و دروغ می گویند و انواع و اقسام گناهان را انجام می دهند و اصلا هم عین خیالشان نیست  و تازه لذت هم می برند !!؟؟

سادسا: آقای عبدالله ! گناه زشت و پلید و نفرت انگیز است. چه کوچک باشد و چه بزرگ . چه مردم بفهمند و چه نفهمند. واقعا جالب است که من باید بیایم و برای شما ثابت کنم کنم که گناه پلید و زشت و نفرت انگیز است!! خیلی خیلی جالب است . در ضمن خجالت هم دارد. زیرا به جایی رسیده اید که برای اثبات نظر خودتان حتی حاضرید واضحات را هم منکر شوید. جالب است که اهل سنت که اینهمه دم از توحید و یکتا پرستی می زند و موحدان شیعه را مشرک می داند ، در اینجا به خاطر تعصبش حاضر نیست بپذیرد که تمام گناهان پلید و زشت و نفرت انگیز هستند. والسلام

 

** مطالب بالا همان مطالبی است که دفعه ی پیش نوشته بودم ، منتها شما به جای اینکه دلائل را نقد کنید ، اینطوری جواب داده اید:

1- آقاي شيعه! نيازي نيست شما براي ما تأسف بخوريد! به حال خودتان تأسف بخوريد كه احكام دين را به دلخواه خودتان تغيير ميدهيد   

شیعه: دلیل شما برای رد نظر من این حرفها است؟!!

2-اين كار شما شبيه حرام كردن چيزي كه حلال است، است...! حالا حتماً ميگويد «متأسفم كه گناهان صغيره را حلال ميدانيد!!!!»نه آقاي شيعه! منظور بنده از گفتن مطالب قبلي و يا اين مثال مجاز دانستن گناهان صغيره نيست! بلكه اين را ميدانم كه اهميت ندادن به گناه صغيره خودش گناهي كبيره است!

شیعه: از یک طرف می گویید که کار من شبیه حرام کردن حلال خدا است و بعدا برای توجیه این حرفتان می گویید که منظورم این است که اهمیت ندادن به گناه صغیره خودش گناه بزرگی است. خوب این توجیه شما مگر حرف اولتان را درست می کند؟ مگر من منکر این شدم که اهمیت ندادن به صغایر خودش کبیره است؟ آقای عبدالله ! اینکه من تمام گناهان را رجس و پلید و زشت و نفرت انگیز می دانم به معنی حرام کردن حلالها است؟

3- اما آقاي شيعه! ما نميتوانيم وقتي چيزي حكم مكروه تنزيهي دارد بگوييم رجس و حرام است!!! چون احكام دين قبلاً توسط خود خداوند تعيين شده‌اند. اينكار يعني تغيير دادن حكم خداوند!

شیعه: مثل اینکه شما خواب تشریف دارید. چه کسی گفت که مکروه یعنی حرام . اینکه من همه ی گناهان را زشت و پلید می دانم یعنی تغییر دادن حکم خدا ؟!!!

4- آقاي شيعه! ما موظف هستيم احكام دين را آنگونه كه هست بيان كنيم! نه افراط كنيم و نه تفريط

شیعه: خوب که چی حالا؟ احکام دین به شما می گوید که گناه صغیره پلید نیست؟ پلید دانستن صغائر یعنی افراط؟ دلائل منطقی شما از این سنخ حرفهاست؟!!

5- عزيزان...! خود قرآن را جستجو كنيد. هرجا كلمه‌ي رجس به چيزي اطلاق شده است مسلماً كاريست حرام و گناه كبيره!

شیعه: حتما جناب خوک هم از گناهان کبیره هستند ، زیرا خداوند از گوشت خوک به عنوان رجس و پلید یاد کرده است : [لحم خنزير فانه رجس] . آقای عبدالله! رجس یعنی پلید و زشت و نفرت انگیز و ... ، حالا می خواهد گوشت خوک باشد یا گناه کبیره و یا صغیره  یا هر چیز دیگری . فکر نمی کنم این مسئله آنقدر ها پیچیده باشد .
بررسی سوال دوم:
آقاي شيعه بهانه مي‌آورند كه «قرآن را بايد از روي احاديث فهميد!»...! درسته! از روي احاديث بايد فهميد! اما اين درمورد آيات واضح خداوند نيست! اگر آيه‌ي واضح خداوند را برطبق حديث بخواهيم تغيير دهيم، اينكار دقيقاً تحريف قرآن است! چون براي فهم و تفسير خود احاديث از آيات صريح استفاده ميشود نه اينكه بگوييد هر آيه‌اي را بايد از روي حديث فهميد!كاري كه علما در اينگونه موارد انجام ميدهند تطبيق حديث با نص قرآن است...!

حتماً آقاي شيعه ميخواهد بگويد «پيامبر كه مخالف قرآن حرفي نميزند..!» بله... پيامبر مخالف قرآن حرف نميزند! اما كتب حديث را كه خود پيامبر ننوشته است! احاديث از راويان حديث چندين سال بعد روايت شدند. و احتمال بروز خطا در نصوص حديث وجود دارد!بخاطر همين خود رسول الله فرموده كه «اگر از من حرفي شنيديد كه مخالف قرآن باشد آن را به ديوار بزنيد!»......

 

اولا: بر خلاف نظر شما ، سیوطی که از بزرگترین علمای شما در علوم قرآنی است فصلی را در کتابش با عنوان (مبهمات قرآن ) باز کرده است و واژه ی اهل البیت که در این آیه بکار رفته است را جزء مبهمات ذکر می کند و بعد با استناد به حدیثی از پیامبر نتیجه می گیرد که اهل البیت در این آیه به معنای اهل کسا است. آیا سیوطی و حاکم نیسابوری و ابن حجر و ... قبل و بعد آیه ی تطهیر را ندیده بودند؟ آیا آنها ندیده بودند که قبل و بعد از آیه ی تطهیر سخن از زنان است ؟ بله ، قطعا به این امر واقف بودند . حال سوالی که پیش می اید این است که چرا با این وجود اهل البیت را اهل کسا ذکر کرده اند و نه زنان؟ علتش این است که اولا : این علما نمی توانسته اند انبوه روایات را که اهل البیت را اهل کسا می داند را نادیده بگیرند. ثانیا: بین این روایات و آیات تناقضی مشاهده نکرده اند. زیرا هرکدام از این بزرگان اولا خودشان عرب بوده اند و ثانیا به قواعد ادبیات عربی واقف بوده اند و می دانسته اند که آیه ی تطهیر استطراد است و با وجود استطراد بودنش دیگر نمی توان گفت که روایات با آیه تطهیر تناقض دارد.


ثانیا: آقای عبدالله ! هر حدیثی ، اگر قطعا خلاف قرآن باشد ، باید آنرا به دیوار کوبید و به کناری نهاد و اهمیتی به آن ننهاد. چون اصل و محور و ریشه و منبع  و معیار واقعی و بدون تحریف و متقن برای ما قرآن است . قرآن است که ثقل اکبر است و هیچ چیزی توان معارضه با صریح قرآن را ندارد.
اما آقای عبدالله آیا احادیث کسا با قرآن تناقض دارد؟ آیا اگر آیه تطهیر استطراد باشد باز هم تناقضی پیش خواهد آمد؟ آیا اینهمه از علمای بزرگ اهل سنت که شما در نماز و روزه و حج و زکات و ازدواج و ... از احکام انها تقلید می کنید از فهم این مسئله عاجز بوده اند و شما آنرا کشف کرده اید؟ آن عالمی که به فتوای او و امثالش شما بر همسرتان حلال شده اید نفهمیده که آیا فلان حدیث با قرآن تناقض دارد و شما فهمیده اید؟ به هر حال تا وقتی که چیزی به نام استطراد در زبان عربی هست شما هرگز نمی توانید ادعای تناقض روایات با آیه ی تطهیر را مطرح کنید.


ثالثا: شما که قبول دارید این احادیثی که نوشته ام صحیح است پس مشکل چیست؟ شما اول صحت این احادیث را تایید می کنید بعد می گویید بعضی احادیث صحیح نیستند. خوب مگر بنده منکر این مطلب شدم؟ مگر این حرف دوم شما به صحت این احادیث خدشه ای وارد می کند؟ آقای عبدالله ! لطفا کمی فکر کن و اینقدر این احادیث صحیح و سخنان رسول الله را به بازیچه نگیر. حدیث کسا از حدود 70 طریق روایت شده و دهها نفر از صحابی پیامبر آنرا نقل کرده اند. آخه یک نفر ممکنه دروغ گفته باشه ، دو نفر ممکنه ، سه نفر ممکنه ، اما بینی و بین الله می شه گفت که دهها نفر همگی دست به یکی کرده اند تا یک حدیث دروغ و متناقض با قرآن را نقل کنند؟ اینهمه از علمای شیعه و بخصوص سنی چه تعمدی داشته اند که یک حدیث دروغ و مخالف قرآن را نقل کنند و تازه بعدش هم تصریح به صحت آن بکنند؟ اگر مفهوم آیه ی تطهیر آنقدر که شما ادعا می کنید روشن و واضح است و حتی دهها حدیث کسا هم نمی تواند مفهومآنرا عوض کند پس آقای عکرمه مگر بیکار بوده که در کوچه و خیابان جار بزند که آیه ی تطهیر مخصوص زنان است؟ اگر کسی در کوچه و خیابان داد بزند که ایها الناس ، خداوند در آیه ی (اقیموا الصلوه و اتوا الزکوه) منظورش خواندن نماز و ادای زکات بوده است شما او را به حماقت متهم نمی کنید؟ به قول شما چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. معلوم می شود که قضیه به همین سادگی هم نبوده و مسلمین صدر اسلام که سخنان پیامبر را می شنیده اند همگی اهل البیت را اهل کسا می دانسته اند و نه زنان و لذا عکرمه به خاطر بغضش با حضرت علی می خواسته این فضیلت را منکر شود.   



من این دفعه فقط روایاتی را آورده بودم که علمای بزرگتان تصریح به صحت آن کرده اند و این روایت قطعا صحیح بوده اند. بار دیگر این روایت را می آورم تا ببینید نظر پیامبر که مفسر حقیقی وحی است چه می باشد. بهتر است اینقدر در برابر رسول خدا تمرد و سرپیچی نکنید و مسئله ی سعادت و شقاوتتان را شوخی نپندارید.

**روى الحاكم في كتابه "المستدرك على الصحيحين في الحديث" عن عبد الله بن جعفر بن أبي طالب أنّه قال: لما نظر رسول الله (ص) إلى الرحمة هابطة قال: "أُدعوا لي، أُدعوا لي"، فقالت صفيّة: من يا رسول الله؟ قال: "أهل بيتي عليّاً وفاطمة والحسن والحسين"، فجيء بهم فألقى عليهم النبي (ص) كساءه ثمّ رفع يديه ثمّ قال: "اللّهمّ هؤلاء آلي فصلّ على محمّد وآل محمد" وأنزل الله عزّ وجلّ: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ) قال الحاكم: هذا حديث صحيح الاسناد

 

** في صحيح الترمذي ومسند أحمد ومسند الطيالسي ومستدرك الصحيحين وأُسد الغابة وتفاسير الطبري وابن كثير والسيوطي واللفظ للأوّل عن أنس بن مالك: انّ رسول الله (ص) كان يمرّ بباب فاطمة (عليها السلام) ستّة أشهر كلّما خرج إلى صلاة الفجر يقول: "الصلاة يا أهل البيت! (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً)" حاکم نیشابوری می گوید : حديث صحيح على شرط مسلم ولم يخرجاه

 

** وفي مجمع الزوائد وتفسير ابن كثير واللفظ للأول: انّ الحسن بن عليّ حين قتل عليّ استخلف، فبينا هو يُصلّي بالناس إذْ وثب إليه رجل فطعنه بخنجر في وركه فتمرّض منها أشهراً، ثمّ قام فخطب على المنبر فقال: "يا أهل العراق اتّقوا الله فينا، فإنّا أُمراؤكم وضيفانكم ونحن أهل البيت الذي قال الله عزّ وجلّ: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً)" فما زال يومئذ يتكلّم حتى ما ترى في المسجد الاّ باكياً. قال: رواه الطبراني و رجاله ثقات

 

** روى الطبري في تفسير الآية وابن حنبل في مسنده والحاكم في مستدركه وقال: صحيح على شرط الشيخين والبيهقي في سننه والطّحاوي في مشكل الآثار والهيثمي في مجمع الزوائد واللفظ للأوّل:عن أبي عمّار قال: إنّي لجالس عند واثلة بن الأسقع إذ ذكروا عليّاً فشتموه، فلمّا قاموا قال: اجلس حتّى أخبرك عن هذا الذي شتموا، إنّي عند رسول الله (ص) إذ جاءه عليّ وفاطمة وحسن وحسين، فألقى عليهم كساء له ثمّ قال: "اللّهمّ هؤلاء أهل بيتي اللّهمّ أذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً"

 

** ذهبی : أكثر المفسرين على أنها نزلت في علي وفاطمة والحسن والحسين ، لتذكير ضمير ( عنكم ) وما بعده .

 

**روى مسلم في صحيحه والحاكم في مستدركه والبيهقي في سننه الكبرى وكلّ من الطبري وابن كثير والسيوطي في تفسير الآية بتفاسيرهم واللفظ للأوّل عن عائشة قالت:خرج رسول الله غداة وعليه مرط مُرحّل من شعر أسود، فجاء الحسن بن عليّ فأدخله، ثمّ جاء الحسين فدخل معه، ثمّ جاءت فاطمة فأدخلها، ثمّ جاء علي فأدخله، ثمّ قال: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) (همانطور که مسلم در اول کتابش گفته است ، وی بنای کارش بر این بوده که فقط از رجال ثقات حدیث نقل کند)

 

**فخر رازی درباره ی حدیث کسا می گوید: فخر رازی می گوید: (این روایت گویا اتفاق بر صحت آن نزد مفسران و اهل حدیث است)

** ابن تیمیه در کتاب منهاج السنه می گوید: (حدیث از احادیث صحیح السندی است که احمد و ترمزی از ام سلمه نقل کرده و نیز مسلم در صحیح خود از عایشه نقل نموده است ) ( دقت کنید که ابن تیمیه ی ملعون با این همه تعصب و عداوتش نسبت به شیعه باز نمی تواند صحت روایاتی را که مسلم و احمد و ترمزی نقل کرده اند را منکر شود.)

 

** ابن حجر مکی ، او در کتابش الصواعق المحرقه به صحت سند این حدیث تصریح می کند. ( باز هم می بینید که ابن حجر که ظاهرا به خون شیعیان تشنه بوده است هم چاره ای جز پذیرش صحت این حدیث ندارد )

 

بررسی سوال سوم

اگه قرار بود بخاطر چندتا بودن خانه «اهل البيت» بشود «اهل البيوت» پس چرا «اهل الكتاب» نشده «اهل الكتب»...؟!

اولا: خداوند هر وقت می خواهد از خانه های پیامبر صحبت کند لفظ بیوت را استعمال می کند . مثلا:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاَ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ

وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّ وَ لَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى

 اذْكُرْنَ مَا يُتْلَى فِي بُيُوتِكُنَّ مِنْ آَيَاتِ اللَّهِ وَ الْحِكْمَةِ

ثانیا: لفظ الکتاب خودش اشاره به یک مفهوم عام دارد که همان کتاب آسمانی است.زیرا الف و لام در اهل الکتاب ، الف و لام عهد است و معهودش کتاب آسمانی است و نه خصوص تورات یا انجیل یا ... . لذا اهل الکتاب یعنی  اهل کتاب آسمانی(هرچه می خواهد باشد) . خود قران هم به این معنی اشاره دارد . مثلا می فرماید: (نبذ فریق من الذین اوتوا الکتاب کتاب الله وراء ظهورهم) ، یعنی کتاب را با مفهوم عام آن مطرح می کند. شاهد دیگرش در آیه 113 سوره ی بقره است که می فرماید : ( و قالت النصاری لیست الیهود علی شی و قالت النصاری لیست الیهود علی شی و هم یتلون الکتاب)، این آیه به وضوح نشان می دهد که منظور خداوند از الکتاب مفهوم عام آن یعنی همان کتاب آسمانی است و نه مفاهیم خاص و مصداقی آن. شاهد سوم این مطلب در آیه ی 121 سوره ی بقره است. در این آیه نیز با اینکه در آیه قبلش سخن از یهود و نصاری هردویشان است اما از لفظ کتاب استفاده شده است که نشان می دهد مفهوم عام کتاب مورد نظر است: (الذین اتیناهم الکتاب یتلونه حق تلاوته) . شواهد دیگری نیز هست که صرف نظر می کنم. اما در مورد اهل البیت چنین مفهوم عامی مطرح نیست. زیرا خداوند خودش وقتی می خواهد خانه را به پیامبر نسبت دهد از آن با لفظ جمع یاد می کند و واضح است که البیت هیچ مفهوم عامی را در بر ندارد تا بتوانیم انرا به جای اهل البیوت بکار ببریم.هیچ عربی بیت را به جای بیوت بکار نمی برد اما می تواند بگوید اهل الکتاب و منظورش همه یهودیان و مسیحیان و ... باشد. از این گذشته  شما خودتان قبلا اذعان کرده بودید که الف و لام در البیت ، عهد ذهنی است و گفتید که علتش این است که پیامبر خودش می دانسته در آن خانه قرار دارد و ذهنیتی از خانه ای که ان آیه در آن نازل شده است داشته اند . اما حالا می آیید و می گویید که اهل البیت همان اهل البیوت است؟ نکند پیامبر در ان واحد در تمام خانه هایش حضور داشته است؟!!! ثالثا : شما که اینقدر دم از وحدت سیاق می زنید پس چرا اینجا همه چیز را فراموش کرده اید؟ اگر واقعا آیه ی تطهیر در معنا همان معانی ای را که آیات قبل و بعدش دارند ادامه می دهد و همانطور که مخاطب در آنها زنان هستند در اینجا هم زنان می باشند پس چرا اینهمه در این آیه تغییر و تحول ایجاد شده؟ مگر آوردن اهل البیوت از نظر ادبیات عرب اشکالی دارد؟ مگر وحدت سیاق اقتضا نمی کند که اگر منظور زنان پیامبر هستند ، مانند قبل و بعد ایه ی تطهیر ، در آیه ی تطهیر نیز از البیوت استفاده شود؟ اینمه تناقض گویی های شما همانطور که قبلا هم گفتم ناشی از این است که شما بدون اینکه دلیل متقن و قاطعی برای اخراج اهل کسا و ادخال نساء داشته باشید ، تلاش می کنید به هر نحوی که شده حقیقت را بپوشانید و فضیلتی دروغین را به نساء النبی رحمهم الله نسبت دهید.

 

بررسی سوال چهارم:

آقای عبدالله ! شما دنبال حقیقت هستید یا وقت تلف کردن ؟ مگر بنده عینا همین مطلب را به شما جواب ندادم؟

چرا باز تکرار می کنید؟ شما مطلبی را گفتید. سپس بنده دلائلی را آوردم و آن را نقد کردم . حالا شما وظیفه اتان این است که نقد من را نقد کنید نه اینکه دوباره مدعای اولیه اتان را مطرح کنید؟ شما با این قواعد ابتدایی مناظره هم آشنا نیستید؟ به هر حال دوباره همان جواب قبلی را می نویسم. این جوابی که می نویسم بسیار قاطع است و مو  لای درزش نمی رود. چون همه فرض ها را بررسی و نقد می کند. لطفا دوباره تکرار مکررات نکنید. به جای تکرار مدعا، استدلالات بنده را نقد کنید. پاسخ زیر همان پستی است که قبلا به عنوان جمع بندی مباحث نوشته بودم ، منتها قسمتهایی را که به بحث فعلی مربوط نمی شود را حذف کرده ام:

در آیه ی تطهیر با واژه ی اهل البیت مواجه هستیم.

اهل البیت یا همه جا به معنی زنان می آید یا اینکه در جاهای مختلف معانی متفاوتی دارد .

اگر بگوببد که در همه جا به معنی زنان می آید سخن شما باطل است . زیرا در عرف عرب این عبارت برای معانی دیگری نیز استعمال شده است و بنابر شرایط می تواند معانی ای غیر از زنان نیز داشته باشد مثلا:

 

**حدثنا أبو بكر محمد بن عبد الله الحفيد، حدثنا الحسين بن الفضل البجلي، حدثنا عفان بن مسلم، حدثنا حماد بن سلمة، أخبرني حميد وعلي بن زيد عن أنس بن مالك (رضي الله عنه) أن رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) كان يمر بباب فاطمة (رضي الله عنها) ستة أشهر إذا خرج لصلاة الفجر يقول: الصلاة يا أهل البيت: (إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَـــهِّرَكُمْ تَطْهيراً)

**إن الحسن بن علي حين قتل علي استخلف، فبينا هو يصلي بالناس إذ وثب إليه رجل فطعنه بخنجر في وركه فتمرض منها أشهر، ثم قام فخطب على المنبر فقال: يا أهل العراق اتقوا الله فينا، فأنا أمراؤكم وضيفانكم، ونحن أهل البيت الذي قال الله عز وجل: (إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً) فما زال يومئذ يتكلم حتى ما ترى في المسجد إلا باكيا

 

بنابراین نتیجه می گیریم که اهل البیت بالقوه قابلیت حمل بر معانی متعددی را دارد . یعنی اهل البیت در این آیه ، بالقوه هم می تواند به معنی زنان باشد (نظر اهل سنت) و هم به معنی اهل کسا (نظر شیعه) . اما باید ببینیم معنی بالفعل اهل البیت در آیه ی تطهیر چیست و خداوند منظورش کدامیک از دو معنی فوق بوده است؟

حال به سراغ دلائل دو گروه می رویم . اهل سنت اهل البیت را زنان رسول الله می دانند و دلائلشان نیز به شرح زیر است(دلیل دوم شما در اینجا به بحثمان مربوط می شود لذا بقیه ی دلائل را حذف کردم) :

دلیل 2) در قران آیاتی وجود دارد که عبارت اهل البیت یا اهل بیت یا اهل ، در انها بکار رفته است و در تمامی آنها مراد ، زن یا زنان بخصوصی بوده است . لذا با توجه به اینکه القران یفسر بعضه بعضا باید قبول کنیم که اهل البیت در آیه تطهیر نیز به معنای زنان است. زیرا خود قران هرجا این واژه یا نظایر آن را بکار برده است آنرا به معنی زنان گرفته است.

بررسی دلیل دوم  اهل سنت : سه آیه ی قران دستاویز اهل سنت قرار گرفته است که به شرح زیر است :

** فَقَالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى أَهْلِ بَيْتٍ يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ
** إِذْ رَأَى نَارًا فَقَالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آَنَسْتُ نَارًا لَعَلِّي آَتِيكُمْ مِنْهَا بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَى النَّارِ هُدًى
** قَالُوا أَتَعْجَبِينَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَةُ اللَّهِ
وَبَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ

آیات اول و دوم که چیزی را ثابت نمی کند. زیرا درباره ی اهل و اهل بیت است .حتی اگر هردویشان هم اهل البیت بود باز هم بنابر دلیلی که در ادامه خواهم گفت چیزی را ثابت نمی کردند.علی ای حال در آیه ی تطهیر سخن بر سر اهل بیت معهود است یعنی اهل البیت ، نه اهل بیت یا اهل. در عربی حتی یک الف و لام معنی را بسیار تغییر می دهد. تنها آیه ای که باقی می ماند آیه ی سوم است. این آیه هم صرف نظر از اینکه آیا واقعا مراد از اهل البیت در آن ، زن حضرت ابراهیم هست یا نه ، دلیلی برای اهل سنت نیست. زیرا همانطور که در اول بحث اثبات کردم و شما راهی جز پذیرش آن ندارید ، کلمه ی اهل البیت قابل حمل بر معانی متعدد است و به مقتضای جمله می تواند معانی متفاوتی بگیرد. حال چگونه است که خودتان از یک طرف اعتراف دارید که اهل البیت در هر جمله ای می تواند معنی خاصی داشته باشد و از طرف دیگر از ما می خواهید که قبول کنیم که اهل البیت در آیه تطهیر همان معنای اهل البیت در این آیه را دارد ؟!!!! اصولا چه تلازم و اجباری هست که اهل البیت در ان آیه با این آیه یک معنا بدهد ؟

 

 

بررسی سوال پنجم :
با مطالبی که قبلا عرض کردم این دلیل هم ثابت شد.

 

بررسی سوال ششم :

خیلی خوب. فعلا سراغ حدیث ثقلین نمی رویم. لکن این کار از اصول بحث خارج است. زیرا ما داریم درباره عصمت اهل البیت صحبت می کنم و برای شناختن اهل البیت تنها منبع ما حدیث کسا نیست بلکه یکی از منابع ما حدیث کسا است.

بررسی سوال هفتم :

این سوال را فقط به خاطر خانم هدایت پرسیدم . سیر نظرات خانم هدایت و به طور کلی اهل سنت را در مورد آیه ی تطهیر به طور خلاصه در ذیل مرور می کنم تا ببینید ایشان چقدر در نظراتشان تغییر و تحول داشته اند . این تغییر و تحول فقط به خاطر این بوده که ایشان از هر طریقی می خواسته اند زنان را در دائره ی این فضیلت عظمی جای دهند و صاحبان اصلی این فوز عظیم را از چیزی که دارند محروم کنند. اما ایشان دارند خودشان را به خاطر این پافشاری نابجا از شراب طهور حقیقت و ماء معین سعادت محروم می کنند و چه بد معامله ای است و چه  چیز گرانبهایی را به چه ثمن بخس و چیز بی ارزشی فروخته اند. رضایت به نظر و رای و خواست الله و رسولش را به قائل شدن فضیلتی برای چند نفری ، فروخته اند و گویی نشنیده اند فرمان خدای متعال را که فرمود : ما اتاکم الرسول فخذوه . جالب است. ایشان به بهانه ی تبعیت از قران ، صریح قران را زیر پا می گذارند و در برابر ندای قرآن که ایشان را به اخذ مطلق از رسول اکرم و معلم و مبین و مفسر دانستن ایشان امر می کند ندای حسبنا کتاب الله را سر می دهند. و احادیث صحیحه و متواتره ای که هر چند زبان ایشان به آن معترف نیست اما قلبشان به آن مذعن است را چونان بازیچه هایی می پندارند که بایستی به خاطر وجود قرآن به آنها بی اهمیت بود و ر پا له شوند . غافل از اینکه نه قرآن بدون تفسیر و تعلیم و تبیین احادیث رسول الله قرآن است و نه احادیث بدون قرآن برای کسی حجت هستند. چه اسم بی مسمایی است این اسم ( اهل سنت ) . کدام سنت ؟ کدام اهلیت؟ سنت پیش خانم هدایت و امثالشان مرد و  مدفون شد . در واقع باید بگویم قرآن مرد و مدفون شد. همانطور که رسول خدا در پاسخ به عمر که ندای حسبنا کتاب الله را سر می داد فرمودند : قوموا عنی ( از پیش من بروید) بنده هم به خانم هدایت و اقرانش هشدار می دهم که این قوموا عنی نه فقط برای عمر ، بلکه برای تمام مسلمینی که تا آخر الزمان خواهند آمد و چنین فکری را در سر و چنین قولی را در لسان دارند در آفاق سماء و اقطار ارض طنین انداز است و هنوز هم بگوش شنوایان می رسد. نکند از کسانی باشیم که پیامبر ما را از محضر علمش می راند و به خودمان وا می گذارد تا بدون او و بیانش و احادیثش و تفسیرش از کلام الله سودای هدایت از قرآن را در سر داشته باشیم که حاشا و کلا !! همین !!

اما سیر نظرات خانم هدایت(به طور کلی اهل سنت):

1- اگرچه اهل البیت در آیه ی تطهیر را پیامبر اهل کسا معرفی کرده است اما این به معنای حصر اهل بیت در اهل کسا نیست. زیرا در احادیث کسا لفظ (ان ) که دلالت بر حصر دارد نیامده است!!

2- مصداق آیه تطهیر شمولیتی دارد به اندازه ی کره ی زمین و به طول تاریخ . هر مومنی می تواند مشمول آن باشد. کما اینکه سلمان هم مشمول آن بود !!

3- آیه تطهیر فقط شامل زنان است و بس و نمی توان به روایات اعتنا کرد زیرا روایات بر خلاف قرآن است(چطور وقتی سلمان و بنی هاشم و بنی عقیل را هم مشمول این آیه کردید به این تناقض برخورد نکردید؟)

4- تنها حدیثی که برای ما صحیح است حدیث مسلم است و حدیث ترمزی را هم مسامحتا از شما قبول می کنیم!! (تورور خدا زحمتتون می شه )

5- اصلا حدیث کسا از اساس دروغ و جعلی است و دهها روایتی که از شیعه و سنی نقل شده از بیخ و بن دروغ بود و فقط به خاطر این بوده که این آقایان علما مثل نیشابوری و ذهبی و ابن تیمیه و مسلم و ترمزی و امام احمد و ... قرص اکس مصرف کرده بودند و توهم پیدا کرده اند. وگرنه اصلا ما نه حدیث کسایی داریم و نه کسایی و نه ... تازه اینهم که پیامبر بین 200 تا 10000(ده هزار !!) مرتبه به در خانه ی اهل کسا رفته و آنها را با نام اهل البیت خوانده و بلافاصله آیه ی تطهیر را قرائت نموده اند هم دروغ است و شوخی ای بیش نیست. جونم براتون بگه که تازه همون حدیث مسلم هم دروغه(نمیدونی بدون !) ، قضیشم این بوده جناب مسلم از شدت محبتی که به اهل کسا داشته با وجود اینکه این حدیث دروغ بوده ، اون رو زیر سبیلی رد کرده و توی کتابش که اسمش هم صحیح المسلم است نوشته .  البته شما دیگه کاری به این کارا نداشته باش که خوب حالا اگر جناب مسلم و بخاری اینطوری به میل خودش حدیث تولید می کردند پس تکلیف احادیث دیگه ی بخاری و مسلم چی می شه ؟! ضمنا کاری هم به این نداشته باش که ما هزار ساله که توی بوق و کرنا کردیم که شیعه به خاطر محبت اهل بیت حدیث جعل می کنه و حالا چرا خودمون این کارا رو می کنیم ؟!! دیگه شما به این کارا کاری نداشته باش. تنها چیزی که شما بشنو و باورت بشه اینکه که :

حدیث کسا ، پَر

عصمت اهل بیت ، پَر

 

** مطالب بالا ، همان نظرات اهل سنت در این مدت بود که من با درآمیختن آنها با طنز سعی کردم در ضمنٍ بیان آنها ، نقدشان نیز بکنم. اما حالا اینها چه ربطی به سوال هفتم داشت؟ ربطش این بود که چون اهل سنت ادعایی را مطرح کرده بودند مجبور بودند برای اثبات آن به احادیث صحیح استناد کنند(چون مگر می شود به احادیث غیر صحیح استناد کرد؟!) . در ابتدا از ذکر آن احادیث طفره می رفتند. اما بالاخره دو حدیث را برای من نوشتند که همان احادیث مسلم و ترمزی بود. این دو حدیث همان دو حدیثی بود که خانم هدایت داد و فریاد می کرد که ضعیف است و هر وقت صحبت از حدیث کسا می شد فوری می گفتند که حدیث کسا ضعیف است. حتی یادم هست که در قسمت نظرات اینطور نوشته بودند که :
( حدیث کسا ضعیِِِِِِِِ____________________________________________ف است) 

و کلمه ی ضعیف را یک کیلومتر کشیده بودند. اما با پیگیری و سماجت بنده مجبور شدند اعتراف کنند که نه خیر ، حدیث کسا صحیح است. و حال نوبت من است که اینطور بنویسم:

( حدیث کسا صحی_____________________________________________ح است)

 

البته با این بی خیالی و خونسردی ای  که از خانم هدایت سراغ دارم مطمئنم بازهم با کمال خونسردی خواهند نوشت: حدیث کسا ضعیف است!!! البته اشکالی نداره. لابد ایشون یک فرد با نفوذی را نزد دستگاه الهی دارند و مطمئن هستند که در روز سوال و جواب و قیامت کبری مشکلی نخواهند داشت و از ریز و درشت حرفهاشون هم پرس و جو و مواخذه نخواهند . خوب البته اگر بنده هم اینقدر از روز قیامت و حساب و کتابش خیالم راحت بود مطمئن باشید تمام احادیث کسا رو از دم ابطال می کردم و فقط اهل البیت رو منحصر در نساء النبی می دانستم. اصلا شاید اگر اینقدر از حساب و کتاب و عقاب الهی و مطمئن بودم این قرآن رو می سوزوندم و یک قرآن دیگه می نوشتم که سرتاسرش مدح عمر و ابوبکر و زنان پیامبر باشه. اما حالا که خدا رو شکر بنده هم به خدا ایمان دارم و هم یقین دارم که حساب و کتابی هست و لذا الکی احادیث صحیح را تضعیف نمی کنم.خدا رو شکر!!



لطفا فعلا جواب ندهید . چون ادامه دارد...
+ نوشته شده توسط اقای شیعه در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 16:50 |

بسم الله الرحمن الرحیم

دو نکته :

1- بنده خودم هم گفتم که حوصله ی آوردن آدرس احادیث وضو را ندارم. باز شما می گویید که ...

بنده درباره ی وضو حرف برای گفتن زیاد دارم. اما فعلا وقتش نیست
2- بنده قبل از نوشتن پست قبل ، مطالبم درباره ی آیه ی تطهیر آماده بود اما بایستی اول به صحبتهای شما جواب می دادم.

آيا بين علی و فاطمه کدورتي روي داده ؟

«في قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا»

در روايت‏هاي شيعي و سني به چند حديث‏برمي‏خوريم.اين حديث‏ها نشان مي‏دهد که گاهي ميان فاطمه و شوهرش کدورتي پديد مي‏گشته است،تا آنجا که براي داوري نزد پيغمبر مي‏رفته‏اند. ابن سعد نوشته است روزي علي (ع) به فاطمه تندي کرد  زهرا گفت ‏بخدا شکايت تو را به پيغمبر خواهم کرد.سپس براه افتاد و علي (ع) نيز بدنبال او بخانه پيغمبر رفت و جائي ايستاد که آواز زهرا (ع) را مي‏شنيد.زهرا از خشونت و سختگيري علي بر خود،به پدر شکايت کرد. پيغمبر در پاسخ او گفت: «دخترکم!زن نبايد انتظار داشته باشد،کاري را که شوهرش مي‏خواهد انجام ندهد،و با نافرماني او،شوهر خاموش بماند». علي (ع) گويد:من به زهرا گفتم بخدا پس از اين چيزي که ترا ناخوش آيد نخواهم کرد.ابن حجر نوشته است:  ميان علي (ع) و فاطمه (ع) گفتگوئي شد.پيغمبر براي اصلاح بخانه ايشان رفت و برون آمد بدو گفتند با چهره‏اي گرفته بخانه آنان رفتي و با چهره‏اي شادمان بيرون آمدي؟فرمود ميان دو کس را که دوسترين مردمان نزد من بودند آشتي دادم .
در مقابل اين دسته روايت‏ها،علي بن عيسي اربلي از گفته علي عليه السلام چنين نويسد: پيغمبر شب عروسي زهرا بمن گفت‏با همسرت به لطف و مدارا رفتار کن!که او پاره تن من است. هر که او را بيازارد مرا آزرده است.سپس فرمود شما را بخدا مي‏سپارم.بخدا سوگند تا فاطمه زنده بود او را بخشم نياوردم.او نيز کاري نکرد که مرا به خشم آرد.هر گاه باو مي‏نگريستم غم و اندوه من بر طرف مي‏شد.
هر چند بسيار طبيعي است که بين صميمي‏ترين دوستان گاهگاه کدورتي پيش آيد،اما از نظر اعتقادات شيعي علي عليه السلام و فاطمه (ع) داراي مقام عصمت‏اند،و نسبت اختلاف بين آنان،آنهم تا بدان درجه که کار بداوري پيغمبر بکشد با چنان مقام سازگار نخواهد بود.
براي همين است که مجلسي از گفته صدوق نويسد: که اين خبر نزد من درست نيست،چه روش آنان با يکديگر چنان نبوده است که ميان ايشان رنجشي رخ دهد تا نياز به ميانجي افتد .
و از جمله روي دادهائي که نوشته‏اند فاطمه (ع) را از علي رنجاند،داستان خواستگاري علي از جويريه دختر ابو جهل است.اين رويداد از گفته مسور بن مخرمه چنين آمده: علي (ع) از دختر ابو جهل خواستگاري کرد.فاطمه (ع) شنيد و نزد پيغمبر (ص) رفت و گفت کسان تو مي‏پندارند تو جانب دختران خود را رعايت نمي‏کني علي از دختر ابو جهل خواستگاري کرده است! رسول الله برخاست،و به مسجد آمد و چون از تشهد فارغ شد،شنيدم که مي‏گفت:دختر خود را به ابو العاص بن ربيع دادم و با من براستي رفتار کرد.فاطمه پاره تن من است آنچه او را ناخوش آيد دوست نمي‏دارم.بخدا سوگند دختر رسول خدا با دختر دشمن خدا نزديک کس جمع نخواهد شد و علي ترک خواستگاري کرد  .اين روايت که جز مسلم و بخاري يک دو تن ديگر آنرا در کتاب خود آورده‏اند بي‏گمان دروغ است.چه گذشته از ضعف سند الفاظ حديث مضمون آنرا تکذيب مي‏کند.
نخست آنکه مي‏گويد پيغمبر گفت ابو العاص بن ربيع بمن راست گفت.مفهوم مخالف جمله اينست که علي (العياذ بالله) بمن دروغ گفته،در صورتيکه قبلا هيچگونه گفتگوئي با علي بميان نيامده و علي (ع) در ضمن عقد فاطمه (ع) تعهدي به پيغمبر نسپرده بود تا خلاف آن پديد شود.
دوم اينکه مي‏گويد:دختر رسول خدا با دختر دشمن او نزد يک کس جمع نخواهد شد.ظاهر عبارت اينست که هنگام گله رسول خدا،ابو جهل زنده بوده است.در صورتيکه ابو جهل در رمضان سال دوم هجري در جنگ بدر کشته شد و تولد مسور چنانکه خواهيم نوشت در ذو الحجه سال دوم است.
و اگر بگوئيم اين حادثه پس از کشته شدن ابو جهل و در سال‏هاي پس از جنگ بدر بوده است،عبارت‏«دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا نزد يک کس جمع نخواهد شد»معني نخواهد داشت.چه شرک ابو جهل که سالها پيش به کيفر خود رسيده از نظر فقه اسلام تاثيري در سرنوشت دختر او ندارد.

سوم اینکه حادثه‏اي چنين مهم که پيغمبر شکوه از آن را در مسجد و در جمع اصحاب خود بيان مي‏دارد بايد از طريق‏هاي متعدد نقل شود و به حد تواتر و يا لا اقل شيوع رسد،نه آنکه راوي آن تنها مسور بن مخرمه باشد.
چهارم آنکه مسور بن مخرمه دو سال پس از هجرت پيغمبر بمدينه،در مکه متولد شد.پس از ذو الحجه سال هشتم با پدر خود به مدينه آمد و هنگام رحلت رسول اکرم هشت‏ساله بود.در ربيع الاول سال شصت و چهارم هجري در محاصره مکه از جانب حصين بن نمير،بر اثر سنگي که از منجنيق بدو رسيد در گذشت ابن حجر نيز ولادت او را دو سال پس از هجرت نوشته است و گويد جمله بر اين سخن متفقند.سپس در باره حديث او که گويد«از پيغمبر شنيدم حاليکه محتلم بودم‏» نويسد که بعقيده بعضي اين صيغه از ماده حلم بکسر حاء است‏يعني عاقل بودم و حديث را ضبط مي‏کردم.و منافاتي با کودک بودن او ندارد.
و نيز داستاني را که در باره برداشتن سنگ و افتادن شلوار وي از او آورده‏اند،نشان مي‏دهد که وي در زندگاني پيغمبر کودکي بوده و طاقت‏برداشتن سنگ را نداشته است.بنابر اين نقل وي در مورد روايت‏خواستگاري علي (ع) از دختر ابو جهل خالي از اعتبار است.
در طول هفتاد سال حکومت اموي و در فاصله بيش از صد سال از حکومت عباسي (يعني تا دوره ثبت و ضبط اسناد در کتابها) دشمنان علي (ع) تا آنجا که توانستند در نکوهش او، حديث‏ساختند.طبيعي است که حديث‏هائي هم جعل کنند تا نشان دهد مردم نه تنها در بيرون خانه از علي ناخشنود بودند،نزديکترين کسان وي درون خانه هم از او رضايت نداشت. 

آیا امیرالمومنین و عباس با همدیگر نزاع کردند؟

حق تعالي به رسول خود خطاب فرمود :

«وهل اتئك نبوالخصم اذتسورواالمحراب اذ دخلواعلي داود»

آيا داستان آن دو دشمن(جبرئیل و میکائیل) ، هنگامي كه داود در حال عبادت بود ؛ بر او وارد شده اند را شنيده اي ؟!

حالا خانم هدایت بگو بدانم مكائيل بر حق بود و جبرئيل بر باطل يا جبرائيل بر حق بود و مكائيل بر باطل ؟!

جوابی نداری جز اینکه بگویی: هر دو بر حق بودند و خدا خواست كه داود را امتحان كند

واقعیت قضیه ی عباس و علی نیز این بود که عباس و علي هم هر دو بر حق بودند و خواستند كه خلیفه را آگاه سازند. با يك دعوي ساختگي و خطابهای ساختگی و تصنعی نزد خلیفه رفتند. عباس ادعاي ميراث كرد چون عموي پيامبر بود و علي ادعاي ميراث كرد چون داماد ، برادر و وصي پيامبر بود و سيد زنان عالم و جوانان اهل بهشت (فاطمه الزهرا و حسنين ) در خانه او بودند .

خلیفه چون ادعاي طرفين دعوي را شنيد گفت : والله كه من از پيغمبر شنيدم كه فرمود :«علي وصي من ، وارث من و قاضي دين من است»خلیفه كه تازه فهميده بود جريان چيست و ادعاي ميراث بهانه ايست ، گفت :

شما مرا به جنگ مي طلبيد و با من منازعه مي كنيد. سپس از مجلس قضاوت بيرون رفت.

خانم هدایت ، قضیه ی دعوای بین عباس و علی نزد ابوبکر و عمر در حقیقت این بوده اما متاسفانه مسلم سخنان عباس و علی را سانسور کرده و فقط استدلالات عمر را نقل کرده . ضمنا اولا:عباس مستقیما اسم علی را نمی آورد و با لفظ هذا اشاره می کند. ثانیا این صفات خائن و کاذب و ... که داده از روی توریه و ظاهر سازی است تا عمر را وادار به اعتراف به مطلبی که می خواهند بکنند. همانطور که می دانید در توریه انسان می تواند مطلبی را بگوید اما به چیز دیگری اشاره کند. مثلا به کسی که پشت در منتظر است بگوید : علی در خانه نیست و منظورش یک علی دیگری باشد.

تازه بر فرض محال هم که این حرفهای عباس از روی جد و حقیقت باشد به قول شما از روی غضب بوده است. اما این چیزی را عوض نمی کند زیرا به هر حال مفاد حدیث این است که عباس و علی عمر و ابوبکر را واجد این دو صفت می دانستنه اند .

ضمنا با مطالبی هم که گفتم مشخص شد که این عمل عباس و علی به خاطر عدل او نبوده بلکه به خاطر نشان دادن بی عالتی او در فدک بوده است.

آیا حدیث (فاطمة بضعة مني، فمن أغضبها أغضبني) صرفا به خاط احساسات پدرانه است؟

متاسفانه اهل سنت در ماست مالی کردن احادیث ید طولایی دارند. خانم هدایت ، آیا اگر العیاذ بالله زهرا دزدی می کرد و از کسی که بر او حد جاری می کرد خشمگین می شد ، باز هم باعث خشم پیامبر می گردید؟ این حدیث دلالت صریحی دارد بر اینکه فاطمه فقط برای حق خشمگین می شود زیرا اگر برای امر باطلی خشمگین شود نتیجه اش این است که پیامبر هم به خاطر امر باطل خشمگین می شود و این محال است.

خانم هدایت ، بنابر نقل صحیح ترین کتاب اهل سنت یعنی بخاری و کتابهای شیعه ، بعد از جریان فدک حضرت فاطمه تا موقع وفاتش با ابوبکر قهر بود و با او کلمه ای صحبت نکرد. بخاری می نویسد : خرجت فاطمه من دنيا و هي غاضبه عليهما  = یعنی فاطمه از دنیا رفت درحالیکه از عمر و ابوبکر خشمگین بود .

به نظر شما دختر رسول خدا و سیده ی نساء عالم و کسی که به قول شما تمام ارجاس با دعای پیامبر از او پاک شده است به خاطر پافشاری بر یک امر باطل و گرفتن حقی که مربوط به او نبوده است و غصب بیت المال ، با ابوبکر و عمر تا آخر عمرش قهر می کند و کلمه ای با آن دو صحبت نمی کند؟

بخاری در صحیحش از پیامبر نقل می کند که جائز نیست دو مسلمان بیش از سه روز با هم قهر باشند : لا يحل لمسلم أن يهجر أخاه فوق ثلاث . و در جای دیگری نقل شده که اگر قهر باشند از اسلام خارج می شوند . حالا به  نظر شما چرا زهرا به خاطر امر باطل و گرفتن ناحق بیش از سه روز با یک مسلمان قهر می کند؟ در اسلام زهرا شک کنیم یا ابوبکر ؟ آیا پیامبر غضب و رضای دخترش را متصل به غضب و رضای خودش می کند در حالیکه می داند ممکن است بعضی اوقات زهرا بر امر باطلی غضب کند؟ پس طبق گفته ی شما این پیامبر ما باید یک پیامبری بوده باشد که حتی حاضر بوده به خاطر احساسات پدر و فرزندی حقی را باطل و باطلی را حق نشان دهد .(معاذ الله) چیزی که مسلم است این است که زهرا با غضب این دو از دنیا رفت . باز مسلم است که پیامبر غضب او را مانند غضب خودش می داند(یعنی او مانند من است و به جز در راه حق بر کسی خشم نمی گیرد) . آیه ی قران را هم دیدید که اذیت کنندگان رسول الله را لعن کرده است. اگر یک تازه مسلمان که ذهنش خالی از تعصبات شیعه و سنی است این احادیث و آیات را ببیند چه برداشتی باید از عمر و ابوبکر داشته باشد؟

 

پیامبر، صحابه و اهل بیت ،  از دیدگاه اهل سنت انسانهایی پست و بی ارزش  هستند !!
به دیدگاههای اهل سنت درباره ی صحابه توجه کنید :

1-عباس عموی پیغمبر ، فقط به خاطر مال دنیا آنقدر خشمگین می شود که به امیرالمومنین نسبت خائن و گناهکار و دروغگو و حیله گر می دهد

2- فاطمه ی زهرا حاضر است به خاطر بدست آوردن مال دنیا و غصب حق دیگران، تا آخر عمرش با دو نفر از صحابه قهر کند و یک کلمه هم حرف نزند.

3- علی با اینکه باب علم پیامبر بوده است اما حاضر است به خاطر پس گرفتن یک زمین ناحق و بیت المال با دو خلیفه مشاجره کند. حتی با وجود اینکه احادیثی را از قول عمر و ابوبکر و نفی ارث گذاشتن پیامبران می شنود اما باز هم حرف عمر و ابوبکر را باور نمی کند(آنها را دروغگو و خائن و حیله گر و ... می داند) . حتی بعد از اینکه ابوبکر فدک را به فاطمه نمی دهد علی باز دست بر دار نیست و بعد از مرگ خلیفه ی اول باز به سراغ خلیفه ی دوم می رود تا فدک را به ناحق از او مطالبه کند و بگیرد .

4- عایشه با اجتهاد می کند و به این نتیجه می رسد که بایستی با علی جنگ کند و باعث کشته شدن دهها هزار نفر می شود.

5- طلحه و زبیر با اجتهاشان به این نتیجه می رسند که علی مستحق کشته شدن است و با او می جنگند و باعث قتل عام دهها هزار نفر می شوند.

6- پیامبر به خاطر احساسات پدرانه نسبت به دخترش حاضر است غضب های باطل او را هم مشروع جلوه بدهد.

7- علی و عباس (اصحاب رسول خدا) به همدیگر ناسزا می گویند .

8- عمر و علی بقدری از همدیگر نفرت داشته اند که علی از حضور عمر نزد خودش کراهت داشته است.

.

.

.

.

اینها مغز حرفهای شما است. شما در دفاع از خلفا و ... ناخواسته مطالبی را مطرح می کنید که اگر به گوش یک مسیحی برسد با خودش می گوید: آیا صحابه ای که اهل سنت اینقدر سنگشان را بر سینه می زنند اینطورند؟ به این بی ادبی و پستی؟

البته حقیقت مطلب این نیست و صالحین از صحابه مانند حضرت زهرا و علی و عباس هرگز اینطور که شما ناخواسته توصیفشان می کنید نیستند.


ما اکثر العبر و اقل المعتبرون

چه بسیار چیزهایی هست که مایه ی پند گرفتن است و چه کمن آنانکه پند می گیرند
+ نوشته شده توسط اقای شیعه در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 16:45 |

الحمد لله وحده و الصلاة و السلام على من لا نبي بعده ...

بله همانطور كه آقاى ققنوس متوجه شدند ، اين دو مطلب آخرى ام باعث ظهور آقاى شيعه شد و الا من هرگز قصد انحراف بحثمان نداشتم.

و البته آقاى شيعه حقيقت مهم تر ديگرى را آشكار ساخت و آنهم اينكه گويا آقاى شيعه ديگر مطلبى در رابطه با عصمت و ۵ تا بودن اهل البيت نداشته و بخاطر همين از آخرين نوشته هاى من بيشتر استقبال كردند.

در همه ى احوال آمدنشان را به سلامتى به فال نيك مى گيرم و مثل هميشه تذكرى كوتاه به ايشان دارم:

۱- ما از قبل بر اين تأكيد داشتيم كه درج سند روايات و راويان هر سخن و قيل و قالى كه به رسول الله و يا امامان دين نسبت داده شده ، بسيار مهم است و شما عمداً اين امر را ناديده مى گيريد زيرا به خوبى مى دانيد كه اهل سنت بسيار به منابع و مصادر اخبار دقت دارند و حاضر نيستند هر قيل و قالى را به شريعت بچسبانند.

 

شما با درج رواياتتان عدم امانت دارى تان را به خوبى آشكار ساختيد و بنده إن شاءالله برايتان اثبات خواهم كرد.

روايت ها را بريده و اسانيد آنها را مخفى كرديد !

۲-  قبل از ادامه ى اين سخن مى بايست تكليف مبحث قبلى مان را نيز روشن كنيد .

آيا شما قول ندايد كه در باره ى آيه ى تطهير و لام تعليل جوابى آماده كنيد؟

واقعاً تعجبم بسيار شديدتر مى شود كه شما امور اعتقادى تان را اينقدر سبك شمرده و با لامبالاتى از آن رد مى شويد و به امور فرعى مى چسبيد!؟

رفتيد برايمان روايات و سخنانى در باره ى وضو آورديد كه تازه ضد ادعاى خودتان هم هست!!

 

خوب !

كمى به اين كارهاى جالب شما بپردارزيم:

۱- سند اين سخنان منتسب به امامان اهل سنت كجاست؟!

۲- روايتى كه نقل كرديد سخن از مسح پاها در سفر دارد :

 عن علي بن أبي طالب ـ عليه السَّلام ـ قال: كنت أرى أنّ باطن القدمين أحق بالمسح من ظاهرهما حتى رأيت رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ يمسح ظاهرهما.روايت بريده آقاى شيعه و بدون ذكر راويانش  

و در اين روايت فوق امام علي مى گويد: به اعتقاد من باطن قدم بر حق تر از ظاهر ش در مسح بود !

و در روايت تحت ، رسول الله صلى الله عليه و سلم صحابه را از مسح منع مى كند و با صداى بلند مى فرمايد:

واى بر پشت پاها از آتش جهنم !

و در دنباله ى روايت كه نمى خواهيد بياوريد اينست كه امام على بعد از اين سخن رسول الله و تحذير او از آتش جهنم ، پايش را بيشتر مى شسته و تازه اسباغ وضو هم مى كرده يعنى تا ساق هايش را هم خيس مى كرده تا مطمئن باشد كه پشت پايش از آتش جهنم بدور است !

ما روي عن عبد اللّه بن عمرو، قال: تخلّف عنّا رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ في سفرة سافرناها، فأدركنا وقد أرهقتنا الصلاة ونحن نتوضّأ فجعلنا نمسح على أرجلنا، فنادى بأعلى صوته:«ويل للأعقاب من النار» مرتين أو ثلاثاً ( روايت بريده ى آقاى شيعه و بدون ذكر راويان آن )

عجيب است كه متوجه نشديد!!

و در اين روايت عجيب و غريب آقاى شيعه برايمان شريعت جديدى مى آورد و آنهم ۳ بار مسح !! است !

عن بسر بن سعيد قال: أتى عثمان المقاعد فدعا بوضوء فتمضمض واستنشق ثمّ غسل وجهه ثلاثاً ويديه ثلاثاً ثلاثاً ومسح برأسه ورجليه ثلاثاً ثلاثاً، ثمّ ... ( روايت بريده و بى سند آقاى شيعه )

آيا شما همچين سخنى را تابحال شنيده ايد!؟

البته شكى نيست كه در اينجا بنابه ابتداى روايت كه از ۳ بار شستن هر عضوى سخن آمده ، منظور ۳ بار شستن پاهاست.

اما بياييم از آن سخن آقاى شيعه كه باعث عصبانيتمان ( !! ) شد هم كمى حرف بزنيم!

 

آقاى شيعه برايمان روايت بريده اى از مسلم آورده تا بما ثابت كند كه امام علي و عباس عموى رسول الله ، عمر را خائن و دروغگو مى دانستند!!

 

ابتدا به ايشان اعلام كنم :

اتفاقاً آقا عصبانى كه نشديم خيلى هم از آوردن اين روايتتان خوشحال و خوشوقتم !

اولاً روايت كامل اينست كه :

روى مسلم في صحيحه عن ‏ ‏الزهري ‏ ‏أنّ ‏ ‏مالك بن أوس ‏‏حدثه قال:

 أرسل إلي ‏ ‏عمر بن الخطاب ‏ ‏فجئته حين تعالى النهار قال فوجدته في بيته جالسا على سرير ‏ ‏مفضيا ‏ ‏إلى ‏ ‏رماله ‏ ‏متكئا على وسادة من ‏ ‏أدم ‏، ‏فقال لي : ‏يا ‏ ‏مال ‏، ‏إنه قد ‏ ‏دف ‏ ‏أهل أبيات من قومك وقد أمرت فيهم ‏ ‏برضخ ‏ ‏فخذه فاقسمه بينهم قال قلت لو أمرت بهذا غيري قال خذه ‏ ‏يا ‏ ‏مال ‏ ‏قال فجاء ‏ ‏يرفا ‏ ‏، فقال: هل لك يا أمير المؤمنين في ‏عثمان ‏ ‏وعبد الرحمن بن عوف ‏ ‏والزبير ‏ ‏وسعد ‏ ‏فقال ‏عمر: ‏نعم فأذن لهم فدخلوا ثم جاء فقال: هل لك في ‏‏عباس ‏ ‏وعلي ‏ ‏، قال: نعم ، فأذن لهما فقال عباس: يا أمير المؤمنين اقض بيني وبين هذا الكاذب الآثم الغادر الخائن ، فقال القوم أجل يا أمير المؤمنين فاقض بينهم وأرحهم ‏ ، ‏فقال ‏‏مالك بن أوس: ‏يخيل إلي أنهم قد كانوا قدموهم لذلك.

فقال ‏عمر ‏: اتئد  ‏أنشدكم بالله الذي بإذنه تقوم السماء والأرض أتعلمون أن رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال ‏ ‏لا نورث ما تركنا صدقة قالوا نعم ثم أقبل على ‏ ‏العباس ‏ ‏وعلي ‏‏فقال: أنشدكما بالله الذي بإذنه تقوم السماء والأرض أتعلمان أنّ رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏قال: لا نورث ما تركناه صدقة ، قالا: نعم ، فقال عمر: ‏إنّ الله جل وعز كان خص رسوله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏بخاصة لم يخصص بها أحدا غيره قال ‏{‏ما ‏ ‏أفاء ‏ ‏الله على رسوله من أهل القرى فلله وللرسول} ‏ما أدري هل قرأ الآية التي قبلها أم لا ‏ ‏، قال: فقسم رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏بينكم أموال ‏ ‏بني النضير ‏ ‏، فوالله ما ‏ ‏استأثر ‏ ‏عليكم ولا أخذها دونكم حتى بقي هذا المال فكان رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏يأخذ منه نفقة سنة ثم يجعل ما بقي ‏ ‏أسوة المال ‏ ‏ثم قال أنشدكم بالله الذي بإذنه تقوم السماء والأرض أتعلمون ذلك قالوا نعم ثم نشد ‏ ‏عباسا ‏ ‏وعليا ‏ ‏بمثل ما نشد به القوم أتعلمان ذلك قالا نعم قال فلما توفي رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال ‏‏أبو بكر ‏: ‏أنا ولي رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏، ‏فجئتما تطلب ميراثك من ابن أخيك ويطلب هذا ميراث امرأته من أبيها ، فقال‏ ‏أبو بكر: ‏قال رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ (‏ما نورث ما تركناه صدقة) فرأيتماه كاذباً آثماً غادراً خائناً والله يعلم إنه لصادق بار راشد تابع للحق ، ثم توفي ‏‏أبو بكر ‏‏وأنا ولي رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏‏وولي ‏‏أبي بكر ‏‏فرأيتماني كاذباً آثماً غادراً خائناً والله يعلم إني لصادق بار راشد تابع للحق ، فوليتها ثم جئتني أنت وهذا وأنتما جميع وأمركما واحد، فقلتما ادفعها إلينا ، فقلت: إن شئتم دفعتها إليكما على أن عليكما عهد الله أن تعملا فيها بالذي كان يعمل رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏فأخذتماها بذلك ، قال: أكذلك؟ قالا: نعم ، قال: ثم جئتماني لأقضي بينكما ، ولا والله لا أقضي بينكما بغير ذلك حتى تقوم الساعة فإن عجزتما عنها فرداها إلي.

عباس عموى رسول الله و علي بن ابي طالب رضي الله عنهما با هم دعوا داشتند و حتى بهم ناسزا هم مى گفتند !

و شما آنجاى روايت را بريديد براى اينكه ترسيديد ما هم مثل شما خيال كنيم امام علي خائن و دروغگو بوده و احترام عموى رسول الله را بجا نمى آورده و باعث خشم عموى رسول شده !!

و رسول الله احترام عموى را امر فرموده : (عم الرجل صنو أبيه)

و البته ناسزا صفت مؤمن نيست كه رسول الله فرموده : (ليس المومن بالطعان، ولا اللعان، ولا الفاحش البذيء).

و اينست كه در لحظه ى غضب ممكن است مؤمن نيز سخنى گويد كه با توبه و صلح و طلب رضايت از برادر مؤمن خود ، اثرش از بين مى رود و كفاره اى جز اين ندارد.

ادامه بدهيم:

بله در اين روايت عموى رسول الله ، برادرزاده اش را با صفات خائن و دروغگو مى خوانده و در اين حال هر دوى آنان براى عدل و انصاف و حكم و قضاوت بسوى أميرالمؤمنين آمده اند و اين خود اعترافى ست به عدل عمر كه آنان براى حل نزاع خودشان بسوى او آمدند و مسلماً اگر اميرالمؤمنين را ظالم مى دانستند بسويش نمى رفتند تا بينشان حكم كند.

و علت ذكر آن صفات ( خائن و دروغگو ) توسط عموى رسول الله خشم و غضب است كه بارها رسول الله صلى الله عليه و سلم ياران را از خشم نهى و راه حل آنرا نيز ارائه فرمودند.

و علت اينكه أميرالمؤمنين عمر نيز همان سخن عباس را تكرار مى كند اينست كه او آن سخن را به مجلس آورده بود و امام علي را بيشتر از آن نيز وصف كرده بود!.

(  فأذن لهما فقال عباس: يا أمير المؤمنين اقض بيني وبين هذا الكاذب الآثم الغادر الخائن ، عمر به علي و عباس اجازه داد و عباس گفت: اى امير المؤمنين بين من و اين .... ( علي )  حكم و قضاوت كن! )

البته قصدم اينجا توجيه آن سخنان نيست زيرا در هر حال ، ما هيچكدام را با آن صفات نمى شناسيم ولى بلاشك در آن لحظه ، خشم بر عموى رسول خدا مسلط بوده زيرا در لفظ ديگر همين روايت هست كه هر دوى آنان ( علي و عباس رضي الله عنهما ) با هم دعوا و ناسزا مى گفتند. ( در روايت شعيب و يونس : فاستب علي و عباس  ، و در روايت عقيل از بن شهاب :  استبا  بقول حافظ در الفتح )

و خشم هميشه پوشاننده ى حق است و بخاطر همينست كه رسول الله فرمودند:

( إذا غضب أحدكم و هو قائم فليجلس، و إلا فليضطجع)

و حتى طلاق  در حالت غضب ، نهى شده است و رسول الله فرموده اند :

(لا طلاق في إغلاق).

آنچه از اين روايت ديده مى شود اينست كه عمر رضي الله عنه آنان را بياد قضيه ى ارث خواهى عباس و علي مى اندازد ولى خود آن دو ( عباس و علي ) براى حل نزاع في ما بين خودشان آمده بودند.

و از همه جالب تر در اين روايت تصديق علي و عباس به قول و سخن عمر در رابطه با ارث بردن از رسول الله و تقسيم مال توسط ابوبكر و خودش  است.

زيرا او آنان را به خداوند قسم داده و از آنان سؤال مى كند كه : شما را به خدايى كه با اراده اش آسمانها برپاست قسم مى دهم آيا مى دانيد كه رسول الله صلى الله عليه و سلم فرمود : ارث از ما برده نمى شود و باقى مانده ى ما صدقه است ؟

آن دو ( علي و عباس ) گفتند: بله.

و بعد از آن عمر رضي الله عنه در باره ى خمس و نحوه ى تقسيم آنان توسط رسول الله و سپس ابوبكر و خودش ( عمر ) را بياد آنان آورده و آن دو ( عباس و علي رضي الله عنهما ) قبول مى كنند كه درست بوده است .

و سپس بيادشان مى آورد كه ابوبكر بهمان روش رسول الله حكم كرد و او نيز بر همان روش حكم خواهد كرد.

و سرانجام أميرالمؤمنين عمر الفاروق رضي الله عنه سخن زيبايى را به آنان مى گويد كه مى خواهم دقت كنيد :

اگر شما عهد خدايى مى بنديد كه بمانند رسول الله صلى الله عليه و سلم در  آن  ( خمسى كه به بني هاشم مى رسيده  ) عمل كنيد ، امر آن را به شما دو تا واگذار مى كنم .  و آمده ايد كه بين شما دو نفر ( عباس و علي ) قضاوت كنم ، نه به خدا  كه بغير از آن ( حكم رسول الله ) قضاوت بينتان نخواهم كرد تا روز رستاخيز ، پس اگر توانايى آن را نداشتيد بسويم بازش گردانيد.

 

در اين روايت طولانى ، جز اعتراف امامان علي و عباس رضي الله عنهما به عدل عمر رضي الله عنه نيست.

و در رد اتهامات  آقاى شيعه داده بايستى به ظاهر روايت رجوع شود كه در اينجا شدت و اهميت سخن امير المؤمنين عمر رضي الله عنه را مى رساند.

مانند اينكه من به خواهرم نصيحت كنم و او عمل نكند و من به او از باب دلسوزى بگويم: به حرفم اعتنا نكردى و به نصيحتم عمل نكردى خيال كردى  به تو دروغ مى گويم يا ازتو چيزى مى خواهم!

و اينست كه در اينجا عمر رضي الله عنه با ياد آورى دادن آن صفات ، درحقيقت تواضع و فروتنى خود را به اثبات رسانده است و الا حاكم ضرورتى ندارد خودش را با صفات بد ياد كند!

درست همانطور كه من خودم را دروغگو و طمعكار معرفى كردم تا به خواهرم بفهمانم كه واقعاً دلسوزش بودم!

و در اين روايت اگر آقاى شيعه مى خواهد صفاتى را به اميرالمؤمنين عمر رضي الله عنه بدهد ، آنوقت تكليفش را با ناسزاگويى عموى پيامبر به برادر زاده اش رضي الله عنهما را هم روشن كند!!

و همه مى دانيم كه اين گونه حكم كردن ، مطلبى را به اثبات نمى رساند بجز اين كه :

 

انسان در حالت خشم و غضب معمولاً ممكن است از الفاظى استفاده كند كه معناى حقيقى نداشته باشند.

مثلاً به يك انسان كه اشتباه كرده ، بگويى : تو ديوانه اى !  و او يك انسان سالم العقل است!

در پايان اميدوارم آقاى شيعه ما را به جاى كشاندن به وادى روايات و اتهام ناحق به كسانى كه بمانند ما بشر بوده و نه معصوم و بمانند ما نيز عصبانى مى شدند ولى درياى خوبيهاى آنان وسيعتر از آنست كه بخاطر لفظ يا كلمه اى كه بما رسيده ، حق احترام آنان را ناديده گيريم.

و حتى از امامان بقول خودتان معصوم نيز رواياتى هست كه با هم دعوا مى كردند و بهم ناسزا مى گفتند!

 فاطمة رضي الله عنها با شوهرش امام علي رضي الله عنه ، اختلاف مى داشته و بسوى خانه ى پدرشان قهر هم مى كرده است.

آيا حالا بخاطر اين خلافهايى كه بين هر انسان مؤمنى ممكن است رخ دهد ، مهر جهنمى به امام على مى زنيد كه فاطمه را رنجاند!!؟؟

در باره ى حديث : فاطمة بضعة مني ...

مسلماً هدف رسول الله صلى الله عليه و سلم اظهار محبت به دخترشان بوده تا مردمى كه تا ديروز دخترانشان را به جرم دختر بودن در خاك زنده دفن مى كردند بدانند كه دختر عزت و شخصيتى دارد كه رسول الله به عنوان معلم اين امت آنرا نشان مى داده است.

ولى مسلماً فاطمة نيز زنى بمانند ديگر زنان بوده كه گاهى شاد و گاهى غمناك مى شده است.

و همانطور كه خشم و ناراحتى اش به شوهرش فروكش مى كرده ، ناراحتى او از ابوبكر الصديق نيز بنابه روايات متعددى به صلح و رضا رسيده است.

و سرانجام تمامى ما أعم از فرزندان رسول الله و اهلبيت هاشمي و غير هاشمي بشر هستيم و نمى تواند خشم و ناراحتى ما نسبت به مؤمنان معيار باشد .

معيار و ميزان حقيقى ، شريعت است .

هر كس به شريعت حكم كرد حتى اگر باعث خشم ما و فرزند رسول الله نيز بشود ، مورد رضاى خداوند است.

همانطور كه امام علي رضي الله عنه در نيت ازدواجش با دختر ابوجهل گناهكار و معصيت كار نبود ولى باعث خشم فاطمة رضي الله عنها همسرش شد.

و مسلماً بارها امام علي باعث خشم زنش مى شده در حاليكه مورد رضاى خدايش بوده است.

و مسلماً فاطمة رضي الله عنها نيز ايمانش استوار است و هرگز كينه ى مؤمنى را در دل نخواهد كاشت حتى اگر بر خلاف ميلش  باشد.

 از الله تعالى خواهان نزول رحمت و الفت بر دلهاى مؤمنان اين أمت هستم و اميدوارم مصداق اين آيه باشيم :

 

و الذين جاؤو من بعدهم يقولون ربنا اغفر لنا و لإخواننا الذين سبقونا بالإيمان و لا تجعل في قلوبنا غلاً للذين آمنوا ربنا إنك رؤوفٌ رحيم . سورة الحشر - آية ۱۰

اللهم آمين

 

+ نوشته شده توسط أمة الله ( هدايت سابقاً ) در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 12:13 |
من که مقدم باشم نمیدانم چرا نمیتوانم وبلاگ مناظره و دیگر وبلاگ های بلاگ فا راببینم  تنها میتوانم اخرین نظرات خوانندگان را انهم از صفحه مدیریت بخوانم اما مقالات( از جمله همینی که حالا دارم مینوسم )را نمیتوانم در صفحه اصلی بببینم  و نمیتوانم در ستون نظرات نیز بنویسم

این را گفتم تا بدانید سبب کنار رفتنم از مناظره چیست ... چون نوشته بودیید بعضی ها بدلیل مشغله زندگی کنار رفته اند ........

+ نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 7:54 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

چون خانم هدایت مطلب را به فضائل !! خلفایشان انتقال دادند بنده هم بد نیست مقداری از همین فضائل را که از صحیح ترین کتبشان یعنی بخاری و مسلم استخراج کرده ام را به اطلاع ایشان و دیگر اهل سنت برسانم. البته این ها نمی از دریا است. اگر مایل بودید می توانم 10 برابر این هم برایتان از فضائل!! شیخین بنویسم . هم از قران و هم از روایات. ضمنا مطالبی را هم که درباره ی بحث خودمان نوشته ام ان شاء الله فردا پست می کنم. راستی این جمله ی شما را هم که در آخرین پستتان نوشته اید از یاد نمی برم:(شما را به خداببینید حتی امام رحمه الله میداند اینها چه موجوداتی هستند)
خانم هدایت لطفا بر من ایرادی نگیرید. زیرا تنها چیزی که بنده در این پست خواهم نوشت فقط احادیث بخاری و مسلم و یک آیه از قران است. حتی یک کلمه هم از خودم اضافه نکرده ام. اگر می خواهید به کسی فحش بدهید یا نفرین کنید یا داد و بیداد راه بیندازید یا تکفیر کنید یا کسی را مشرک و کافر و ملعون بخوانید یا کسی را (موجودات) بنامید ٬ لطفا بروید سراغ کسانی که اینها را گفته اند و بر صحت آنها نیز تصریح و تاکید کرده اند. بنده معذورم!! ضمنا اگر در توجیه احادیث زیر مطلب قانع کننده ای داشتید بنده در همین وبلاگ حرفم را پس می گیرم و بر شیخین درود و سلام می فرستم. بحث علمی است. لطفا آنرا با تعصبات ٬ غیر علمی و احساسی نکنید.

 



صفات ابو بکر و عمر از نظر امیرالمومنین و عباس عموی پیامبر: دروغگو ، گناهکار، حیله گر، خائن

مسلم در صحیحش نقل می کند :

... يطلب هذا ميراث امرأته من أبيها. فقال أبو بكر: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم (ما نورث. ما تركنا صدقة) فرأيتماه كاذبا آثما غادرا خائنا، والله يعلم إنه لصادق بار راشد تابع للحق. ثم توفي أبو بكر. وأنا ولي رسول الله صلى الله عليه وسلم وولي أبا بكر. فرأيتماني كاذبا آثما غادرا خائنا. والله يعلم إني بار راشد تابع للحق.

عمر خطاب و عباس و حضرت علی می گوید : این (یعنی علی) نزد ابوبکر آمد درحلیکه میراث همسرش از پدرش رسول خدا را طلب می کرد.پس ابوبکر گفت: پیامبر فرمود: ( ما ارث نمی گذاریم . آنچه بجا می گذاریم صدقه است) پس شما دو نفر(امیرالمومنین و عباس) او را دروغگو و گناهکار و حیله گر و خائن دیدید اما  خدا می داند که او حتما راستگو و نیکوکار و تابع حق بود. سپس ابوبکر وفات کرد.و من ولی رسول خدا و ولی ابی بکر هستم.پس شما دو نفر(امیرالمومنین و عباس) من را [نیز] دروغگو و گناهکار و حیله گر و خائن دیدید.و خدا می داند که من حتما نیکوکار و راشد و تابع حق هستم.

 

روم به دیوار ، گلاب به روتون !!! ( از نوشتن عنوان برای مفاد احادیث زیر معذورم )

بخاری در صحیحش دو حدیث زیر را نقل می کند

1-  رسول الله صلى الله عليه وسلم قال: (فاطمة بضعة مني، فمن أغضبها أغضبني) فاطمه پاره ی تن من است هرکسی او را به غضب بیاورد من را به غضب آورده است.

2- فأنما هي بضعة مني، يريبني ما أرابها، ويؤذيني ما أذاها =  ... چیزی که او را اذیت کند من را اذیت می کند.

**قال الله تعالی فی کتابه: ان الذين يوذون الله و رسوله لعنهم الله فی الدنیا و الاخره = کسانی که خدا و رسولش را اذیت می کنند خدا در دنیا و آخرت آنها را لعنت کرده است.

** فغضبت فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه وسلم فهجرت أبا بكر، فلم تزل مهاجرته حتى توفيت، (فاطمه بر ابوبکر غضب کرد و از او روی بر گرداند و قهر کرد و تا وقت وفاتش همچنان با ابو بکر قهر بود )



امیرالمومنین از حضور عمر نزد خودشان بدش می آید و کراهت دارد

بخاری در صحیحش روایت می کند:
**  فأرسل إلى أبي بكر: أن ائتنا ولا يأتنا أحد معك، كراهية لمحضر عمر، فقال عمر: لا والله لا تدخل عليهم وحدك، فقال أبو بكر: وما عسيتهم أن يفعلوا بي والله لآتيهم

حضرت علي كسي را به نزد ابوبکر فرستاد که به او بگوید: پیش ما بیا و کسی به غیر از خودت نزد ما نیاید و این حرف علی به خاطر کراهتی بود که از حضور عمر داشت(یعنی از حضور عمر نزد خودش بدش می آمد) . پس عمر به ابوبکر گفت:نه به خدا تنهایی نزد آنها نرو (از جان ابوبکر می ترسید). ابوبکر گفت : مگر انتظار داری چه کاری با من بکنند؟ به خدا قسم نزد آنها خواهم رفت .

 

+ نوشته شده توسط اقای شیعه در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 1:44 |

بسم الله الرحمن الرحیم

مثل اینکه خانم هدایت از نبود بنده سوء استفاده کرده اند و مشغول سخن سرایی هستند. یادم نمی رود که وقتی بنده مطلبی را که ارتباطی به بحث جاری نداشت را پست می کردم ایشان سریع آنرا حذف می کردند.اما خودشان بدون توجه به عمل قبلی اشان از آیه ی تطهیر به مبحث وضو و بعد هم فضائل شیخین منتقل شده اند. البته هرچند خارج از بحث است ، اما بنده حتما این دو مطلبشان را بی جواب نمی گذارم. پس این شما و این هم جواب های من. اول از وضو شروع می کنم و مانند خانم هدایت 25 حدیث را که تمامی آنها از منابع مشهور اهل سنت است را می نویسم.در تمامی این 25 حدیث به مسح سر و پا اشاره شده است. البته آدرس احادیث را چون حال نداشتم ننوشتم اما اگر بخواهید می نویسم. ضمنا احادیثی که خانم هدایت از شیعه نقل کردند یا ضعیف است و یا از روی تقیه صادر شده است. اینکه کسی ادعا کند اهل بیت مانند اهل سنت وضو می گیرفتند واقعا مسخره است و به یک شوخی شبیه است. مسخره تر و خنده دار تر اینکه کسی اعتقاد شیعه بخصوص امامانش را درباره ی فلانی ها منکر بشود با تمسک به چند حدیث که از روی تقیه بوده است بخواهد بر همه چیز سر پوش بگذارد. خانم هدایت کاری نکنید که صدها حدیث از ائمه شیعه از حضرت علی گرفته تا آخر درباره ی فضائل !!! شیخین برایتان ردیف کنم.

 

1. عن بسر بن سعيد قال: أتى عثمان المقاعد فدعا بوضوء فتمضمض واستنشق ثمّ غسل وجهه ثلاثاً ويديه ثلاثاً ثلاثاً ومسح برأسه ورجليه ثلاثاً ثلاثاً، ثمّ قال: رأيت رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ هكذا توضّأ، يا هؤلاء أكذلك؟ قالوا: نعم، لنفر من أصحاب رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ عنده.

2. عن حمران قال: دعا عثمان بماء فتوضّأ ثمّ ضحك، ثمّ قال: ألا تسألوني ممّ أضحك؟ قالوا: يا أمير المؤمنين ما أضحكك؟ قال: رأيت رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ توضّأ كما توضّأت، فتمضمض واستنشق وغسل وجهه ثلاثاً ويديه ثلاثاً ومسح برأسه وظهر قدميه.

3. وفي مسند عبداللّه بن زيد المازني انّ النبي ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ توضّأ فغسل وجهه ثلاثاً ويديه مرتين ومسح رأسه ورجليـه مرتين

4. عن أبي مطر قال: بينما نحن جلوس مع علي في المسجد، جاء رجل إلى علي وقال: أرني وضوء رسول اللّهصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم فدعا قنبر، فقال: ائتني بكوز من ماء فغسل يديه ووجهه ثلاثاً، فأدخل بعض أصابعه في فيه واستنشق ثلاثاً، وغسل ذراعيه ثلاثاً ومسح رأسه واحدة ورجليه إلى الكعبين ولحيته تهطل على صدره ثمّ حسا حسوة بعد الوضوء ثمّ قال: أين السائل عن وضوء رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ ، كذا كان وضوء رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ .

 

5. عن(2) عباد بن تميم، عن أبيه، قال: رأيت رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ توضّأ ومسح بالماء على لحيته ورجليه

 

6. عن علي بن أبي طالب ـ عليه السَّلام ـ قال: كنت أرى أنّ باطن القدمين أحق بالمسح من ظاهرهما حتى رأيت رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ يمسح ظاهرهما.

7. عن رف(1)اعة بن رافع انّه سمع رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ يقول: «إنّه لا يجوز صلاة أحدكم حتى يسبغ الوضوء كما أمره اللّه عزّوجلّ، ثمّ يغسل وجهه ويديه إلى المرفقين، ويمسح رأسه ورجليه إلى الكعبين».(

8. ما روي عن عبد اللّه بن عمرو، قال: تخلّف عنّا رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ في سفرة سافرناها، فأدركنا وقد أرهقتنا الصلاة ونحن نتوضّأ فجعلنا نمسح على أرجلنا، فنادى بأعلى صوته:«ويل للأعقاب من النار» مرتين أو ثلاثاً

9. عن أبي مالك الأشعري انّه قال لقومه: اجتمعوا أُصلّي بكم صلاة رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ ، فلمّا اجتمعوا قال: هل فيكم أحد غيركم؟ قالوا: لا، إلاّ ابن أُخت لنا، قال: ابن أُخت القوم منهم، فدعا بجفنة فيها ماء، فتوضّأ ومضمض واستنشق، وغسل وجهه ثلاثاً وذراعيه ثلاثاً، ومسح برأسه وظهر قدميه، ثمّ صلّى بهم فكبر بهم اثنتين وعشرين تكبيرة.

10. عن عباد بن تميم المازني، عن أبيه انّه قال: رأيت رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ يتوضّأ ويمسح الماء على رجليه.

11. عن أوس بن أبي أوس الثقفي انّه رأى النبي ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ أتى كظامة قوم بالطائف، فتوضّأ ومسح على قدميه

12. عن رفاعة بن رافع قال: كنت جالساً عند رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ إذ جاءه رجل فدخل المسجد، فصلّى فلمّـا قضى الصلاة جاء فسلم على رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ وعلى القوم، فقال رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ : «ارجع فصلّ فانّك لم تصل» وجعل الرجل يصلّي، وجعلنا نرمق صلاته لا ندري ما يعيب منها، فلمّـا جاء فسلم على النبي ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ وعلى القوم قال له النبي ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ : «وعليك ارجع فصلِّ فانّك لم تصل». قال همام: فلا ندري أمره بذلك مرتين أو ثلاثاً، فقال له الرجل: ما أدري ماعبت من صلاتي؟فقال رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ : إنّه لا تتم صلاة أحدكم حتّى يسبغ الوضوء كما أمره اللّه، فيغسل وجهه ويديه إلى المرفقين، ويمسح برأسه ورجليه إلى الكعبين، ثمّ يكبر اللّه تعالى ويثني عليه، ثمّ يقرأ أمّ القرآن وما أذن له فيه ويسر، ثمّ يكبر فيركع فيضع كفيه على ركبتيه حتّى تطمئن مفاصله، ويسترخي ثمّ يقول:سمع اللّه لمن حمده، ويستوي قائماً حتّى يقيم صلبه ويأخذ كلّ عظم مأخذه، ثمّ يكبر فيسجد فيمكن وجهه. قال همام: وربما قال جبهته من الأرض حتّى تطمئن مفاصله ويسترخي، ثمّ يكبر فيستوي قاعداً على مقعده ويقيم صلبه، فوصف الصلاة هكذا أربع ركعات حتّى فرغ، ثمّ قال: لا يتم صلاة أحدكم حتّى يفعل ذلك.

13 عن ابن عباس انّه قال: ذكر المسح على القدمين عند عمر وسعد وعبد اللّه بن عمر فقال عمر بن الخطاب: سعد أفقه منك، فقال عمر: يا سعد انّا لا ننكر انّ رسول اللّه ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ مسح ـ أي على القدمين ـ ولكن هل مسح منذ أنزلت سورة المائدة فانّها أحكمت كل شيء وكانت آخر سورة من القرآن إلاّ براءة

14. عنعروة بن الزبير انّ جبرئيل ـ عليه السَّلام ـ لمّا نزل على النبي ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ في أوّل البعثة فتح بالإعجاز عيناً من ماء فتوضأ ومحمد ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ ينظر إليه فغسل وجهه ويديه إلى المرفقين ومسح برأسه ورجليه إلى الكعبين، ففعل النبي محمد ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ كما رأى جبرئيل يفعل.

15. روى عبدالرحمن بن جبير بن نفير، عن أبيه انّ أبا جبير قدم على النبي ـ صلَّى الله عليه وآله وسلَّم ـ مع ابنته التي تزوجها رسول اللّه، فدعا رسول اللّه بوضوء فغسل يديه فأنقاهما، ثمّ مضمض فاه واستنشق بماء، ثمّ غسل وجهه ويديه إلى المرفقين ثلاثاً، ثمّ مسح رأسه ورجليه.( إلى هنا تمّ ما عثرنا عليه من الروايات عن النبي الأكرمصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم على وجه عابر، وهي تدلّ على أنّ قول النبي وفعله كان على المسح لا الغسل.ما حكي عن الصحابة والتابعين حول مسح الأرجل

16
. حدث سفيان قال: رأيت علياً ـ عليه السَّلام ـ توضّأ فمسح ظهورهما

17- عن حمران انّه قال: رأيت عثمان دعا بماء غسل، فغسل كفيه ثلاثاً ومضمض واستنشق وغسل وجهه ثلاثاً وذراعيه ثلاثاً ومسح برأسه وظهر قدميه.

18. عن عاصم الأحول، عن أنس قال: نزل القرآن بالمسح والسنّة بالغسل. وهذا اسناد صحيح.

 

19. عن عكرمة، عن ابن عباس قال: الوضوء غسلتان ومسحتان.

20. عن عبد اللّه العتكي، عن عكرمة قال: ليس على الرجلين غسل انّما نزل فيهما المسح

21. عن جابر عن أبي جعفر الباقر ـ عليه السَّلام ـ قال: امسح على رأسك وقدميك.

22. عن ابن علية بن داود، عن عامر الشعبي انّه قال: إنّما هو المسح على الرجلين ألا ترى أنّ ما كان عليه الغسل جُعِلَ عليه المسح وما كان عليه المسح أُهمِل (في التيمّم).

23. عن عامر الشعبي، قال: أُمر أن يمسح في التيمّم ما أُمر أن يغسل في الوضوء، وأبطل ما أمر أن يُمسح في الوضوء: الرأس والرجلان

24. عن عامر الشعبي قال: أُمر أن يُمْسح بالصعيد في التيمّم، ما أمر أن يُغسل بالماء، وأهمل ما أمر أن يمسح بالماء.

25.عن يونس قال حدثني من صحب عكرمة إلى واسط قال: فما رأيته غسل رجليه، إنّما يمسح عليهما حتّى خرج منها

 

+ نوشته شده توسط اقای شیعه در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 1:35 |

 

بسم الله والحمدلله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و صحبه .

 

 

 

قال أبو حنيفة أصلحك الله إن عندنا قوما بالكوفة يزعمون أنك

 تأمرهم بالبراءة من فلان و فلان و فلان.

 فقال ويلك يا أبا حنيفة لم يكن هذا معاذ الله.

 فقال أصلحك الله إنهم يعظمون الأمر فيهما.

 قال فما تأمرني قال تكتب إليهم قال بما ذا قال تسألهم الكف عنهما.

 قال لا يطيعوني

 

ابوحنيفه ‏به امام صادق ع عرض كرد:خداحالتان را نيكو گرداند.دركوفه نزدما

جماعتى (شيعه)هستندكه معتقدندشما ايشان را فرمان داده ايد كه

 از فلان(ابوبكر)و فلان (عمر) و فلان(عثمان) برائت و بيزارى جويند

آ ايا اين صحيح است؟ امام صادق ع فرمودند:واى برتو اى ابوحنيفه اين صحيح نيست.

پناه ميبرم به الله.

ابوحنيفه عرضه داشت:خداحالتان را نيكو گرداند اين جماعت امررا دراين

 سه نفر(ابوبكر و عمر و عثمان) خيلى بزرگ شمرده اند ومسئله تبرى و بيزارى از

 ايشان را سخت پيگيرى ميباشند

امام صادق ع فرمود:از من چه ميخواهى دراين باره‏؟

ابوحنيفه عرض كرد:نامه اىبه ايشان مرقوم بفرماييد

حضرت فرمودند:به چه مضمون؟

ابوحنيفه عرضه داشت:از ايشان بخواهيدازاين كار دست باز بدارند.

امام فرمودند:ازمن اطاعت نميكنند.

علل الشرایع اثرشیخ صدوق جلد1 ص317

 

شما را به خداببینید حتی امام رحمه الله میداند اینها چه موجوداتی هستند.درحالیکه امام رحمه الله از تبری به خلفاى راشدين رضي الله عنهم اظهار بیزاری کرده و میگوید معاذالله و به ابوحنیفه رحمه الله میگوید این شیعیان از من اطاعت نمیکنند.

شیعیان آن زمان که از امام پیروی و اطاعت نمیکنند . پس حال این زمانه چطور است!؟

 

اللهم اهدنا و اهد بنا ...

 

 ( جزى الله خيراً بنده ى خوب الله تعالى كه اين سند و مطلب خوب را در اختيار من قرار داد )

 

 

+ نوشته شده توسط أمة الله ( هدايت سابقاً ) در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 23:53 |

بسم الله الرحمن الرحيم

 با اهل تشيع سخن از امامت و جانشينى داشتيم كه ما را به وادى عصمت اهل بيت كشاندند و آنوقت مدعى شدند كه اهل بيت فقط ۵ نفرند!ما هم به ادعاهايشان جوابهايى ارائه كرديم كه گويا حرفى نداشته و هر كدام به نحوى از بحث كناره جستند.بنده براى اتهام آنان به فرار از بحث ، اين مطالب را نمى نويسم و البته اميدوارم دوباره دوستان وبلاگ جمع شوند و بهتر از قبل بحث را ادامه دهند.فقط اين مطالب مرا مرورى بفرماييد:

بارها اين مطلب  به شيعيان ايرانى و غير ايراني تذكر داده شده و ما هم اينجا تذكر خواهيم داد كه اى اهل تشيع آيا واقعاً مى خواهيد تابع امامان بني هاشم و نوه هاى امام على و امام حسين باشيد؟

 

پس به سخنان امامان خود توجه فرماييد كه شما را به احترام به يار رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم أمر كرده است.

 

امام جعفر الصادق رضي الله عنه حديث مشهورى دارد :

 

ولدني أبوبكر مرتين !

 

من دو بار متولد شده از أبوبكر هستم ! كتاب كشف الغمة

 

مادر امام جعفر الصادق رحمه الله ، ام فروة دختر قاسم بن محمد بن ابي بكر الصديق رضي الله عنه

و مادر ام فروة ، اسماء دختر عبدالرحمن بن ابي بكر الصديق رضي الله عنه بود.

و براى همين امام جعفر الصادق حديث زيبايى دارد كه در كتاب كشف الغمة نيز هست :

ولدني أبوبكر مرتين

دو بار من متولد شده از ابوبكر هستم.

كتاب عمدة الطالب ص 195 ط تهران

 

عن عروة بن عبد الله قال سألت أبا جعفر محمد بن علي ع عن حلية السيوف

فقال لا بأس به قد حلي أبو بكر الصديق رضي الله عنه سيفه قلت فتقول

الصديق قال فوثب وثبة و استقبل القبلة و قال نعم الصديق نعم الصديق نعم

الصديق فمن لم يقل له الصديق فلا صدق الله له قولا في الدنيا و لا في

الآخرة

 

كشف‏الغمة ج : 2 ص : 148

 

و اين هم ترجمه : 

 

عروة بن عبدالله نقل مى كند كه از امام أبا جعفر محمد بن علي ع در باره ى زينت دادن به شمشير سؤال كردم و او فرمود: اشكالى ندارد زيرا أبوبكر صديق رضي الله عنه شمشيرش را زينت داد. گفتم: و  ( به ابوبكر ) مى گويى صديق؟

امام از جاى خود برخواست و رو به قبله شد و گفت: بله صديق ! بله صديق ! بله صديق ! و هر كس برايش صديق نگويد ، اميدوارم خداوند سخنى از او را نه در دنيا و نه در آخرت مورد قبول خود گرداند !

 

كشف الغمة ج : ۲ ص : ۱۴۸

 

 

به قول امام خود عمل كنيد كه شما را به شستن پاهايتان در وضو ، امر مى كنند:

 

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ أَبِي دَاوُدَ جَمِيعاً عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِعُثْمَانَ عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِذَا نَسِيتَ فَغَسَلْتَ ذِرَاعَكَ قَبْلَ وَجْهِكَ فَأَعِدْ غَسْلَ وَجْهِكَثُمَّ اغْسِلْ ذِرَاعَيْكَ بَعْدَ الْوَجْهِ فَإِنْ بَدَأْتَ بِذِرَاعِكَ الْأَيْسَرِ قَبْلَ الْأَيْمَنِ فَأَعِدْ غَسْلَ الْأَيْمَنِ ثُمَّ اغْسِلِ الْيَسَارَ وَ إِنْ نَسِيتَمَسْحَ رَأْسِكَ حَتَّى تَغْسِلَ رِجْلَيْكَ فَامْسَحْ رَأْسَكَ ثُمَّ اغْسِلْ رِجْلَيْكَ

 

الكافي ج : 3 ص : 36

 

  مَا أَخْبَرَنِي بِهِ الشَّيْخُ أَيَّدَهُ اللَّهُ تَعَالَى عَنْ أَبِي الْقَاسِمِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ أَبِي دَاوُدَ جَمِيعاً عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنْ نَسِيتَ فَغَسَلْتَ ذِرَاعَيْكَ قَبْلَ وَجْهِكَ فَأَعِدْ غَسْلَ وَجْهِكَ ثُمَّ اغْسِلْ

ذِرَاعَيْكَ بَعْدَ الْوَجْهِ فَإِنْ بَدَأْتَ بِذِرَاعِكَ الْأَيْسَرِ قَبْلَ الْأَيْمَنِ فَأَعِدْ عَلَى الْأَيْمَنِ ثُمَّ اغْسِلِ الْيَسَارَ وَ إِنْ نَسِيتَ مَسْحَ رَأْسِكَ حَتَّى تَغْسِلَ رِجْلَيْكَ فَامْسَحْ رَأْسَكَ ثُمَّ اغْسِلْ رِجْلَيْكَ

 

تهذيب‏الأحكام ج : 1 ص : 100

 

 مَا رَوَاهُ مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنْ نَسِيتَ فَغَسَلْتَ ذِرَاعَيْكَ قَبْلَ وَجْهِكَ فَأَعِدْ غَسْلَ وَجْهِكَ ثُمَّ اغْسِلْ ذِرَاعَيْكَ بَعْدَ الْوَجْهِ فَإِنْ بَدَأْتَ بِذِرَاعِكَ الْأَيْسَرِ فَأَعِدْ عَلَى الْأَيْمَنِ ثُمَّ اغْسِلِ الْيَسَارَ وَ إِنْ نَسِيتَ مَسْحَ رَأْسِكَ حَتَّى تَغْسِلَ رِجْلَيْكَ فَامْسَحْ رَأْسَكَ  ثُمَّ اغْسِلْ رِجْلَيْكَ

 

    الإستبصار ج : 1 ص : 75

 

 مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ أَبِي دَاوُدَ جَمِيعاً عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ سَمَاعَةَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنْ نَسِيتَ فَغَسَلْتَ ذِرَاعَيْكَ قَبْلَ وَجْهِكَ فَأَعِدْ غَسْلَ وَجْهِكَ ثُمَّ اغْسِلْ ذِرَاعَيْكَ بَعْدَ الْوَجْهِ فَإِنْ بَدَأْتَ بِذِرَاعِكَ الْأَيْسَرِ قَبْلَ الْأَيْمَنِ فَأَعِدْ غَسْلَ الْأَيْمَنِ ثُمَّ

اغْسِلِ الْيَسَارَ وَ إِنْ نَسِيتَ مَسْحَ رَأْسِكَ حَتَّى تَغْسِلَ رِجْلَيْكَ فَامْسَحْ رَأْسَكَ ثُمَّ اغْسِلْ رِجْلَيْكَ وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ سَعْدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُوسَى بْنِ الْقَاسِمِ وَ أَبِي قَتَادَةَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِيهِ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ ع قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلٍ تَوَضَّأَ وَ نَسِيَ غَسْلَ يَسَارِهِ فَقَالَ يَغْسِلُ يَسَارَهُ وَحْدَهَا وَ لَا يُعِيدُ وُضُوءَ شَيْ‏ءٍ غَيْرِهَا

 

وسائل‏الشيعة ج : 1 ص : 453

 

  إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُحَمَّدٍ الثَّقَفِيُّ فِي كِتَابِ الْغَارَاتِ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَبَايَةَ قَالَ كَتَبَ عَلِيٌّ ع إِلَى مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ مِصْرَ أَمَّا بَعْدُ إِلَى أَنْ قَالَ ع ثُمَّ الْوُضُوءُ فَإِنَّهُ مِنْ تَمَامِ الصَّلَاةِ اغْسِلْ كَفَّيْكَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ وَ تَمَضْمَضْ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ وَ اسْتَنْشِقْ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ وَ اغْسِلْ وَجْهَكَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ ثُمَّ يَدَكَ الْيُمْنَى ثَلَاثَ مَرَّاتٍ إِلَى الْمِرْفَقِ ثُمَّ يَدَكَ الشِّمَالَ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ إِلَى الْمِرْفَقِ ثُمَّ امْسَحْ رَأْسَكَ ثُمَّ اغْسِلْ رِجْلَكَ الْيُمْنَى ثَلَاثَ مَرَّاتٍ ثُمَّ اغْسِلْ رِجْلَكَ الْيُسْرَى ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَإِنِّي رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّه‏ص هَكَذَا كَانَ يَتَوَضَّأُ قَالَ النَّبِيُّ ص الْوُضُوءُ نِصْفُ الْإِيمَانِ

 

 مستدرك‏الوسائل ج : 1 ص : 306

 

انظر يا محمد صلواتك كيف تصليها فإنما أنت إمام ينبغي لك أن تتمها و أن تحفظها بالأركان و لا تخففها و أن تصليها لوقتها فإنه ليس من إمام يصلي بقوم فيكون في صلاتهم نقص إلا كان إثم ذلك عليه و لا ينقص ذلك من صلاتهم شيئا ثم الوضوء فإنه من تمام الصلاة اغسل كفيك ثلاث مرات‏  و تمضمض ثلاث مرات و استنشق ثلاث مرات و اغسل وجهك ثلاث مرات ثم يدك اليمنى ثلاث مرات إلى المرفق ثم يدك الشمال ثلاث مرات إلى المرفق ثم امسح رأسك ثم اغسل رجلك اليمنى ثلاث مرات ثم اغسل رجلك اليسرى ثلاث مرات فإني رأيت النبي ص هكذا كان يتوضأ قال النبي ص الوضوء نصف الإيمان‏

 

 الغارات ج : 1 ص : 155

 

و امامان شما را به دست بسته به سينه نماز خواندن ،

 امر كرده اند:

 

بَابُ أَدَبِ الْمَرْأَةِ فِي الصَّلَاةِ  لَيْسَ عَلَى الْمَرْأَةِ أَذَانٌ وَ لَا إِقَامَةٌ وَ لَا جُمُعَةٌ وَ لَا جَمَاعَة

وَ إِذَا قَامَتِ الْمَرْأَةُ فِي صَلَاتِهَا جَمَعَتْ بَيْنَ قَدَمَيْهَا وَ لَمْ تَفْرِجْ بَيْنَهُمَا وَ وَضَعَتْ يَدَيْهَا عَلَى صَدْرِهَا لِمَكَانِ ثَدْيَيْهَا فَإِذَا رَكَعَتْ وَضَعَتْ يَدَيْهَا فَوْقَ رُكْبَتَيْهَا عَلَى فَخِذَيْهَا لِئَلَّا تَطَأْطَأَ كَثِيراً فَتَرْتَفِعَ عَجِيزَتُهَا وَ إِذَا أَرَادَتِ السُّجُودَ جَلَسَتْ ثُمَّ سَجَدَتْ لَاطِئَةً بِالْأَرْضِ وَ تَضَعُ ذِرَاعَيْهَا فِي الْأَرْضِ فَإِذَا أَرَادَتِ النُّهُوضَ إِلَى الْقِيَامِ رَفَعَتْ رَأْسَهَا مِنَ السُّجُودِ وَ جَلَسَتْ عَلَى أَلْيَتَيْهَا لَيْسَ كَمَا يُقْعِي الرَّجُلُ ثُمَّ نَهَضَتْ إِلَى الْقِيَامِ مِنْ غَيْرِ أَنْ تَرْفَعَ عَجِيزَتَهَا تَنْسَلُّ انْسِلَالًا وَ إِذَا قَعَدَتْ لِلتَّشَهُّدِ رَفَعَتْ رِجْلَيْهَا وَ ضَمَّتْ فَخِذَيْهَا وَ الْحُرَّةُ لَا تُصَلِّي إِلَّا بِقِنَاعٍ وَ الْأَمَةُ تُصَلِّي بِغَيْرِ قِنَاعٍ

 

 من‏لايحضره‏الفقيه ج : 1 ص : 372

 

76-     مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى وَ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ وَ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِيعاً عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ إِذَا قُمْتَ فِي الصَّلَاةِ فَلَا تُلْصِقْ قَدَمَكَ بِالْأُخْرَى وَ دَعْ بَيْنَهُمَا فَصْلًا ِصْبَعاً أَقَلُّ ذَلِكَ إِلَى شِبْرٍ أَكْثَرُهُ وَ اسْدِلْ مَنْكِبَيْكَ وَ أَرْسِلْ يَدَيْكَ وَ لَا تُشَبِّكْ أَصَابِعَكَ وَ لْتَكُونَا عَلَى فَخِذَيْكَ قُبَالَةَ رُكْبَتِكَ وَ لْيَكُنْ نَظَرُكَ إِلَى مَوْضِعِ

سُجُودِكَ فَإِذَا رَكَعْتَ فَصُفَّ فِي رُكُوعِكَ بَيْنَ قَدَمَيْكَ تَجْعَلُ بَيْنَهُمَا قَدْرَ شِبْرٍ وَ تُمَكِّنُ رَاحَتَيْكَ مِنْ رُكْبَتَيْكَ وَ تَضَعُ يَدَكَ الْيُمْنَى عَلَى رُكْبَتِكَ الْيُمْنَى قَبْلَ الْيُسْرَى وَ بَلِّغْ بِأَطْرَافِ أَصَابِعِكَ عَيْنَ الرُّكْبَةِ وَ فَرِّجْ أَصَابِعَكَ إِذَا وَضَعْتَهَا عَلَى رُكْبَتَيْكَ فَإِن‏وَصَلَتْ أَطْرَافُ أَصَابِعِكَ فِي رُكُوعِكَ إِلَى رُكْبَتَيْكَ أَجْزَأَكَ ذَلِكَ وَ أَحَبُّ إِلَيَّ أَنْ تُمَكِّنَ كَفَّيْكَ مِنْ رُكْبَتَيْكَ فَتَجْعَلَ صَابِعَكَ فِي عَيْنِ الرُّكْبَةِ وَ تُفَرِّجَ بَيْنَهُمَا وَ أَقِمْ صُلْبَكَ وَ مُدَّ عُنُقَكَ وَ لْيَكُنْ نَظَرُكَ إِلَى مَا بَيْنَ قَدَمَيْكَ فَإِذَا أَرَدْتَ أَنْ َسْجُدَ فَارْفَعْ يَدَيْكَ بِالتَّكْبِيرِ وَ خِرَّ سَاجِداً وَ ابْدَأْ بِيَدَيْكَ فَضَعْهُمَا عَلَى الْأَرْضِ قَبْلَ رُكْبَتَيْكَ تَضَعُهُمَا مَعاً وَ لَا تَفْتَرِشْ ذِرَاعَيْكَ افْتِرَاشَ السَّبُعِ ذِرَاعَيْهِ وَ لَا تَضَعَنَّ ذِرَاعَيْكَ عَلَى رُكْبَتَيْكَ وَ فَخِذَيْكَ وَ لَكِنْ تَجَنَّحْ بِمِرْفَقَيْكَ وَ لَا تُلْزِقْ كَفَّيْكَ بِرُكْبَتَيْكَ وَ لَا تُدْنِهِمَا مِنْ وَجْهِكَ بَيْنَ ذَلِكَ حِيَالَ مَنْكِبَيْكَ وَ لَا تَجْعَلْهُمَا بَيْنَ يَدَيْ رُكْبَتَيْكَ وَ لَكِنْ تُحَرِّفُهُمَا عَنْ ذَلِكَ شَيْئاً وَ ابْسُطْهُمَا عَلَى الْأَرْضِ بَسْطاً وَ اقْبِضْهُمَا إِلَيْكَ قَبْضاً وَ إِنْ كَانَ تَحْتَهُمَا ثَوْبٌ فَلَا يَضُرُّكَ وَ إِنْ أَفْضَيْتَ بِهِمَا إِلَى الْأَرْضِ فَهُوَ أَفْضَلُ وَ لَا تُفَرِّجَنَّ بَيْنَ أَصَابِعِكَ فِي سُجُودِكَ وَ لَكِنِ اضْمُمْهُنَّ جَمِيعاً قَالَ فَإِذَا قَعَدْتَ فِي تَشَهُّدِكَ فَأَلْصِقْ رُكْبَتَيْكَ بِالْأَرْضِ وَ فَرِّجْ بَيْنَهُمَا شَيْئاً وَ لْيَكُنْ ظَاهِرُ قَدَمِكَ الْيُسْرَى عَلَى الْأَرْضِ وَ ظَاهِرُ قَدَمِكَ الْيُمْنَى عَلَى بَاطِنِ قَدَمِكَ الْيُسْرَى وَ أَلْيَتَاكَ عَلَى الْأَرْضِ وَ طَرَفُ إِبْهَامِكَ الْيُمْنَى عَلَى الْأَرْضِ وَ إِيَّاكَ وَ الْقُعُودَ عَلَى قَدَمَيْكَ فَتَتَأَذَّى بِذَلِكَ وَ لَا تَكُونُ قَاعِداً عَلَى الْأَرْضِ فَتَكُونَ إِنَّمَا قَعَدَ بَعْضُكَ عَلَى بَعْضٍ فَلَا تَصْبِرَ لِلتَّشَهُّدِ وَ الدُّعَاءِ

 

 

تهذيب‏الأحكام ج : 2 ص : 85

 

118-  مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ إِذَا قَامَتِ الْمَرْأَةُ فِي الصَّلَاةِ جَمَعَتْ بَيْنَ قَدَمَيْهَا وَ لَا تُفَرِّجُ بَيْنَهُمَا وَ تَضُمُّ يَدَيْهَا إِلَى صَدْرِهَا لِمَكَانِ ثَدْيَيْهَا فَإِذَا رَكَعَتْ وَضَعَتْ يَدَيْهَا فَوْقَ رُكْبَتَيْهَا عَلَى فَخِذَيْهَا لِئَلَّا تَطَأْطَأَ كَثِيراً فَتَرْتَفِعَ عَجِيزَتُهَا فَإِذَا جَلَسَتْ فَعَلَى أَلْيَتَيْهَا كَمَا يَقْعُدُ الرَّجُلُ فَإِذَا سَقَطَتْ لِلسُّجُودِ بَدَأَتْ بِالْقُعُودِ وَ بِالرُّكْبَتَيْنِ قَبْلَ الْيَدَيْنِ ثُمَّ تَسْجُدُ لَاطِئَةً بِالْأَرْضِ فَإِذَا كَانَتْ فِي جُلُوسِهَا ضَمَّتْ فَخِذَيْهَا وَ رَفَعَتْ رُكْبَتَيْهَا مِنَ الْأَرْضِ فَإِذَا نَهَضَتْ انْسَلَّتْ انْسِلَالًا لَا تَرْفَعُ عَجِيزَتَهَا أَوَّلًا

 

 

  تهذيب‏الأحكام ج : 2 ص : 95

 

عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ الْقَطَّانِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ السُّكَّرِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زَكَرِيَّا الْجَوْهَرِيِّ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَارَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ عَنِ الْبَاقِرِ ع قَالَ لَيْسَ عَلَى النِّسَاءِ أَذَانٌ وَ لَا إِقَامَةٌ وَ لَا جُمُعَةٌ وَ لَا جَمَاعَةٌ وَ إِذَا قَامَتْ فِي صَلَاتِهَا ضَمَّتْ رِجْلَيْهَا وَ وَضَعَتْ يَدَيْهَا عَلَى صَدْرِهَا وَ تَضَعُ يَدَيْهَا فِي رُكُوعِهَا عَلَى فَخِذَيْهَا وَ تَجْلِسُ إِذَا

أَرَادَتِ السُّجُودَ وَ سَجَدَتْ لَاطِئَةً بِالْأَرْضِ وَ إِذَا رَفَعَتْ رَأْسَهَا مِنَ السُّجُودِ جَلَسَتْ ثُمَّ نَهَضَتْ إِلَى الْقِيَامِ وَ إِذَا قَعَدَتْ لِلتَّشَهُّدِ رَفَعَتْ رِجْلَيْهَا وَ ضَمَّتْ فَخِذَيْهَا وَ إِذَا سَبَّحَتْ عَقَدَتْ عَلَى الْأَنَامِلِ لِأَنَّهُنَّ مَسْئُولَاتٌ وَ إِذَا كَانَتْ لَهَا إِلَى اللَّهِ حَاجَةٌ صَعِدَتْ فَوْقَ بَيْتِهَا وَ صَلَّتْ رَكْعَتَيْنِ وَ كَشَفَتْ رَأْسَهَا إِلَى‏

 

  بحارالأنوار ج : 85 ص : 127

 

باب أحكام النساء في الصلوات

 

إذا وقفت المرأة في القبلة كبرت حيال وجهها و رفعت يديها إلى دون شحمتي أذنيها ثم أرسلتهما بالتكبير. و وضعت أصابع يدها اليمنى على ثديها الأيمن و أصابع يدها اليسرى على ثديها الأيسر. و جمعت بين قدميها في القيام و لم تفرق بينهما.

 

 أحكام‏النساء ص : 26

 

و شما را به اين اذان امر كرده اند:

 

َ رَوَى أَبُو بَكْرٍ الْحَضْرَمِيُّ وَ كُلَيْبٌ الْأَسَدِيُّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏أَنَّهُ حَكَى لَهُمَا الْأَذَانَ فَقَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ حَيَّ عَلَى الْفَلَاحِ حَيَّ عَلَى الْفَلَاحِ حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ الْإِقَامَةُ كَذَلِكَ  وَ لَا بَأْسَ أَنْ يُقَالَ فِي صَلَاةِ الْغَدَاةِ عَلَى أَثَرِ حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ مَرَّتَيْنِ لِلتَّقِيَّةِ وَ قَالَ مُصَنِّفُ

هَذَا الْكِتَابِ رَحِمَهُ اللَّهُ هَذَا هُوَ الْأَذَانُ الصَّحِيحُ لَا يُزَادُ فِيهِ وَ لَا يُنْقَصُ مِنْهُ وَ الْمُفَوِّضَةُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ قَدْ وَضَعُوا أَخْبَاراً وَ زَادُوا فِي الْأَذَانِ مُحَمَّدٌ وَ آلُ مُحَمَّدٍ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ مَرَّتَيْنِ وَ فِي بَعْضِ رِوَايَاتِهِمْ بَعْدَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً وَلِيُّ اللَّهِ مَرَّتَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ رَوَى بَدَلَ ذَلِكَ أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ حَقّاً مَرَّتَيْنِ وَ لَا شَكَّ فِي أَنَّ عَلِيّاً وَلِيُّ اللَّهِ وَ أَنَّهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ حَقّاً وَ أَنَّ مُحَمَّداً وَ آلَهُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ وَ لَكِنْ لَيْسَ ذَلِكَ فِي أَصْلِ الْأَذَانِ وَ إِنَّمَا ذَكَرْتُ ذَلِكَ لِيُعْرَفَ بِهَذِهِ‏

 

  من‏لايحضره‏الفقيه ج : 1 ص : 291

 

الْحُسَيْنُ بْنُ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يُؤَذِّنُ فَقَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ حَيَّ عَلَى الْفَلَاحِ حَيَّ عَلَى الْفَلَاحِ حَتَّى فَرَغَ مِنَ الْأَذَانِ وَ قَالَ فِي آخِرِهِ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ فَأَمَّا مَا رَوَاهُ الْحُسَيْنُ بْنُ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ الْأَذَانُ مَثْنَى مَثْنَى وَ الْإِقَامَةُ وَاحِدَةً وَاحِدَةً -  وَ مَا رَوَاهُ سَعْدٌ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي

9- 

10-          عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ الْإِقَامَةُ مَرَّةً مَرَّةً إِلَّا قَوْلَهُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ فَإِنَّهُ مَرَّتَانِ

 

  تهذيب‏الأحكام ج : 2 ص : 62

 

َ عَنْهُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ عَنْ أَبِي بَكْرٍ الْحَضْرَمِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع وَ كُلَيْبٍ الْأَسَدِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ حَكَى لَهُمَا الْأَذَانَ وَ الْإِقَامَةَ فَقَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ ص أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ ص حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ حَيَّ عَلَى الْفَلَاحِ حَيَّ عَلَى الْفَلَاحِ حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ الْإِقَامَةُ كَذَلِكَ سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ وَ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ الْإِقَامَةُ مَرَّةً مَرَّةً إِلَّا قَوْلَ اللَّهُ أَكْبَرُ فَإِنَّهُ مَرَّتَانِ

الإستبصار ج : 1 ص : 308

 

عَنْهُ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنِ الْمُعَلَّى بْنِ خُنَيْسٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يُؤَذِّنُ فَقَالَ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ حَيَّ عَلَى الْفَلَاحِ حَيَّ عَلَى الْفَلَاحِ حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ  وَ بِالْإِسْنَادِ مِثْلَهُ إِلَّا أَنَّهُ تَرَكَ حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ وَ قَالَ مَكَانَهُ حَتَّى فَرَغَ مِنَ الْأَذَانِ وَ قَالَ فِي آخِرِهِ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ

 

6968-  وَ عَنْهُ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ الْأَذَانُ مَثْنَى مَثْنَى وَ الْإِقَامَةُ وَاحِدَةٌ

 

  وسائل‏الشيعة ج : 5 ص : 416

 

 

6979-        وَ فِي مَعَانِي الْأَخْبَارِ وَ كِتَابِ التَّوْحِيدِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَاكِمِ الْمُقْرِي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْجُرْجَانِيِّ

6980-        عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الْمَوْصِلِيِّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَاصِمٍ الطَّرِيفِيِّ عَنْ عَيَّاشِ بْنِ يَزِيدَ عَنْ أَبِيهِ يَزِيدَ بْنِ

6981-        الْحَسَنِ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ ع فِي‏

حَدِيثِ تَفْسِيرِ الْأَذَانِ أَنَّهُ قَالَ فِيهِ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ

أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ ص أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ ص حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ حَيَّ عَلَى الْفَلَاحِ

حَيَّ عَلَى الْفَلَاحِ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ ذَكَرَ فِي الْإِقَامَةِ قَدْ قَامَتِ الصَّلَاةُ

 

 وسائل‏الشيعة ج : 5 ص : 421

 

  جَعْفَرُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ سَعِيدٍ الْمُحَقِّقُ فِي الْمُعْتَبَرِ نَقْلًا مِنْ كِتَابِ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ الْبَزَنْطِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ ْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ الْأَذَانُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ قَالَ فِي آخِرِهِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مَرَّةً

   وسائل‏الشيعة ج : 5 ص : 422

 

6986-        وَ قَالَ الصَّدُوقُ بَعْدَ مَا ذَكَرَ حَدِيثَ أَبِي بَكْرٍ الْحَضْرَمِيِّ وَ كُلَيْبٍ الْأَسَدِيِّ هَذَا هُوَ الْأَذَانُ الصَّحِيحُ لَا يُزَادُ

6987-       

6988-      فِيهِ وَ لَا يُنْقَصُ مِنْهُ وَ الْمُفَوِّضَةُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ قَدْ وَضَعُوا أَخْبَاراً وَ زَادُوا بِهَا فِي الْأَذَانِ مُحَمَّدٌ وَ آلُ مُحَمَّدٍ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ مَرَّتَيْنِ وَ فِي بَعْضِ رِوَايَاتِهِمْ بَعْدَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً وَلِيُّ اللَّهِ مَرَّتَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ رَوَى بَدَلَ ذَلِكَ أَشْهَدُ أَنَّ عَلِيّاً أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ حَقّاً مَرَّتَيْنِ وَ لَا شَكَّ أَنَّ عَلِيّاً وَلِيُّ اللَّهِ وَ أَنَّهُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ حَقّاً وَ أَنَّ مُحَمَّداً وَ آلَهُ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ وَ لَكِنْ ذَلِكَ لَيْسَ فِي أَصْلِ الْأَذَانِ وَ إِنَّمَا ذَكَرْتُ ذَلِكَ لِيُعْرَفَ بِهَذِهِ الزِّيَادَةِالْمُتَّهَمُونَ بِالتَّفْوِيضِ الْمُدَلِّسُونَ أَنْفُسَهُمْ فِي جُمْلَتِنَا

 

 وسائل‏الشيعة ج : 5 ص : 423

 

6989-        مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ

6990-        الْأَذَانُ مَثْنَى مَثْنَى وَ الْإِقَامَةُ وَاحِدَةً

 

 وسائل‏الشيعة ج : 5 ص : 425

 

4133-        2-  فِقْهُ الرِّضَا، ع قَالَ ع اعْلَمْ رَحِمَكَ اللَّهُ أَنَّ الْأَذَانَ ثَمَانِيَ عَشْرَةَ كَلِمَةً وَ الْإِقَامَةَ سَبْعَ عَشْرَةَ كَلِمَةً قَالَ ع

4134-        وَ الْأَذَانُ أَنْ يَقُولَ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه‏أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ حَيَّ عَلَى الْفَلَاحِ حَيَّ عَلَى

الْفَلَاحِ حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مَرَّتَيْنِ فِي آخِرِ الْأَذَانِ وَ فِي آخِرِ الْإِقَامَةِ مَرَّةً وَاحِدَةً إِلَى أَنْ قَالَ وَ الْإِقَامَةُ أَنْ تَقُولَ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ

إِلَّا اللَّهُ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ حَيَّ عَلَى الصَّلَاةِ حَيَّ عَلَى الْفَلَاحِ حَيَّ عَلَى الْفَلَاحِ حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ حَيَّ عَلَى خَيْرِ الْعَمَلِ قَدْ قَامَتِ الصَّلَاةُ قَدْ قَامَتِ الصَّلَاةُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ لَا

إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مَرَّةً وَاحِدَةً

 مستدرك‏الوسائل ج : 4 ص : 41

 

16-                    الْمُعْتَبَرُ، قَالَ فِي كِتَابِ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ الْبَزَنْطِيِّ مِنْ أَصْحَابِنَا قَالَ حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ سِنَانٍ عَنْ

17-                    أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ الْأَذَانُ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ قَالَ فِي

18-                   

19-                    آخِرِهِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ مَرَّةً ثُمَّ قَالَ إِذَا كُنْتَ فِي أَذَانِ الْفَجْرِ فَقُلِ الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ بَعْدَ حَيَّ عَلَى خَيْرِ  الْعَمَلِ و

 

قُلْ بَعْدَ اللَّهُ أَكْبَرُ اللَّهُ أَكْبَرُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ لَا تَقُلْ فِي الْإِقَامَةِ الصَّلَاةُ خَيْرٌ مِنَ النَّوْمِ إِنَّمَا هُوَ فِي الْأَذَانِ

 

 بحارالأنوار ج : 81 ص : 119

 

آيا باز شكى داريد بر اينكه تنها ما  ( اهل السنة ) بر آيين و سنت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و امامان هاشمى رضي الله عنهم هستيم .

 

هدانا الله و اياكم

 

 

+ نوشته شده توسط أمة الله ( هدايت سابقاً ) در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت 16:13 |

هر کس دین را به باد استهزا و مسخره بگیرد، مرتد و بطور کلی از اسلام خارج می‌ شود.

  خداوند می‌ فرماید :

﴿قُلْ أَبِاللّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنتُمْ تَسْتَهْزِئُونَ * لاَ تَعْتَذِرُواْ قَدْ كَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ﴾. (توبه / 65-66)

«بگو : آیا الله، آیات و رسولش را مسخره می‌ کنید؟ بگو : عذرخواهی نکنید شما پس از ایمان آوردن کافر شدید».

 

این آیه دلالت بر این دارد که به باد استهزاگرفتن خدا، رسول و آیات خدا، کفر است و استهزاگرفتن یکی از این موارد سه‌ گانه، استهزا به تمام آنها است، منافقین، پیامبر -صلي الله عليه وسلم- و اصحاب را مسخره می‌ کردند لذا این آیه نازل شد؛ به همین دلیل مسخره‌‌کردن هر یک از این موارد لازم و ملزوم یکدیگرند، [اگر یکی از آنها مورد تمسخر قرار گیرد بقیه نیز مورد تمسخر قرار گرفته ‌اند] این افراد توحید خداوند را بی ‌ارزش کرده و با به فریاد خواستن مردگان شرک را با ارزش جلوه می‌ دهند، وقتی کسی آنها را به توحید دعوت دهد و از شرک نهی کند، آن را کم ارزش و پوچ جلوه می‌ دهند. خداوند می‌ فرماید:

﴿وَإِذَا رَأَوْكَ إِن يَتَّخِذُونَكَ إِلاَّ هُزُواً أَهَذَا الَّذِي بَعَثَ اللَّهُ رَسُولاً﴾. (فرقان / 41)

«وقتی  که تو را ببینند حتماً تو را به باد مسخره می ‌گیرند و می‌ گویند : آیا این کسی است که خدا او را رسول فرستاده است، اگر بر عبادت معبودهایمان صبور نبودیم نزدیک بود ما را از معبودهایمان دور کند».

سپس وقتی پیامبر آنان را از شرک برحذر می ‌داشت ایشان او را مسخره می ‌کردند و هر گاه پیامبران به توحید دعوت می ‌دادند، چون در وجودشان شرک ریشه دوانده بود از آنان عیب جویی کرده و آنان را کم عقل، گمراه و دیوانه توصیف می‌ کردند، و نیز کسانی که در عقیده به مشرکین شباهت دارند، وقتی ببینند کسی به توحید دعوت می ‌دهد بخاطر شرکی که در وجودشان هست، او را مسخره می‌ کنند، خداوند می ‌فرماید :

﴿وَمِنَ النَّاسِ مَن يَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَاداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ﴾. (بقره / 165)

«بعضی از مردم شریکهایی غیر از خدا برای او قرار می ‌دهند و مانند خدا، آنان را دوست دارند».

مطالبی که در بالا ذکر شد جهت یاد اوری همراهان گرامی بود مطمئن هستم که همه شما از این خصلت بدور هستید. وهمه می دانید که

اساس دين الهي بر پايه دشنام و ناسزا نيست، و بلكه اسلام بر خوبي‌هاي اخلاقي استوار است، بنابراين دشنام و ناسزا گفتن از دين نيست، بلكه پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌فرمايد: ناسزا گفتن به مسلمان فسق است و جنگيدن با او كفر است.

در پایان

 

همه را به دوستی واتحاد دعوت میکنم.

+ نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 2:4 |
بسم الله الرحمن الرحیم

آقای عبدالله در قسمت نظرات نوشته اند:

با توجه به اينكه آقاي شيعه خيلي وقت است كه جواب بنده را نداده است بنده همينجا پايان مناظره با ايشان را اعلام ميكنم.

مثل اینکه شما از تاخیر چند روزه ی بنده می خواهید استفاده ی مطلوب کرده و خودتان را خلاص کنید. ولی نخیر آقای عبدالله . بنده هنوز هم کاملا مایل به مناظره با شما هستم و اگر شما صحنه را خالی نکنید بنده هستم. مثل اینکه شما از عکس العمل و جواب من به آن ۷ سوال خیلی وحشت دارید که به بهانه ی تاخیر چند روزه فرار را بر قرار ترجیح داده اید. ضمنا نه بنده و نه هیچ یک از مناظره کنندگان شیعه فعلا قصد نداریم فرد دیگری را وارد مناظره کنیم. ما همدیگر را مدتها است که می شناسیم و از معلومات همدیگر آشنایی داریم . هر کسی که بخواهد وارد مناظره بشود باید صلاحیت علمی اش از طرف شیعه تایید شود.لطفا بیخود برای خودتان طرف مناظره کننده ی جدید درست نکنید.

بنده هم ان شاء الله جوابتان را خواهم داد.چون بنده در حال اماده سازی جوابی مفصل و همه جانبه هستم قدری طول می کشد . مثلا شاید تا هفته ی اینده.ضمن اینکه مسافرت به مشهد برای عبادت و سجود و رکوع برای حضرت رضا و ادای مناسک مشرکانه !!!هم مزید بر علت شده که در جواب دادن تاخیر کنم.لذا لطفا تا وقتی که بنده از بتکده !!! بر می گردم قدری دندان روی جگر بگذارید. ان شاء الله در بتکده برای شما هم دعا می کنم!!!  شما هم وقتی که در توحید نابتان غوطه ور بودید و مستغرق در انوار الهیه شدید و خود را در مظان استجابت دعا دیدی برای این مشرکان و کافران و بت پرستان هم دعایی بکنید. به امید دیدار ای موحدین ناب و خالص خدا

 

+ نوشته شده توسط اقای شیعه در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 23:1 |

بسم الله وحده و الصلاة و السلام على من لا نبي بعده ...

البته ابتدا از مهمانان عزيز شيعي بايد تشكر كنم كه مخلصانه اعتقاداتشان را آشكار نمودند و در هر حال اعتراف كردند كه اهل بيت شخصى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم همان همسرانش  رضي الله عنهن بودند .

 

و اما شاهكار جديدشان در اين مناظره آشكار نمودن جانب ( جنبه ى ) مجهول و پيچيده ى عقيده تشيع است و آنهم  اصطلاح (( اهل بيت نبوت )) !!

اين اصطلاح اساسى ندارد جز در مخيله ى اهل تشيع زيرا نبوت با رحلت رسول الله بسوى رفيق الأعلى تمام و ختم مى شود.

ولى اهل تشيع مى خواهد براى نبوت خاندان درست كند كه بر همان مقام و صلاحيت نبوت باقى مانده و تا قيام قيامت بجاى مردم تصميم گيرى كرده و برايشان شريعت هاى جديدى به اسم ولايت بسازند كه در آن افراد اين خانه  ( اهل بيت نبوت ) از سوى خدا معصوم مطلق و سخنانشان بدون شرط و شروطى قابل قبولست و احتياجى به رجوع به كتاب الله نيست زيرا آنان را مترجم واقعى قرآن نيز مى دانند!

شايد مهمانان الآن دعوا كنند كه اين جمله ى آخرى را از كجا آوردم !؟

الآن !

به  اعتقاد ما ( اهل السنة ) بايستى هر سخنى بجز قرآن مورد بررسى قرار گيرد تا صدق و دروغش آشكار شود و براى اين منظور قرآن را ميزان قرار مى دهيم.

 

رسول الله در حديثى فرموده اند:

 

من كذب علي متعمداً فليتبوأ مقعده من النار .

 

هر كس بر من عمداً دروغ بندد ( يعنى سخن دروغ را به اسم من منتشر نمايد ) پس بايستى جايگاهش را آتش جهنم ببيند.

البته سخنان فراوان زيادى از رسول الله هستند بر اين معنا كه رسول الله صلى الله عليه و سلم امت را بسوى تمسك به كتاب الله (  كه باطل و دروغ در آن نيست ) ، امر فرموده و همچنين اينكه هر سخنى را كه به ايشان نسبت داده شد ( احاديث و روايات ) را به قرآن عرضه كنيم و در صورت موافقتش با قرآن قبول و گرنه به ديوار زنيم ( رد كنيم ) .

و اين احاديث  نشاندهنده ى اين واقعيت است كه احاديث دروغين نيز ممكن است به نام رسول الله صلى الله عليه و سلم منتشر شود  و حذر و احتياط واجب است.

حال ما با عده اى طرفيم كه هر حديث و روايتى را كه به اسم رسول الله و يا امام على و فرزندانش نقل شد را دربست قبول مى كنند!!

تازه ما را به عدم اتباع سنت نيز متهم مى كنند در حاليكه سنت رسول الله اينست كه قرآن ميزان سنجش هر سخن و حديث باشد نه اينكه قرآن ( سخن خالق ) را در ميزان روايات ( سخنان مخلوق ) قرار دهيم!!

شريعت و قوانين دين بواسطه ى قرآن آشكار شده است و سنت فقط شرح و الگوى عملى آنرا بما نشان مى دهد نه اينكه قوانين جديد وضع كرده و يا الغاى شريعت قرآن نمايد!

اينست كه از همه ى مؤمنين خواهانم بسوى قرآن باز آييم و كتاب الله را از هجران و دورى نجات دهيم.

و از روزى بترسيم كه خداوند فرموده :

و قال الرسول يا ربً إن قومي اتخذوا هذا القرآن مهجورا .

سورة الفرقان - الآية ۳۰

و اين فرستاده ( محمد صلى الله عليه و سلم ) مى گويد اى پروردگار ، اين ملت من اين قرآن را رها شده نمودند .

 

متأسفانه در عالم تشيع ، قرآن مهجور است و وجودش يك وجودى صورى و زينتى شده كه مفهوم عملى قرآن جايش را در  اعتقادات تشيع از دست مى دهد.

اللهم اهدنا و اهد بنا ...

 

+ نوشته شده توسط أمة الله ( هدايت سابقاً ) در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 13:19 |